صدایش را میشنوی ؟ 

او آمده 

بیدار شو علی ... بهار آمده

بهار اینجاست...

بهاری به زیبایی 18 بهاری که گذشت

صدایش را میشنوی ؟ 

پرنده ها صدای بهار را چهچه میزنند

باران .. با آن ناز و ادایی که به زمین میرسد

شکوفه ها..

بهار آمده

میگفت اسفند همدیگر را میبینیم

میگفت این اسفندی که من میبینم

تا آخرین لحظه میبارد

بلکه از روبرو بیای ... بیایم

خیس شوی .. خیس شوم ...

بهار اسفند هم گذشت و تو را ندیدم

نه که زیر باران نیایم ها نه

نه که خیس نشوم هاا 

من آمدم

من خیس شدم

اما تو نبودی 

شاید

شاید هم حجم بودنت زیادی بالا بود 

و من زمین و زمان و هیچ چیزی را حس نکردم . ندیدم . نشنیدم

اما آن اسفندی که گذشت

تا آخرین لحظه بارید و من هم تا آخرین لحظه خیس شدم

یخ زدم

آب شدم

در میان انبوه آدم ها 

تو را صدا کردم

و تو همانند دخترکی سر به هوا و بازیگوش دنبال قایم باشک بازی و لی لی بودی 

و عروسکت را از زمین برداشتی و رفتی 

این بود تمام قصه اسفند و باران هایش 

من بودم و جای خالی تو :)


آقای ربات - بهار مبارک

۱ موافق نظرات شما ( ۰ )

باد میرود

جاده میرود

اتومبیل ها میروند

قطار میرود

و

تو میروی 

همه میروند به جز من 

همه در فرداهایشان سیر میکنند به جز من 

منی که نمیتوانم دل از تو و گذشته بکنم

زندگی میرود

گذشته هر لحظه دورتر میشود

و من هر لحظه از زندگی دورتر

همه چیز در حال حرکت است

دیروز کلاهم را هم باد برد

حتی کلاهم هم رفت

میدانی

همه این رفتن ها تقصیر توست

اگر تو بودی زمان به احترام جفتمان می ایستاد 

ولی اینگونه برای من بی ارزش هیچ ارزشی قائل نیست

روزی میرسد

که من هم میروم

در یکی از این خیابان های شهر 

شاید به زیر اتومبیلی 

شاید از لبه پرتگاهی 

شاید روی ریل قطاری

من هم میروم

نه برای اینکه به آینده نزدیک شوم

به خاطر اینکه برای همیشه در گذشته دفن شوم

میروم و زمان درست در بدترین ثانیه های عمرم می ایستد....

دیر ایستادی زمان

این من دیگر من سابق نیست.....


آقای ربات - کارتن خواب بزرگ

۱ موافق نظرات شما ( ۰ )

اینکه تو نیایی یک سر داستان است

و اینکه من تا کی منتظرت خواهم ماند داستان دیگری

میدانی؛

من همیشه سخت دل میکندم از هرچیزی

از شکلاتهایم

از مامان وقتی مرا میگذاشت مدرسه

از پارک وقتی موقع برگشتن میشد

حتی از خانه

وقتی میرفتم مسافرت

اینبار من زیاد منتظر نخواهم ماند

مثلا آنقدر که دیگر هیچ وقت توی خیابانهایی که با تو خاطره دارم راه نروم

یا آن غذایی که تو دوست داشتی را نتوانم بخورم

یا بوی عطر آدمها توی خیابان هوایی ام کند

من درست به اندازه کافی منتظرت میمانم

آنقدر که مطمئن شوم بیشتر از آن فقط وقت تلف شده ی بین دو نیمه سرنوشتمان است

و وقتی زمانش برسد تو را توی قلبم نگه میدارم

و قلبم را از سینه بیرون میکنم

و بعد از آن فقط با منطق ام عاشق میشوم

همانجور که تو عاشق میشدی

و بعد هم اگر نشد

خیلی منطقی ولش میکنم

بگذار تمام مردم شهر یاد بگیرند 

کی و کجا

باید دست از انتظار بردارند...


نوشته از دلارام_انگورانی

آقای ربات - یه جورایی منم حس همین نویسنده رو دارم الان

۰ موافق نظرات شما ( ۰ )