برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • آقای ربات
  • دوشنبه ۱۱ دی ، ۰۹:۳۸ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۱۰۸
نظرات شما ( ۳۲ )

لطفا قیافه تان را در هم نکنید که ای بابا .. باز این قصد رفتن کرد ...

این دفعه قصد رفتن نکرده ام ... وقتی این نامه را میخوانید من رفته ام .. جایی دور .. دورتر از فکر شما 

حال میپرسید برای چه ؟؟؟ برای اینکه اشتباه است ماندن من .. اشتباه است نوشتن من ..

داشتم میگفتم .. وقتی این نامه را میخوانید .. من رفته ام .. 

یک جای دور

نه برای شاد بودن 

نه برای دوری از غم

غم رفتن و نبودن در پیش شما 

قطعا مرا خواهد کشت 

اما باید بروم بنا به دلایل مرموزی ... 

برای آدم های خاص که در زندگی وبلاگی ام حضور داشتند به زودی برای هرکدامشان یک مطلب رمز دار 

به عنوان حرف های آخرم نوشته میشود و رمز برایشان فرستاده میشود.

اهان .. حال شاید فکر کنی من هنوز نرفته ام ! خخ ... من رفته ام .. خیلی وقت هاس که رفته ام .. :)

اما .. 

...


خداحافظ.

  • آقای ربات
  • يكشنبه ۱۰ دی ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۴
۰ موافق نظرات شما ( ۴ )

الان برگشتم دوباره به همین اتاق دنج و تاریک خودم

سرده.. کمی غریبانه به نظر میرسه .. ساکته .. اما به هر جایی ترجیحش میدم..

دلم ... وای دلم .. 

به هر جا نگاه میکنم درد میگیره 

رو میز .. پر از کار و برنامه تمام نشده 

به مانیتور و استیک نوت های نوشته شده .. رو یکیشون اول اسم تو با یه لبخند .. 

این یکی خیلی درد داره 

رو دیوار ...نوشتم .. نوشتم نمیذارم بهم بگن دیدی نتونستی .. هه...

مگه این تونستن چیه ؟ 

دوباره یادم میایی ... 

دوباره مرور میشی .. این دل لعنتی نمیتونه فراموشت کنه .. 

منو تا حدی که تونستی محدود کردی .. تلگرام پیام ندم .. اینستات رو نداشته باشم .. تو بلاگ هم پیام میدادم ج نمیدادی .. 

دلم میگیره..

تموم آرزوم این بود که تو این مدت یکم مهربون بشی 

مگه من از این زندگی جز یه لبخند تو چی خواستم ؟

آرزوم خوشی و خوشبختی تو بود 

خواستم فدات شم .. اما تو منو فنا کردی 

دل من جز تو همه رو خط زد 

تو ولی انگار فقط منو خط زدی 

وقتی گفتم دوستت دارم ...

دل غریب و تنهای من موند .. موند توی این تاریکی و تنهایی ها .. با چند تا عکس باقی مونده از تو ...

مگه من ازت چی خواستم ...

....


ربات.

  • آقای ربات
  • يكشنبه ۱۰ دی ، ۲۰:۲۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۱۶
۱ موافق نظرات شما ( ۰ )

حس دلتنگی عجیبی دارم

دلتنگ تو

دلتنگ روز های آشنایی با تو

دلتنگ همه چیز

دلتنگ بابابزرگم

دلتنگ شکلات هایی که فقط در جیب او پیدا میشد

وقتی که مرد

تمام شهر را گشتم اما از آن شکلات ها پیدا نکردم

دلتنگم

دلتنگی ام خیلی خالص است

خیلی سفید است

بیخیال تمام قلب تاریکم

این دلتنگی خیلی سفید است

سفید

مثل تمام آسمان بالای سرم

ابری سفید

دلتنگی ام ناب است

ناب مثل نگین انگشتر مادرم

مثل زلالی اشک هایم

براق

این روزها کسی انگار صدا میزند مرا

کسی مثل تو

نمیدانم که میگویی برو یا بیا

و من در گمراهانه ترین حالت ممکنم اینجا کمی دورتر از 

یک شبح ایستاده ام

که مرا می‌ترساند

و فکر میکند من برای کسب آرامش بدون اینکه تو بگویی

میروم

فرار می‌کنم

نه..هرگز

تو یک فلسفه ای

و من یک منطق

که هرگونه باشی

مپذیرمت

زیرا تو راه درستی 

شرایط را فاکتور بگیر

از بدی ها قدرمطلق بگیر و ته مانده خوشی های بعد سختی ها را

به خاطر بیاور

و ببین که چگونه ایکس با هم بودنمان کلی جواب دارد ...

آنگاه نه دیگر دلتنگی نابی وجود دارد

نه معادله بی جوابی

نه فلسفه ای

هیچ چیزی نیست 

جز عشق

جز هوا

جز چشم هایت

جز چشم هایت

...


ربات.خط خطی های بی موضوع.


  • آقای ربات
  • يكشنبه ۳ دی ، ۱۸:۱۲ ب.ظ
  • بازدید : ۳۹
۱ موافق نظرات شما ( ۳ )