تنها که باشی 

یک روز آفتابی باشد

دوشنبه باشد

تمام این تضاد ها و تناقض ها 

مگر از این بدتر هم میشود ؟ 

اگر ثانیه ایی دیگر در این اتاق میماندم میمردم

زدم بیرون

در حیاط 

دراز کشیدم

به آفتاب لعنتی خیره شدم

چشمانم را بستم

پلک هایم گرم شد 

تو عادت نبودی 

وابستگی نبودی که از سرم بپرد

تو یه جور دیگر بودی 

صبح ها خیلی زود بیدار میشدی

دست هایت را دور کمرت گره میزدی و لبخندی زیبا میزدی 

شمعدانی ها را آب میدادی و بهشان میرسیدی 

نمیگفتی بیا صبحانه را روی تخت بخوریم

میگفتی خارجی ها روی تخت صبحانه میخورند ! دیدی ؟

تا من بگویم نه و این ها همه شاید بهانه ایی برای عاشق تو شدن نبود

ولی برای خوردن یک صبحانه دو نفره روی یک تخت کافی بود

و حرف زدن در مورد اینکه آن اتاق مرموز را چه رنگی کنیم

و چشم بهم که میزدی 

میدیدی این کارهای عجیب و غریب شده عادت

و چه دنیای قشنگی بود

حواست به همه چیز بود 

به همه چیز

به همه چیز

اه

لعنت به صدای موتوری که مرا از خواب قشنگت بیدار کرد

باز یادم می آید

بعد از ظهر هایی که با شیطنت هایت نمیگذاشتی چرت بزنم

و شب هایی که با دیوانه بازی هایت خواب برایم نگذاشته بودی

حالا

آنقدر خوابم عمیق میشود که خوابت را میبینم ...

کجای لحظه هایم تو مرا گم کردی ؟؟

نگفتم دستم را بگیر ؟؟؟


آقای ربات - سایه روشن :(

۳ موافق نظرات شما ( ۲ )
کاش میتوانستم قبول کنم
دوست داشته نشدن را
پس زده شدن را
کاش میشد باور کنم
هوای آفتابی را
کاش میشد از پیله تاریکی بیرون بیایم
کاش میشد
کاش کاش کاش کاش
کاش تا صبح کاش کاش نمیکردم و میرفتم پی کارم
کاش اصلا هیچوقت نمیشنیدم آن غزل های دم صبح را
و با صدای خوش غزل بیدار نمیشدم
کاش هیچوقت....
کاش گول نمیخوردم و در باتلاقی که متعلق به من نبود غرق نمیشدم
تا امروز بنویسم از درد 
بنویسم از مرگ
و تا مغز استخوان یخ بزنم
کاش از اولش کسی به من یادآوری میکرد
تو برای عشق و عاشقی ساخته نشدی
یا جا میزنی یا جا میخوری
یا ضربه میزنی یا ضربه میخوری
کاش کسی به من یادآوری میکرد
وارد عشق نشو وگرنه تا آخر عاشق باقی خواهی ماند
کاش کسی میگفت مبادا دل کسی را ببری
کاش میگفت مبادا بااحساساتی بازی کنی که تمام زندگی اش هستی
مبادا یک آن بگذاری و بروی
و او را با یک بغل احساس تنها بگذاری
او یک بار میگوید دوستت دارم
اگر توانستی درک کنی خوشبختت میکند
اگر نتوانستی و زدی بیرون و رفتی همه را امتحان کردی
دیگر برنگرد
کاش کسی بود و میگفت...
میگفت این شوخی نیست
تا آخر درگیرش خواهی بود و اون دیگر تو را نمیخواهد
و تو هم نمیتوانی انکارش کنی 
چون فکر و یادش تو را از پای در خواهد آورد....
کاش...

FOR GH
آقای ربات - غزل های دم صبحی
۰ موافق نظرات شما ( ۰ )

بهار را دوست دارم

به خاطر باران هایش

به خاطر هوای نم ناک و سردش

شاید هم به خاطر سبز بودنش

بهار را دوست دارم به خاطر شباهتش به پاییز

منتها بهار سبز است و پاییز زرد

ولی در هردو رفتن را تجربه کرده ام

در هر دو زیر باران راه رفته ام

در هر دو دلم گرفته است

به گمانم بهار و پاییز با هم نسبتی دارند ولی به دلایلی مجبور شده اند جدا از هم باشند

و تابستان و زمستان لعنتی بینشان فاصله انداخته

خلاصه بهار برایم بوی پاییز را میدهد

با همان باران با همان بوی خاک و نم با همان نفس های تازه

بهار را دوست دارم فقط به خاطر بهارش

به خاطر هوای ابری اش

به خاطر زندگی دوباره اش

...

