قصه یک قتل 1 را از اینجا بخوانید (کلیک کنید)

--------

عصر نزدیک به شب 

صدای پارس سگ های تجسس 

ما در ... قبرستان که نه .. یک بیابان 

پشت مزرعه بلال

پرونده قتل دختر 18 ساله ایی به اسم مونیکا

شاید بشه پیداش کرد .. شاید هنوز زنده .. نه زنده که نه .. 

اما گفته همین جا ها دفنش کرده .. 

دفنش کرده .. زنده زنده .. 

غروب نزدیک است

صدای پارس سگ ها زیاد تر میشود 

ناله های یک مادر بیشتر .. 

اشک های یک پسر شدید تر 


او او را کشته است ...


ربات.

۰ موافق نظرات شما ( ۱ )

با ناشناس آبی قرار گذاشتیم " قصه یک قتل " رو ادامه بدیم 

به این صورت که 

اون بنویسه . من ادامه بدم . و اون با ادامه نوشته من ادامه بده ! 

یک جور تمرین نویسندگی ! 


پی نوشت : البته اینا داستان که نیس .. اما یه جور نوشته اس که بعدا به داستان تبدیل میشه ! 


ربات.

  • آقای ربات
  • دوشنبه ۲۰ آذر ، ۱۷:۲۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۲
۰ موافق نظرات شما ( ۲ )

اشکالی ندارد .. 

بگذار هیچکس هوایت را نداشته باشد 

شانه هایت را بالا بینداز و با خود تکرار کن : فدای سرم ! 

فدای سرم اگر برایشان خوب خواستم و خوب مرا نمیخواستند ! 

فدای سرم که دنیایشان با دنیایم فرق داشت.

نفسی عمیق بکش

خودت را گول نزن !

تو تا همینجایش هم کسی را نداشتی اما توانستی ..

ادامه اش با تو .. دیگران را بیخیال .

باز هم روی پای خودت بایست

هر گاه باور کنی : "هیچ شانه ای امن تر از شانه های خودت نیست "

به آرامش میرسی

همه چیز به خودت بستگی دارد .. 

خودت را 

باور کن :)

به خودت بگو : من که قرار است پروانه شوم .. بگذار دنیا تا میخواهد پیله کند ..

بگذار زندگی هر چقدر زور دارد مشکل جلوی تو بیاندازد .. اما تو قهرمان پرش از مانع شو ! 

همین است .. گریه های روی سنگ قبرت برای تو ارزشی نخواهد داشت 

تلاش کن خودت بهترین باشی .. کسی برای تو غصه نمیخورد وقتی درمانده و ملول باشی 

تکیه نکن به حمایت های تظاهری .. به پشت گرم کردن های فیلمی .. 

زندگی ات را بر پایه حرف نریز.


والسلام.

ربات اعظم :)

۲ موافق نظرات شما ( ۵ )

دو ماه بعد ...

سلام .. خنده داره نه ؟ دارم از روزام یادداشت برداری میکنم .. مثل بچگی ها .. 

آخه اینو دکتر روانشناسم تجویز کرده 

دو ماه از تاسیس داروخونه ام گذشته 

چند نفر تکنسین استخدام کردم .. کارم خوب رونق پیدا کرده

مخصوصا با این کرمی که یکی از ابداع های خودمه .. :)

اها یادم رفت بگم .. تو این دو ماه من بیشتر وقت هام رو توی آزمایشگاهم گذروندم .. 

و یه کرم معجزه آسا درست کردم برای پوست ..

از یه شرکت تولید پلاستیک سفارش گرفتم برای شروع چند هزارتایی قوطی درست کنه ..

و خلاصه .. خیلی ها خوششون اومده :)

اهان یادم رفت اینم بگم که اسم اکسیر سیاه خیلی قشنگ دلبری میکنه رو قوطی کرم هاا :))

داره همه شون فروش میره ... هر روز صبح میشینم رو میز مخصوصم و اکثر خانوم هایی که میان رو میبینم چقدر راضی ان از کرم 

و همه تشکر میکنن ازم ..

من این روزا مدام یا تو آزمایشگام و در حال ترکیب و سنتز برای ساخت داروهای ترکیبی جدید تر 

یا پشت میزم و دارم مینویسم .. 

