ما اهل جنگ نبودیم

دشمن هم اهمیت زیادی برای ما نداشت

جنگ هم ارزش جنگیدن نداشت

اما شرایط طوری ایجاد کرده بود که باید به لاشخور های دور و برمان گوشزد میکردیم 

در کنار چه کسانی قدم میزنند 

این جنگ

یک زنگ خطر بود 

برای آنهایی که خودشان را به ندیدن و نشنیدن زده بودند 

برای آنهایی که میخواستند با کشتن من 

شمشیر من را به دست بگیرند

غافل از اینکه شمشیر من برایشان سنگین است ! 

دیر فهمیدند .. تقصیر من نبود 

باید میفهمیدند سکوت من علامت بازنشسته شدن من نیست 

سکوت من برای شنیدن صدا های بیشتر است .. برای شنیدن یاوه گویی های بیشتر ..


امضا.ربات

۱ موافق نظرات شما ( ۰ )

پشت این سایه ها 

پشت این زندگی ها 

پشت این سنگ ها 

پشت این عشق شیرین لعنتی

پشت این لبخند های تلخ بی اثر 

پشت این لرزیدن های دست هایم

پشت این درد قلبم

پشت این خط های مداد که با هر خطش که مینویسم مرا له میکند

نقد میکنم این زندگی را

نقد میکنم آب را .. باد را .. هوا را .. آتش را 

آهای ، زیبایی گل به ریشه های سیاهش است

آهای ، کلاغ سیاه از همه آزادتر است

آهای ، شاه سیاه از همه قدرتش بیشتر است

آهای ، هوای ابری و سیاه از همه پر آب تر است

آهای ، این من سیاه از همه خسته تر است

من که مست الکلم از پرت و پلا پرم 

من که دیگه بریدم و فقط منتظر معجزه ام 

من که دنبال قافیه و شعر و شعار و این چیزها نیستم 

اما تو بخوان و فکر کن 

من پسر صلحم اما پدرم گفت بجنگ

پدرم گفت بجنگ و میدان را ترک کرد .. مجبورم کرد که بجنگم

من ماندم وسط این دشمن ها

من ماندم لای این بازی با شما 

پشت هر لبخند تلخت من کج شدم اندازه اخمت 

آخ که نمیدانی این قلبم چقدر تنهاست

آخ که نمیدانی این جهان چقدر رنگی است ... سیاه .. سفید .. خاکستری .. خاکستری مایل به سیاه .. خاکستری مایل به سفید ...

چقدر دلم سبک و خالیه و چقدر راه رفتن ها این روزها سنگین شده 

چقدر دلم سرد است و ماندن در این آفتاب لعنتی مرا منجمد میکند

شدم یه شاعر از دست تو از دست تو و تو و تو ها 

شدی یه شعر به دست من از دست من و من و من ها 

پشت این همه سوز باد و این همه صدا های ناقوس گونه

پشت این همه فراموشی های ماهی گونه

پشت این همه خبر های بد و این همه حال دلگیرانه

پشت این همه شعر و شعار های قافیه گونه

پشت اون لاله زار آرزوهای محال و سراب گونه

پشت اون زار لاله ها و گریه های از ته دلانه 

پشت شهر تقدیر .. پشت تحقیر و تقصیر و تردید

پشت دستای بی تصمیم 

پشت رنگ های بی قدرت

پشت دعای فردایی تلخ

پشت پر پروازم 

پشت این کوه ها 

پشت این جنگ ها 

خدا را پشت کدام ابر پیدا کنم ؟

پشت من .. پشت روحم .. پشت خالی دل و این سینه تاریکم

درخت های پاییز برگ گریه میکنند برای آمدن باران

باران نمی آید و فقط منم

منی که می آیم از پشت قبر آرزوها 

از پشت ناکجا ها 

منم تردد .. منم فوت .. منم تلخ به رنگ الکل

منم یه صورت با چند هزار چشم و گوش 

منم یه آدم با پنج هزار شخصیت 

منم یه فکر با صد هزار طرز فکر 

منم یه قامت با چند هزار دست و پا 

من هم کورم .. هم لالم .. هم کرم .. هم خیالم .. هم خوابم .. هم بیدارم

منم درد .. منم سرد .. منم مجنون شهر و منم مرگ 

منم مرگ 

منم مرگ....


