بند کفش هامو محکم میبندم و میزنم بیرون

هوا سرده 

یه غروب به رنگ آبی نفتی به انتظارم نشسته 

تا کل شعاع خورشید رو از این سر کوه ها تا اون طرف بیابون قدم بزنم 

بینی ام رو میکشم بالا ... لعنتی باز سرما خوردم ... من و این همه سرماخوردگی ؟! 

هندزفری هامو میزنم تو گوشام و دستام رو میکنم تو جیبم 

خیلی وقت بود اینطوری با خودم خلوت نکرده بودم 

صدای آهنگ رو بالا میبرم .. بالا .. تا آخرین حد .. تا شاید صدای اذان رو نشنوم 

شاید یادم برای یک دقیقه هم که شده کل گناه هام یادم بره .. و بتونم یه لحظه عذاب نکشم فقط 

میرم .. نمیدونم کجا 

آهنگ داره پلی میشه .. نمیدونم چی میگه

من فقط میدونم الان چشمام کاسه خونه

صداشون تو گوشم میپیچه

علی رو که ولش کن .. اون هیچی نمیشه 

علی ؟؟ نه بیخیال .. زیاد به باباش نرفته .. 

علی اگه میتونست که همون سال اول جا نمیزد که ..

علی داره الکی تلاش میکنه

علی .. علی .. علی .. 

برام مهمه این حرفا ؟؟؟ نه معلومه که مهم نیس ... 

فقط من دلم گرفته .. دارم به سمت قبرستون قدم برمیدارم 

دارم میرم سمت بابام 

میرم به دنبال همه این مشکلات و اشتباه ها 

میرم به سمت کسی که منو بی تکیه گاه کرد و اجازه داد هر کسی در موردم حرف بزنه 

برام مهمه ؟؟ اینکه در موردم حرف بزنن ؟؟ نه .. تازه بعضی وقتا باهاشون همراه هم میشم ! 

اما حس بدیه نفهمی قدمی که برمیداری جلوت چاهه یا راه . .. .

زندگی واسم اینطوری ننوشت که با آموزش زندگی کنم 

نتونم کم بیارم 

سایه ام اشک میریزه من سرعتم بیشتر میشه 

به هیجده سال زندگیم فکر میکنم که فقط شیش سالش خوب بود و از اون به بعد من فقط جنگیدم

با حرف ها با فکر ها با درد ها 

قلبم تیر میکشه من تو خودم بیشتر مچاله میکنم 

میرم اما نمیرسم 

حتی صدامم بهش نمیرسه

که بهش بگم نامرد ... این رسمش بود ؟؟ 

میرم اما بهش نمیرسم .. خسته میشم رو اولین نیمکت سر راهم میشینم ..

سرده .. سرد مثل دل من .. دل سیاه من 

حالا صدای اذان تو کل شهر پیچیده 

آهنگمم تموم شده ..

حالا دیگه بغضم شکسته و اشک میریزم 

اشک که نه 

خون 

دور چشمام رو با سرمه خون تزیین کردم ! قشنگ شده نه ؟؟؟ 

خوب نگاه کن ؟؟ بارون نمیاد .. اشک هم نیس .. خونه

میبینی ؟؟ 

حالا دیگه دلم داغه ... 

یه سردرد داره کل سرم رو میگیره .. 

دارو نمیخوام 

دلم یه کویر میخواد 

و یه قدم زدن همیشگی توش .. 

دلم یه هوای خوب و روز آفتابی و یه گردش با خانواده نمیخوام .. من از اینا هیچی نمیخوام ... من روزای قشنگ و رنگی نمیخوام 

شادی نمیخوام .. دل خوش نمیخوام .. من تیکه گاه نمیخوام .. محبت نمیخوام 

فقط میخوام تو حال خودم باشم .. یه سال نه فقط هشت ماه .. 

فقط واسه اینکه بهشون نشون بدم میشه .. فقط واسه اون چهار تا احمقی که گفتن نمیتونه 

فقط هشت ماه زمان میخوام برای زندگی 

الان دارم اینا رو مینویسم تو دفترم 

دستام سرد شده و دیگه نمیتونم بنویسم 

خدایا...با اینکه میدونم ازم متنفری .. اما صدات میکنم .. تو رو خدا به همین صدای اذانی که بابام اینو خیلی دوست داشت 

ایندفعه نوبت من باشه :(

میشه ؟؟ خواهش میکنم ... 

دیگه نمیشه .. .

دیگه نمیشه واقعا ...



ربات.

تعداد نظرات این پست ۱ است ...

۲۹ آبان ۹۶ ، ۱۵:۰۱
هعییییییییییی:/
کاش واسه همه بهترینها اتفاق بیفته...
هعیی ... امیدوارم :(

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">