اتفاق خوب هیچوقت برای ما نیوفتاد

پرواز کرد و رفت :)


-آقای ربات

  • آقای ربات
  • شنبه ۳۰ تیر ، ۲۲:۰۲ ب.ظ
  • توییت
  • بازدید : ۳۶
۱ موافق نظرات شما ( ۰ )

یک حلقه بی نهایت

من داخلش به دام افتاده

راه فراری نیست

راه نجاتی نیست

زمان استراحتی نیست

تفریحی نیست

خوشی نیست

لبخند نیست

کار هست و جبر و درد و تاریکی

دارم به اوج خودم میرسم

من در این حلقه بینهایت 

بزرگ میشوم

اما شیطانی بزرگ میشوم...


آقای ربات.

۰ موافق نظرات شما ( ۱ )

یه هوای آفتابی

شهر خلوت

یه نسیم خنک

دیگه بیخوابی تو چشمام نیس

ولی اشک چرا

دلم از سنگفرش های توی خیابون هم یخ تره

دارم به این فکر میکنم

چرا تموم نمیشه

چرا فراموش نمیشه

چرا این جنگ تموم نمیشه

من که مات شدم

من خیلی به پاش نشستم .. خیلی 

اما 

چرا برنگشت ؟

یواش یواش شروع میشه

رفت و آمد آدم ها 

با قصه های مختلف

یکی تو ماشین داره با گوشی حرف میزنه و مدام داره بوق میزنه و 

به ماشین جلوییش داد و بیداد میکنه

یه مادری داره بچه اش رو مجبور میکنه آمپولش رو بزنه

یه پسری با دوستاش دارن در مورد فلان بازی جدید بحث میکنن

اون طرف ها یه گنجیشکی با ترس و استرس یه جا نشسته و داره دونه های ریزی رو میخوره

زندگی 

یه مجموعه منظم از بی نظمی ها 

یه مجموعه معقول از بی عقلی ها

زندگی

عجیب و ساده

سخت و تاریک

هزار مشکل داشتم

که اینم روش اضافه شد 

شد هزار و یک مشکل 

دلم براش تنگ شده 

چون

هر جوری هم که بد بود 

بازم هزار مشکلم رو باهاش از یادم میبردم

آره .. 

همین.. دلم براش تنگ شده.





آقای ربات.

۰ موافق نظرات شما ( ۲ )

یادم میاد

مینوشتی ، مینوشتی و خسته نمیشدی 

به آخر خط که میرسیدی میگفتی 

حالا وقتشه

و من دکمه سمی کالن رو میزدم

چیزی از کامپیوتر نمیدونستم

حتی نمیدونستم اسم اون صفحه ای که پر کلید بود چی بود 

اره .. نمیدونستم کیبورد چیه ولی 

رنگ مشکی لاک رو انگشتات با صفحه کلید هماهنگی خاصی داشت

انگار قشنگ ترین منظره دنیا بود

صبح تا غروب 

من چشمام خیره به دستات بود 

که با چه مهارت خاصی و با چه سرعتی کلید ها رو فشار میدادی 

هر وقت میرفتم غرق بشم رو تیرگی نگین انگشتر دست چپت

یه نگاه بهم میکردی و با آرنجت میزدی به پهلوم و میگفتی 

باز که حواست پرت شد 

بزن دکمه رو :)

من الان فهمیدم برنامه نویس بودی 

الان فهمیدم سمی کالن یعنی چی 

الان فهمیدم چه مسئولیت بزرگی به من داده بودی ! 

سمی کالن کاراکتری هستش که تو اکثر زبان های برنامه نویسی تو آخر دستور ها باید گذاشته بشه

و من همیشه پایان تمام دستور های تو بودم

من سمی کالن تو بودم

این روزها استفاده از این دکمه خیلی سخت شده

چون کسی نیست که دستوری تایپ کنه

من

تو

انگار مکمل هم بودیم

اما 

من

سمی کالن قصه عاشقانه ات شدم

و 

تو

قصه ات را با من تمام کردی...


آقای ربات.