خیلی فراموش کار هم شدم .. یادم رفت بگم که افسردگیم برگشته ... خب طبیعیه .. 

من از همه چی پل میسازم واسه رسیدن بهش .. واسه شعر ساختن واسش .. من این روزا نزدیک میشم به دوران دانشجوییم .. ! 

یه دانشجوی داروسازی عاشق ! 

ته ریش گذاشتم ! اما ایندفعه کمی سفید شدن .. همه شون رو رنگ کردم .. مشکی .. 

موهامم بلند شده .. اونا هم سفید شدن کمی .. اونارم رنگ کردم .. اما یه ذره شو از جلو سمت چپ سفید رنگ کردم

خودم که خیلی خوشم میاد ازش ! 

هممم....بذار بگم ...چند روز پیش اومد تو داروخونه...

اشتباهی اومده بود یا نه رو نمیدونم ! اتفاقی بود یا با برنامه قبلی رو نمیدونم.. اما میدونم 

سر جاش میخکوب شد وقتی من رو دید ... منم همینطور .. باز دست و دلم لرزید 

کمی نگاه کرد

به من .. به داروخونه ام 

و بی هیچ عکس العملی رفت .. نمیدونم .. نمیدونم فرار کرد یا هر چی ... 

اما باز مات نگاهش شدم ... ملکه من .. ملکه من چرا اینقدر به من کیش میدی خب .. 

هوای این چند روز و چند هفته همش ابری بود .. خیلی زیبا ..

چند باری با وزیر ملاقات کردم .. از داروخونه اش .. از دارخونه ام ! 

من دلم میگیره وقتی از اون مینویسم .. ولش کن .. دلم میگیره وقتی از مهره های بهم ریخته ارتش سیاهم حرف میزنم 

که هر کدوم یه جا دارن کار میکنن .. دلم نمیخواست این اتحاد شکسته بشه .. اما خب .. شد دیگه ... 

همم...دارم مینویسم .. از چند ماهی که گذشت 

چون دکتر روانپزشکم گفته نوت برداری کن از روز هات .. و منم مشق چند روزم یادم رفته :)

افسردگیم برگشته 

و کنترلی روی عاشق نبودن خودم ندارم .. 

کاش دوباره برگرده .. کاش شده اتفاقی دوباره بیاد این طرف ها ! 

کاش برای یه مدت هم که شده 

با ای کاش ها زندگی نمیکردم ...


ربات.

۲ موافق نظرات شما ( ۱ )

دیشب خیره شده بودم به چشم هایت

چشم هایت نگاه خیسم را 

مثل برق سه فاز گرفت 


:)

ربات.

  • آقای ربات
  • جمعه ۱۷ آذر ، ۱۴:۳۹ ب.ظ
  • توییت
  • بازدید : ۵۰
۱ موافق نظرات شما ( ۲ )

امشب مرا نباید زیاد جدی گرفت ! 

قول میدهم تا قبل از سپیده صبح آدم بشوم :)

  • آقای ربات
  • پنجشنبه ۱۶ آذر ، ۱۹:۴۸ ب.ظ
  • توییت
  • بازدید : ۴۱
۱ موافق نظرات شما ( ۲ )

به دشمنانی جدید نیازمندیم

قبلی ها عده ایی با خاک یکسان شدند

عده ایی هم طرفدار ما شدند :)


ربات.

  • آقای ربات
  • چهارشنبه ۱۵ آذر ، ۲۱:۱۲ ب.ظ
  • توییت
  • بازدید : ۴۰
۱ موافق نظرات شما ( ۲ )

من خوبم

من آرامم

فقط کمی ذوق زده ام 

ساعت 5 صبح .. من در حال پیدا کردن اتو :)

باید امروز بهترین کت و شلوارم را بپوشم .. اما از بس لباس ها بهم ریخته بوده چروک شده.. .. باید خیلی سریع آماده بشم .. 

ای وای .. نباید دیر برسم .. 

لعنتی ! همینجا گذاشته بودمش هاا ... آهان پیدا کردم ! با عجله اتو میکشم به کت و شلوارم

بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن با موهایم همانگونه که هستند رها میکنم .. 

کراواتم را سفت میکنم و صاف می ایستم .. 