ربات.

۲ موافق نظرات شما ( ۱۰ )

بند کفش هامو محکم میبندم و میزنم بیرون

هوا سرده 

یه غروب به رنگ آبی نفتی به انتظارم نشسته 

تا کل شعاع خورشید رو از این سر کوه ها تا اون طرف بیابون قدم بزنم 

بینی ام رو میکشم بالا ... لعنتی باز سرما خوردم ... من و این همه سرماخوردگی ؟! 

هندزفری هامو میزنم تو گوشام و دستام رو میکنم تو جیبم 

خیلی وقت بود اینطوری با خودم خلوت نکرده بودم 

صدای آهنگ رو بالا میبرم .. بالا .. تا آخرین حد .. تا شاید صدای اذان رو نشنوم 

شاید یادم برای یک دقیقه هم که شده کل گناه هام یادم بره .. و بتونم یه لحظه عذاب نکشم فقط 

میرم .. نمیدونم کجا 

آهنگ داره پلی میشه .. نمیدونم چی میگه

من فقط میدونم الان چشمام کاسه خونه

صداشون تو گوشم میپیچه

علی رو که ولش کن .. اون هیچی نمیشه 

علی ؟؟ نه بیخیال .. زیاد به باباش نرفته .. 

علی اگه میتونست که همون سال اول جا نمیزد که ..

علی داره الکی تلاش میکنه

علی .. علی .. علی .. 

برام مهمه این حرفا ؟؟؟ نه معلومه که مهم نیس ... 

فقط من دلم گرفته .. دارم به سمت قبرستون قدم برمیدارم 

دارم میرم سمت بابام 

میرم به دنبال همه این مشکلات و اشتباه ها 

میرم به سمت کسی که منو بی تکیه گاه کرد و اجازه داد هر کسی در موردم حرف بزنه 

برام مهمه ؟؟ اینکه در موردم حرف بزنن ؟؟ نه .. تازه بعضی وقتا باهاشون همراه هم میشم ! 

اما حس بدیه نفهمی قدمی که برمیداری جلوت چاهه یا راه . .. .

زندگی واسم اینطوری ننوشت که با آموزش زندگی کنم 

نتونم کم بیارم 

سایه ام اشک میریزه من سرعتم بیشتر میشه 

به هیجده سال زندگیم فکر میکنم که فقط شیش سالش خوب بود و از اون به بعد من فقط جنگیدم

با حرف ها با فکر ها با درد ها 

قلبم تیر میکشه من تو خودم بیشتر مچاله میکنم 

میرم اما نمیرسم 

حتی صدامم بهش نمیرسه

که بهش بگم نامرد ... این رسمش بود ؟؟ 

میرم اما بهش نمیرسم .. خسته میشم رو اولین نیمکت سر راهم میشینم ..

سرده .. سرد مثل دل من .. دل سیاه من 

حالا صدای اذان تو کل شهر پیچیده 

آهنگمم تموم شده ..

حالا دیگه بغضم شکسته و اشک میریزم 

اشک که نه 

خون 

دور چشمام رو با سرمه خون تزیین کردم ! قشنگ شده نه ؟؟؟ 

خوب نگاه کن ؟؟ بارون نمیاد .. اشک هم نیس .. خونه

میبینی ؟؟ 

حالا دیگه دلم داغه ... 

یه سردرد داره کل سرم رو میگیره .. 

دارو نمیخوام 

دلم یه کویر میخواد 

و یه قدم زدن همیشگی توش .. 