۰ موافق نظرات شما ( ۴ )

تنهایی او را مجبور کرده روزها را تنها بگذراند 

نه هم بازی 

نه هم صحبت

نه دوستی 

نه کسی که به او توجه کند

صبحانه ای در کیف و یک تفنگ اسباب بازی در دست

به کجا ؟

نه مهد کودک

نه پارک

نه جایی زیبا برای تفریح

یک بیابان دورافتاده با پر از سنگ و خاک و خار

هوا گرم و آفتابی 

آنقدر که تنهایی ها را بخار کرده

کودک مشغول بازی و سرگرمی است

با ؟

دوستان خیالی :)

در ؟

دنیای خیالی :)

کسی نیست او را برای ناهار صدا بزند 

البته که ناهاری هم نیست :)

ساندویچش را با بغضی که نمیداند چیست ، گاز میزند

او چیز زیادی نمیداند 

چیز زیادی نمیخواهد

کودک است

دلش پاک است

دعوای مادر و پدرش را بازی فرض کرده 

شب که شود

مادربزرگی نیست که برایش قصه بگوید و نوزاشش کند 

هست اما 

مشغول کار 

همه مشغول کار 

برای چه ؟

برای ادامه زندگی با همین روزها ؟؟؟

همین تنهایی ها و همین بغض هایی که کودک نمیداند چیست ؟ 

ولی با حسرت بزرگ میشود ؟

نمیداند محبت چیست اما با حس خالی بودن از محبت بزرگ میشود

پدر میرود

مادربزرگ میرود

عمه میرود

پدر بزرگ میرود

همه میروند

به کجا ؟ بهشت :)

یک بهشت خیالی .. 

آدم های بد که به بهشت نمیرود ...

یک روز میرسد 

که نوبت من شده 

نوبت همین کودک خالی از هر چیز خوب 

خالی از عشق 

محبت

خالی از شادی 

پر از بغض و حسرت و اندوه

پر از غصه و تنهایی 

پر از تاریکی

من هم میروم .. 

اما نه به بهشت

نه بهشت خیالی 

نه بهشت واقعی 

من

مقصدم جهنم است .. جهنمی تاریک.. 

کودکی من

با یک جمله تکمیل میشود

"تبدیل یک قلب قرمز و کوچک به یک قلب سیاه و بزرگ :) "


آقای ربات.

۱ موافق نظرات شما ( ۳ )

در دنیایی پا گذاشتیم که کسی به تاریکی ها بها نداد

کسی دلش غم نمیخواست

گریه چیز بدی بود 

به ما یاد دادند مرد گریه نمیکند

اما کاش میگفتند مرد گریه میکند فقط 

فقط دیده نمیشود..

اینجا قلم وقتی خریدار پیدا میکند که از خوشی ها بنویسد

از دنیای رنگی

از شادی های مزخرف

از تعریف جک های بیمزه

یا شاید خاطره هایی قشنگ با پایان خیلی قشنگ تر 

اینجا زندگی با درد ، ننگ محسوب میشود.

مشاوره میدهند و ادای روانشناس ها را در می آورند که خوب شوی 

که بخندی و بخندانی و تف کنی به تمام بدبختی های دنیا 

انگار نباید باشند 

انگار غم و غصه نباید باشد

من

اشتباهی در این دنیا وارد شدم.

در دنیایی که مال من نیست

در دنیایی که من را نمیپذیرد


آقای ربات.

۱ موافق نظرات شما ( ۰ )

به خواب بروی و در خوابت باشد

از خواب بپری و کنارت نباشد

اذان بگویند و مست شوی 

در مستی گریه کنی و غرق شوی 

داد بزنی و مشت بکوبی به دیوار اتاقت

مثل حیوان وحشی گم کرده باشی راهت

حواست نباشد نباشی نباشد

کنارت بخواهیش نخواهی نخواهد

زمین و زمان را بدوزی بهم تا که شاید 

چشم به راهش بشینی تا که روزی بیاید


زیاد اهل مطالعه شعر نیستم اما فکر میکنم شکل شعر های سید مهدی موسوی شد ! 