من خوبم .. من آرامم 

فقط کمی هیجان زده ام .. 

درست مثل همان روزی که قرار بود برای دیدن محل تاسیس شرکت داروسازی ام بروم ..

امروز قرار است برای خرید زمین داروخانه جدیدم اقدام کنم .. 

من خوبم .. من آرامم .. فقط یک بمبم .. که در هر لحظه ممکن است بترکد ...

گوشی . مدارک . کارت بانکی . 

همین ها کافیست ..

بیرون هوا کمی سرد است .. طوری که آدم را شاداب میکند .. 

ساعت 5:30 صبح .. سوار ماشین میشوم و ریموت در را میزنم .. باز میشود .. خیلی آرام 
من آرامم .. مثل عملکرد یک ربات با استوارم .. همیشگی 
من قوی ام .. این بار باتجربه تر .. اینبار با انگیزه تر 
گوشی را چک میکنم 
"خوشحال شدم .. " از وزیر ..
":) " از میم ..
...
چقدر آن تایم .. لبخند میزند .. بنگاه املاکی را میگویم ..
من هم لبخند میزنم ..
+همیشه عادت دارم آن تایم باشم ! 
دست میدهیم و دوباره سوار ماشین میشویم .. به سمت داروخانه جدیدم حرکت میکنیم ..
شروع میکند .. تعریف میکند 
از قیمت های بالا میگوید .. از این میگوید که این زمین مربوط به یک سالن زیبایی بوده که صاحبش رفته خارج و .. 
من گوش نمیدهم .. 
من فقط میخواهم قرار داد را ببندم و شروع به کار های طراحی داروخانه بکنم ..
اسمش را هم از اسم کارخانه ام برمیدارم .. کارخانه ایی که درش در 9 ماه تخته شد :) یک افتخار بزرگ ! 
هنوز تعریف میکند .. اما رسیدیم دیگر .. 
جای خوبی است .. 
بزرگ و شیک است .. 
زیر زمینی هم دارد .. یک زیر زمین که جان میدهد برای آزمایشگاه ...
همه جایش را بررسی میکنم
رو برمیگردانم طرفش و میگویم 
میخرمش .. ! 
هر چند قیمتش زیاد است .. 
نقد میخرم و قرارداد بسته میشود و کارهاس سند را خودش پیگیری خواهد کرد .. 
حالا من مانده ام و یک سالن صورتی رنگ ! 
باید همه جایش سیاه و سفید شود .. 
کار های طراحی را به شرکت طراحی دوست قدیمی ام میسپرم و خودم به دنبال دستگاه های آزمایشگاهی میگردم .. 
یک آزمایشگاه کامل درست میکنم .. کلی ایده برای ساخت داروهای ترکیبی دارم .. 
پیامک می آید .. 
"جای خوبیه .. رقیب بزرگ :) "
لبخند میزنم .. رقیب  ! .. 
مگر من خواستم ؟؟ ... روزی در کنار من .. قدم به قدم من میجنگید ... 
خودش کنار کشید ... 

چشم هایم به آسمان خیره میشوند ... 
گرفته .. پر از ابر ... 
از نو شروع میکنم ... ایندفعه بدون باخت .. بدون سقوط ..
دوباره شروع میکنم ... چون این شغل تمام زندگی من است .. 
"داروسازی و تجارت دارو ....."

ربات.
۱ موافق نظرات شما ( ۲ )

گفتی 

منم پاکت کردم .. 

بگذریم که معذرت خواهی هم بلد نیستی 

ولی یه جورایی خواستی نشون بدی که ناراحت نباشم از دستت ..

گفتی 

مطمئنم از حسودیت بود ..

میبخشمت..



ربات.

۱ موافق نظرات شما ( ۱ )

صد دفعه روت رو زمین زد

پاشو بگو 

بگو ببین

من کنار نمیکشم 

میخوای بزنی ؟ 

بزن .. محکم تر بزن ..

ببین....

محکم تر بزن من کنار نمیکشم.


ربات.

  • آقای ربات
  • جمعه ۱۰ آذر ، ۱۳:۳۴ ب.ظ
  • توییت
  • بازدید : ۴۳
۲ موافق نظرات شما ( ۳ )