دلم یه هوای خوب و روز آفتابی و یه گردش با خانواده نمیخوام .. من از اینا هیچی نمیخوام ... من روزای قشنگ و رنگی نمیخوام 

شادی نمیخوام .. دل خوش نمیخوام .. من تیکه گاه نمیخوام .. محبت نمیخوام 

فقط میخوام تو حال خودم باشم .. یه سال نه فقط هشت ماه .. 

فقط واسه اینکه بهشون نشون بدم میشه .. فقط واسه اون چهار تا احمقی که گفتن نمیتونه 

فقط هشت ماه زمان میخوام برای زندگی 

الان دارم اینا رو مینویسم تو دفترم 

دستام سرد شده و دیگه نمیتونم بنویسم 

خدایا...با اینکه میدونم ازم متنفری .. اما صدات میکنم .. تو رو خدا به همین صدای اذانی که بابام اینو خیلی دوست داشت 

ایندفعه نوبت من باشه :(

میشه ؟؟ خواهش میکنم ... 

دیگه نمیشه .. .

دیگه نمیشه واقعا ...



ربات.

۲ موافق نظرات شما ( ۱ )

میخوام برگردم به همون چیزی که بودم 

اینی که الان هستم رو هیچکس دوست نداره

نه واسه اینکه کسی دوستم داشته باشه میخوام اون شم هاا 

اما اون ... خالص بود 

خود من

با همه گناهاش و کارای بی رحمانه اش ! 


ربات.

  • آقای ربات
  • يكشنبه ۲۸ آبان ، ۱۴:۰۴ ب.ظ
  • توییت
  • بازدید : ۴۶
۱ موافق نظرات شما ( ۲ )

امروز دوباره میوفتم به جون پست هام و هر کدوم یه ذره بهم ناخوشایند اومد پاک میکنم :/


  • آقای ربات
  • يكشنبه ۲۸ آبان ، ۱۲:۲۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۲
۲ موافق نظرات شما ( ۴ )

ما بر گریه بی کسان نمیخندیدیم

در غیر حضور جنگ نمیجنگیدیم

ما گر ز سر بریده میترسیدیم 

در مجلس عاشقان نمیرقصیدیم ...



ربات.


۲ موافق نظرات شما ( ۰ )

سه ماهه که پامو از خونه بیرون نذاشتم

باید خیلی چیزا عوض شده باشه !

من بعد از اون اتفاق همه چیو ارزون فروختم ... هر چیزی که داشتم رو 

زندگی .. دوباره شروع کردن .. قدرت .. اعتبار .. خودم رو ... من ناپدید شدم

تو این سه ماه این خونه برام خیلی تکراری شده 

همش میگردم چیزای جدید توش پیدا کنم .. امروز تصادفی کتاب های دوران دانشکده رو پیدا کردم .. 

هنوز همه کتاب های شیمی رو داشتم .. شیمی ... چقدر این درس رو دوستش داشتم و چقدر تو این درس ماهر بودم .. 

دوست داشتم همه چیز رو به شیمی ربط بدم .. شطرنج رو .. دلیل عاشق شدنم رو .. کل زندگیم رو .. 

نشستم اینجا ... وسط اتاقم و ورقه به ورقه کتاب هام رو چک میکنم .. اول هر صفحه شون اول اسم تو به صورت زیبایی خودنمایی میکنه .. میم...

ته دلم خالی شده .. هوا امروز آفتابیه .. خونه ساکته .. من دلم اینطوری نمیخاد .. بغض کردم دوباره یه بغض پاییزی .. 

چقدر تعداد این بغض ها زیاد شده این روزا 

دارم یه حس نفرت پیدا میکنم به همه چیز .. به فردا . به اینکه نیای . به اینکه هیچ خبری از هیچکس نشه اخه میدونی من فردا تولدمه ... :(

من تنهایی رو دوست ندارم .. من تنهایی با تو تولد گرفتن رو دوست دارم .. 

