سخت میشد هر روز لحظه ها یا سخت میگرفتم هر روز لحظه ها را ؟

شب در میان این همه روز غریبه بود یا روز همان شب بود فقط کمی روشن تر؟

معنی گل چه بود؟ معنی غنچه چه بود؟ زنده بودن خاک و من یکی بود؟

در روزهایی که واژه ها جنگ میکردند به دنیا آمده بودم

در یک دنیای غلط

که فاصله

جمله را زیبا نکند، زشت تر کند.

پای کدام اعتراف را امضا کرده بودم

که حتی زیباترین لحظه های زندگی ام باید گریه میکردم؟

شاید واژه ها عزیزان من در جنگ بودند که شهید شدند

و این اشک، به پای آنان بود.

 

آقای ربات.

۰ موافق نظرات شما ( ۱ )

تغییر کرده ام

خودم زیاد ولی

سایه ام همان است

خوب میشناسمش

همین روزها بود که

تنها شد.

 

 

۱ موافق نظرات شما ( ۱ )

7 هفته شد که دارم مینویسم. یعنی دارم سعی میکنم نوشتن رو از دست ندم. نوشتن اخرین سنگره برای من مقابل دیدن یه سری حرفا، یه سری رفتار ها. من دارم سعی میکنم توی دنیایی که زنده نیست، زنده باشم.

اما

اما دلم تنگ شده

دلم برای روزهایی که کلی نظر و کامنت میومد برای هر پستم تنگ شده. دلم برای دوستایه وبلاگیم تنگ شده شاید اونا از من الان متنفرن ولی خب من دلم براشون تنگ شده.

یه حسی توی وجودم هست که میخاد برگرده. به عقب. به همون روزا. درسته که بد بودن ولی من دلم میخاد برگردم به همون روزا

لا به لای یه سری متن های تاریک حبس شدم و آره رفیق... زندگیو مفت باختم.

 

میشد اینطوری نباشه...

همین..

 

آقای ربات.

  • آقای ربات
  • جمعه ۱۳ تیر ، ۲۳:۱۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۶
۰ موافق نظرات شما ( ۰ )

حالا که رفته ای بگذار برایت بنویسم. البته سوتفاهم نشود جانا. همیشه برای تو نوشته ام. حتی در غمگین ترین شعرهای منم از تو سرنخی پیدا میشود. حالا که رفته ای، به اندازه یک فنجان چای ناقابل بمان. تلخش میکنم. بمان و تلخی اش را قسمت میکنیم با هم تا برای تو هم راحت تر پایین رود.

 

بعد تو

آدم فراوان است

درست

خودت میدانی، خودم هم میدانم

اما بعد تو شکستن تک تک دل اینها، تقصیر توست

 

بعد تو، تقصیر توست که من یک سنگ دل بی رحم میشوم

 

تقصیر توست که بیگانه میشوم با هر چه خوبی که بود

 

تقصیر توست که رنگ به روزگارم نمی آید و خنده بر لبانم

 

آری تقصیر توست، تو باید به خدا جواب پس بدهی

 

خدا هم ببخشد تو را

 

من نمیبخشم..!

 

 

"آنقدر زیبا دوستت داشتم، آنقدر مقدس بودی برایم

که تو رفتی، انگار برای یک مسلمان خدا رفت..!"

 

ثبت شود به وقت دوازدهم تیر ماه سال هزار و سیصد و نود و نه خورشیدی.

آقای ربات.

  • آقای ربات
  • پنجشنبه ۱۲ تیر ، ۲۳:۵۶ ب.ظ
  • بازدید : ۱۹
۰ موافق نظرات شما ( ۰ )

بازم این هفته، هفته خوبی برام نبود. یعنی هیچ هفته ای قرار نیست خوب باشه. اینو خیلی وقته قبول کردمش. فقط این هفته یکم بدتر بود. دیدی مثلا یه جایی که همه جاشو گرد و خاک گرفته، یه چیزی از اونجا برداری و زیرش تمیزه؟ دیدی چقدر اون تمیزی زشته؟؟

این هفته یکی از بهترین آدمایه زندگیمو، به بدترین شکل، به بدترین دکور ممکن از دست دادم. یعنی خیلی تلاش کردم درست بشه اما زخم نیست که ترمیم شه، مرده نیست که دفن شه، شب نیست که روز بشه و من... من باید قبول کنم. باید قبول کنم. من قوی تر از این حرفام که این روزا رفتن هر آدمی، هرر آدمی بتونه منو برنجونه.