شعر گفتن

فقط یک دل تنگ میخواهد و

یک دنیا خاطره در یک ذهن..


قافیه چیدن کار سختی نیست !


آقای ربات.


۱ موافق نظرات شما ( ۰ )

یه نگاه به چپ

یه نگاه به راست

یه نگاه به ساعت

امروز 23 تیر ماه سال 1397

یه نگاه به عمر وبلاگ : 730

یه عدد خاص !

جمع دو عدد 365

عه ! وبلاگ دو ساله شده ! 

چه بی صدا 

چه بی خبر 

چه بی احساس ! 

چه غریب :)

تو این دو سال ، چه اتفاق هایی که نیوفتاد

به چه چالش هایی که کشیده نشدیم

افسرده شدیم

مردیم و دوباره زنده شدیم

شکست خوردیم

یه سری اومدن حالمون رو خوب کنن

شدن یکی از دلیل های حال بدمون

یه سری راهکار دادن و پایدار نبود 

خیلی ها هم خوب بودن 

نوشتن

آغاز یه دنیای جدید بود 

مرسی آقای ربات 

که 2 ساله منو تحمل میکنی

مرسی از همه دنبال کننده ها 

از همه اونایی که وبلاگ من رو میخونن ! 


یه تشکر هم بکنم از اونی که خواست بنویسم 

و من برای اولین بار .. به خاطر اون .. نوشتم

مرسی bzb

نمیدونم کجایی .. اما همیشه به یادتم یار قدیمی!

و .. 

همین ..


وبلاگ دو ساله شد ...


آقای ربات.

  • آقای ربات
  • شنبه ۲۳ تیر ، ۱۴:۱۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۲
۲ موافق نظرات شما ( ۴ )

دیشب خواب دیدم

با سرعت داشتم تو جاده میرفتم

فک کنم دوچرخه داشتم

شایدم موتور بود .. نمیدونم

فقط میدونم سرعتم زیاد بود که یهو از جاده منحرف شدم

یا جاده از من منحرف شد ! نمیدونم 

فقط میدونم وارد یه شهر تازه شدم

خیلی اتفاقی 

یه حس و هوای عجیبی داشت اون شهر 

هوا خنک 

همه جا سرسبز بود 

پر بود از در .. هر دری رو باز میکردی میرسیدی به یه جایه خاص 

یه در رو باز کردم

پر بود از اسکلت های کوچولو .. خیلی کوچولو ! 

یهو منو دیدن زنده شدن

چه سرعت زیادی هم داشتن :)) 

من فرار میکردم و اونا دنبالم

همه در ها رو باز کردم که ببینم راه خروج کدوم طرفیه

اما پیدا نمیشد .. ولی بالاخره تونستم بیام بیرون از اون شهر 

اما دیگه دوچرخه ام نبود ! 

یه نگاه کردم به پشت سرم تا دوباره برم داخل 

اما 

زیر پام خالی شد و من رفتم تو ! 

بعدشم با یه حس فشار بیدار شدم ! 


روز های فراموشی تو ، روزهای آشفتگی سختیه .. ! 

:)


آقای ربات.


۲ موافق نظرات شما ( ۱ )

شاید امروز ، اولین روز فراموشی تو نباشد 

اما قطعا سخت ترین روزش هست

به جای تو

یک بغض تلخ کنارم نشسته

یک زندگی سیاه در آینده منتظرم است

یک عالمه خاطره هم در گذشته جیغ میکشند

به جای تو

اینجا هیچ چیزی وجود ندارد

شاید من زیادی بزرگت کرده ام 

بدون تو فقط خودت وجود نداری

البته که تو همه چیز هستی ...

همه چیز بودی 

نمیتوانم بمانم

قدم میزنم و مرور میکنم

پیر میشوم و میمیرم

اما فراموشت میکنم

به خدایی که برایت بیگانه بود قسم

فراموشت میکنم

من اگر نتوانم این کار را انجام بدهم

بهتر است که بمیرم....


امضا.آقای ربات.

۱ موافق نظرات شما ( ۱ )

صفحات دیگر