آقای ربات - بهار

۰ موافق نظرات شما ( ۰ )

وقتی من شروع به دوست داشتن خود کردم

از آرزوی یک زندگی دیگر دست کشیدم

خودم را پذیرفتم

برای رشد تلاش کردم

امروز آن را تکامل می نامم

وقتی من شروع به دوست داشتن خودم کردم ، از دزدیدن زمان آزاد خود و طراحی پروژه های بزرگ برای آینده دست کشیدم

امروز فقط آن کاری را میکنم که برایم جالب باشد

آنچه را که دوست دارم و آنچه که دلم را شاد میکند

به آن شکل و ریتم مخصوص به خودم

امروز آن را سادگی می نامم

وقتی من شروع به دوست داشتن خودم کردم

از اصرار بر چیزهایی که باید داشته باشم و باید بخرم دست کشیدم

امروز فقط با چیزهایی که دارم روزها را میگذرانم و خوش میگذارنم

تا وقتی یاد نگیرم که از ابزارهایم چگونه استفاده کنم همه شان برایم بیهوده خواهد بود

امروز آن را دوراندیشی می نامم

وقتی من شروع به دوست داشتن خودم کردم خیلی چیزها فرق کرد

وقتی خودم را پذیرفتم

برایم مهم نبود هوا ابری یا آفتابی باشد

خوشحال بودم و شاد

برایم مهم نبود ساعت چند است یا حتی چند شنبه است

وقتی من شروع کردم به دوست داشتن خودم 

هر لحظه برایم یک شروع تازه بود

یک لحظه که باید برایش خدایم را شکر میکردم

وقتی من شروع به دوست داشتن خودم کردم

خیلی از مشکلاتم حل شد

امروز آن را خوشبختی می نامم...


آقای ربات - وقتی که 

۰ موافق نظرات شما ( ۱ )

دلواپس دستان سرد و تنهایم نیستم

دلواپس هوای ابری نیستم

دلواپس ماهی های داخل تنگ کوچک سفره هفت سین نیستم

دلواپس مدادم که این روزها فقط میکشد و میکشد نیستم

من دلواپس چشمانی به رنگ دریا هستم

دلواپس اینکه آبی چشمانش آنقدر نشود که سرازیر شود

دلواپس اینکه طوفان نشود در داخل چشمش 

آخرش هم یک قرمزی بماند و پف زیر چشمش :(

من دلواپس گیسوانی هستم رها در باد

که خبر از جدایی میدهند

من دلواپس ثانیه هایی که هستم که قرار است بیوفتند

ثانیه هایی پر از اتفاق 

اتفاق های بد 

من دلواپس دستی هستم که میکشد

مینویسد

میکشد درد 

میکشد چشمانش را 

گیسوانش را 

مینویسد جدایی

رهایی

مینویسد خواب

دستی که مینویسد دریا...

من ....

من دلواپس کسی هستم که هیچ ارزشی برایش ندارم :(


پ

نقاشی : علی حیدری

آقای ربات - دلواپس دستی که میکشد...

۱ موافق نظرات شما ( ۱ )

باز شب شد

همه بیدار شدیم

به یاد درد هایی که هیچوقت نخوابیدند

باز شب شد 

باز بیدار شدیم با صدای باران

با صدای غریب اذان

با رعد و برق وحشی

با زوزه گرگ

باز شب شد و بیدار شدیم

بیدار شدیم و چراغ ها خاموش شدند

بیدار شدیم و اشتباهات شروع شدند

باز شب شد 

همه به یاد قصه هایی که هیچوقت به سر نرسید

به یاد خاطره هایی که هیچوقت فراموش نشد

به یاد دوستت دارم هایی که هیچوقت گفته نشد

به یاد تظاهر ها 

به یاد شب های بد و درد های بد

به یاد صدای اذان و گریه کردن

به یاد حبس در اتاق و تاریکی و تاریکی 

همه بیدار شدیم

همه ایستادیم

و قلب به احترام ما و همه درد هایمان

کاش می ایستاد....


آقای ربات - یه درد بد تو سینه ... یه درد لاعلاج

۲ موافق نظرات شما ( ۲ )