 

-" انگار داشت ویالون میزد، در خیال خودش با سازی که نبود اما هر چه بود انگار کوک بود! میزد و فارغ از صدایی که نبود. بعضی وقت ها صدایی نباشد میتوانی بگویی فالش نمیزنم. بعضی وقت ها کاری نکنی، خودش بهترین کار است. انگار داشت باران میبارید، نمیدانم کجا اما حتما تهران بود، نمیدانم ولی حتما یک ساختمان قدیمی از آنهایی که سال 87 ساخته شده اند بود، همه جا را گرد و خاک گرفته بود اما باران هم میبارید، پسرک مینواخت:

با من صنما...با من صنما..دل یک دله کن...

پسرک عاشق تهران بود، عاشق هوای آلوده و خیابان های قدیمی و ساختمان های قدیمی و آدم های بیرحمی که نگاه را حتی به راحتی خرج نمیکنند..! عاشقت تهران بود، هر وقت، وقت و بی وقت از این میگفت که گوشه ای در اتاق مینشیند اما میرود به تهران، انگار که حالا هم در تهران بود."

 

باران بند آمد و رنگین کمان شد، شب سر آمد و صبح شد، گریه تمام شد و خنده شهر را گرفت، هقهقه هایم را باد برد، اما نه فکر تو رفت نه خیال داشتنت کنار اتاقم در خیابانی از طهران :)

 

 

-آقای ربات

  • آقای ربات
  • جمعه ۶ تیر ، ۲۳:۲۹ ب.ظ
  • بازدید : ۳۱
۰ موافق نظرات شما ( ۰ )

قبل اینکه بخوام بیام و هفته نویس شماره 5 رو بنویسم، داشتم به این فکر میکردم خیلی بده که اینجا همش شده هفته نویس!

مثل زندگی من که همش شده مشکل!

چیز زیادی ندارم بگم

فقط برین اینو گوش بدین:

Beyond The Black - My God is Dead

 

:)

 

کمی از این موزیک:

I walked across the desert a thousand miles
And every second cost to me a thousand lives
And I close my eyes, and I pay the price
When all of nature's beauties wore off and died
You promised me the heavens will make it right
And I closed my eyes and trusted your lies

  • آقای ربات
  • پنجشنبه ۲۹ خرداد ، ۲۲:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۸
۰ موافق نظرات شما ( ۰ )

رسیدیم به شماره 4 از هفته نویس ها

خیلی چیزا از هفته نویس شماره 1 عوض شده

مثلا اینکه

دیگه اون حس خوب هدف داشتن رو ندارم به زندگی. اینکه باشگاه دیگه شاید نرم. اینکه باز انگار همه چی تاریک شد.

ولی

ولی یه چیز همونه

شایدم شدیدتر

من از آدما متنفر ترم !

 

آدما هیولان. اینکه میتونن تو لحظه، به نفع خودشون عوض بشن. اینکه هر کاری دوست دارن با دل آدما میکنن. اینکه فقط حال خودشون برای خودشون مهمه. اینکه اگه بفهمن دوستشون داری هیولاتر میشن....آره...آدما هیولان.

من به خطاهای برنامه نویسیم بیشتر از آدما اعتماد دارم.

:)

 

این هفته فقط داشتم به آدما فکر میکردم و کاراشون. همین..

 

/آقای ربات/

  • آقای ربات
  • جمعه ۲۳ خرداد ، ۲۳:۵۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۲
۰ موافق نظرات شما ( ۰ )

خب..

انگار بازم دارم میرم توی نیمه تاریکی

همون نیمه قدیمی

همون خستگیا

فکرایه همیشگی

ولی حقیقت ترین بعد زندگیم

انگار دارم میرم تو دنیای تنهایی

اما از خودم پرسیدم چرا تنهام؟

از خودم پرسیدم چرا زندگی اینقدر سخته؟

پرسیدم کو خدا ؟

نه

اونقدر خسته ام

که حتی

نمیتونم این مطلبو تمو...