اصلا میدونی .. مقصر خودم بودم .. با این حبس کردن های خودم .. حالا همه من رو به عنوان یه آدم پاک شده میشناسن .. یه مُرده ...

من پاک شدم .. چون خودم خواستم .. 

چون به کم قانع نبودم .. یا باید میبردم یا پاک میشدم .. و با نامردی تمام پاک شدم..

ورق میزنم .. کتاب ها رو ورق میزنم ... انگار دارم دنبال یه چیزی میگردم .. 

دنبال تو .. دنبال اون روزای با تو شروع کردن ...با تو خوب شدن .. با تو شاد شدن .. 

یه برگه روزنامه پیدا میکنم ... آخی .. یادش بخیر ... 

برگه نیازمندی های روزنامه ... اون روزایی که دنبال کار بودم .. دنبال خونه میگشتم واسه اجاره .. 

کتاب رو میبندم و پرت میکنم .. پرت میکنم میخوره به دیوار و گل برگ های اون گلی که بهم داده بودی و لای کتابم گذاشته بودم خشک بشه 

میریزه کف اتاق و من باز یاد خاطره های تو میوفتم ..

ولی من که نباید گریه کنم نه ؟؟ نه .. نباید گریه کنم .. اشک هم نه .. بغض هم نه .. .

اما مگه میشه آخه .. مگه تو این روز مزخرف لعنتی مگه میشه یاد خاطره ها نیوفتم و باز .....

کاش یکی بود حداقل باهاش حرف میزدم اما امروز شنبه اس و همه سرشون گرم کاره ....

نمیخوام .. زندگی اینطوری رو نمیخوام .. این که زندگی نیس ... 

دلم میلرزه ... مثل روزایی که تو رو میدیدم .. دلم میلرزه .. دستم رو مشت میکنم و میکوبم بهش شاید از لرزشش کم شه اما نه ...

پامیشم همه کتاب ها رو جمع میکنم یه گوشه و دور میشم از اونجا 

چشمم میخوره به خودم تو آینه .. شبیه .... هر چی هستم شبیه آدم فک نکنم باشم ! 

قلبم تیر میکشه ... این بود ته اون همه آرزوهای بزرگت دکتر ؟؟ دکتر حیدری ؟؟؟ تو درس خوندی این بشی ؟

قلبم تیر میکشه .. زیاد .. بیشتر از هر وقتی .. باز اون درد های خفیف برگشتن و هر لحظه بیشتر میشن

رد میشم .. میخوام برم حموم .. ریش هامو مرتب کنم .. موهامو بشورم و بیام خشک کنم و حالت بدم بهشون .. به خودم برسم 

یه زندگی تازه رو با این سرمایه اندکی که مونده شروع کنم .. اما انگار .. انگار یه چیزی کمه ... من هیچ دلیلی واسه ادامه ندارم ..

دیوونه شدم .. میخوام بمیرم زودتر .. اونقدر تو این تنهایی ها حرف زدم دیوونه شدم .. 

نمیخوام این زندگی رو ... 

نمیخوام ........



ربات.

۲ موافق نظرات شما ( ۵ )

چشمام رو میبندم .. حس میکنم الان سرجلسه کنکوره و دارم به سوال ها جواب میدم 

سعی میکنم بفهمم چه حسی داره ؟ آیا من خوندم و حالت روحی خوبی دارم ؟ آیا میتونم از این دیوار بین خودم و آرزوهام بالا برم ؟ 

خیلی زود چهارساعت تموم میشه و تو راه برگشت به خونه ام 

میرسم به خونه و با کلافگی تمام خودم رو پرت میکنم رو تخت خواب و چشمامو میبندم .. 

حتما با خودم فکر میکنم کاش اون ماه هایی که میگفتم وقت زیاده شروع میکردم .. کاش یکم بیشتر خونده بودم .. یکم هاا ...

کاش عید رو از دست نداده بودم .. کاش بعد عید ناامید نمیشدم و حس میکردم که چقدر فرصت دیگه هست 

چشمامو باز میکنم 

یه دفعه همه اون حس های بد و روزای خراب تموم میشه 

و من برای یه بار هم که شده کاش هام برآورده میشه ! 

حالا دقیقا همونقدر وقت دارم که میخوام .. همونقدر فرصت تا آینده ایی که جلوی من هستش رو عوض کنم 

نمیذارم اون روز بیاد .. نمیذارم 

به خنده های بعد رتبه کنکورم فکر میکنم .. به اینکه به چیزی که میخواستم میرسم و اینکه بقیه رو چقدر خوشحال کردم 

به لبخندهای مامانم فکر میکنم و به اینکه چقدر ذوق میکنه و پز میکنه جای همه که بگه پسرم داروسازی قبول شده 

به داییم فکر میکنم .. به اینکه وقتی قبول شم بگه وای خدا این تونست ... ! 

به اینکه تو فکر همه یه جایگاه بالاتری داشته باشم فکر میکنم .. 

به اینکه از همه این روزهای عذاب آور خلاص میشم .. راه پیشرفت برام باز میشه و اینکه دیگه راه زندگی من صاف تر میشه از قبل 

به اینا فکر میکنم

میدونی .... نمیفروشم ...

این لحظه های کوچیک رو نمیفروشم .. 

به چهارساعت تلگرام و دو ساعت خواب بیشتر و یک ساعت بازی Candy Crush مسخره نمیفروشم ....

نگام یهو میوفته به کتابهام 

چند تان ؟؟ ده تا ؟ بیست ها ؟ سی تا ؟ چهل تا ؟؟ از اینکه بیشتر نیستن دیگه ...

یعنی اینا منو شکست دادن ؟؟ چهار تا ورق ؟؟؟

به آینه اتاقم نگاه میکنم که من رو نشون میده .. به خودم نگاه میکنم .. خجالت نمیکشم ؟؟؟

به برنامه ام نگاه میکنم 

نه .... 

نه نمیفروشم .. اصلا ارزشش رو نداره که واسه این چیزا اون لبخند ها رو بفروشم...


این ویدیو رو هم تماشا کنید و لذت ببرید از این صدا ! از این جذبه ! (فوتبالی نیستم هاا !! ولی مسی و رونالدو رو ولش ! فقط زالاتان ! )



ربات.

  • آقای ربات
  • شنبه ۲۷ آبان ، ۱۴:۵۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۹
۲ موافق نظرات شما ( ۵ )

اونا دنبال شر میگردن و بازنده ان اینو شرط میبندم 

اگه دشمن نداشتم باید به قدرت خودم شک میکردم


:)


ربات.

  • آقای ربات
  • شنبه ۲۷ آبان ، ۱۰:۲۸ ق.ظ
  • توییت
  • بازدید : ۴۷
۲ موافق نظرات شما ( ۳ )

بیا با هم برویم

به یک جای دور .. نه .. خیلی دور نه ..

خیلی دور نیست

فقط دستت را به من بده و چشمانت را ببند 

میخواهم برویم به یک جایی که ترسی نیست 

ناآرامی نیست 

بی خانمانی نیست 

فقر نیست 

زیاد دور نیست .. 

میخواهم برویم جایی که برای هر جمعه یک دلگیری وجود نداشته باشد 

جایی که شنبه با سه شنبه فرقی نداشته باشد 

مزرعه های گندمش جان بدهد برای دویدن و پارک هایش جان بدهد برای شعر نوشتن و شعر خواندن 

برویم جایی مثل قدیم ! روزهای بی دغدغه ! 

برویم یک شهر 

به رنگ ارغوان

درست آن سوی کوه ها ...


ربات.

۲ موافق نظرات شما ( ۶ )

صفحات دیگر