 

 

/آقای ربات/

  • آقای ربات
  • شنبه ۱۷ خرداد ، ۲۳:۴۳ ب.ظ
  • بازدید : ۳۴
۱ موافق نظرات شما ( ۰ )

این یکی یکم دیر شد، درست مثل زندگیم که دیر شد و دیر فهمیدم که دیر شد!

میخام بگم برات که دنیا دیگه اصلا جای خوبی نیست. این همه اتفاق این همه سردرگمی این همه سیاهی و این همه شب

این همه شب...اصلا همش شبه و خورشید فقط یه توهمه...

حس میکنم عقب موندم از همه دنیا، چه میدونم.. شاید به خاطر اینه که خیلی دارم میدوم و ...

 

دیگه دارم عادت میکنم به نادیده گرفته شدن. به اینکه تنهام. به اینکه واقعا تنهام!

دیگه از رفتن کسی زجر نمیکشم، دیگه سرد شدن کسی برام سوال نیست و دیگه برای خودم خیالبافی های چرند نمیکنم

که ببینم فردا روزی باهاشم یا که به هدفم رسیده باشم

نه...

دیگه آروم شدم... آروم تر از نبض یه مرده

 

این یکی یکم دیر شد..قرار بود جمعه ها بنویسم. همون جمعه های پر از غروب غریب کسایی که رفتن

ولی ببین...دیگه حتی برام مهم نیست بیایی و اینجا رو خالی ببینی و نخونی و بری..!

 

/آقای ربات/

  • آقای ربات
  • شنبه ۱۰ خرداد ، ۱۰:۲۲ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۲
۰ موافق نظرات شما ( ۰ )

سلام

من آقای رباتم..هنوز هستم، هنوز معتقدم میتونم با اراده کافی و البته پرانول، احساسات رو توی خودم بکشم! هنوز معتقدم گذشته فقط یه چیپ حافظه اس که هر وقت بخوام میتونم درش بیارم و هیچوقت بهش فکر نکنم. من معتقدم همه چی قابل کنترله..! بعضی چیزا واقعا هست

اما یه وقتا هست که میگی شاید این بار فرق داشته باشه! شاید داشته باشه .. شاید هم نه و باز هیچی عوض نشه

برای من وقتی هیچی عوض نمیشه، بدتر میشه.. این روزا بعد از اون همه اتفاقی که گذشت و ازشون تقریبا بی خبری، باز ساکت شدم و توی سایه ام نشستم و دارم آدما رو نگاه میکنم. به طرز نگاهشون، طرز فکرشون و طرز رفتارشون میخندم.. آدما این روزا خیلی پوچ شدن...

شبا میرم باشگاه، تقریبا و اون چیزی که توی ظاهر معلومه برای ورزشه، اما میرم که توی سر و صدا باشم. 22 ساعت موندن توی یه اتاق سه در چهار سفید و ساکت، نیاز به 2 ساعت سر و صدا هم داره. البته من اونجا هم فکر میکنم. خشم میسازم توی خودم از آدما

رک بگم بهت.. از آدما متنفرم...

 

من معتقدم که آدم بدون هدف، همون بهتر که اصلا از خواب بیدار نشه! برای همین فعلا که به اجبار زنده ام، برای خودم هدف تعیین کردم.. دارم براش شب و روز کار میکنم و روزی که بهش برسم حتما پستش میکنم و میبینی..فعلا شاید فقط به ده درصدش رسیده باشم..

روزایه خوبی نیست، قرنطینه، دانشگاه مجازی و چیزایی که اگه بهت بگم باید ساعت ها بهش بخندیم. واقعا تحمل شرایط خیلی سخت شده. یه جنگ توی درون و یه جنگ توی بیرون و منی که خسته ام و خاکستری...

در هر صورت این شروعی بود بر نوشتن هفته نویس ها توی وبلاگی که چهار سال خاطره رو به دوش میکشه.

شب، سکوت، تاریکی و درد قلب و قرص و بی خوابی هنوز هست

اما من که نمردم :) منم هستم...

 

/آقای ربات/

  • آقای ربات
  • جمعه ۲۶ ارديبهشت ، ۲۳:۰۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۲
۱ موافق نظرات شما ( ۰ )