راهنماییم نکن . راهو گم میکنی . :/

امضا . ربات همیشگی

  • آقای ربات
  • چهارشنبه ۳۱ خرداد ، ۲۱:۰۲ ب.ظ
  • توییت
  • بازدید : ۷۰
۲ موافق نظرات شما ( ۲ )

(بدون تیتر)

نشستم با خودم دارم حرف میزنم 

هه فک کنم از تنهایی زیاد زده به سرم 

چقدر راحت حرف میزنم و قبول میکنم

ایرادی نداره کسی منو دوست نداره .. چه اشکالی داره ؟ 

ایرادی نداره اصلا بهم با یه دید دیگه نگاه میکنه .. به من چه اصلا ؟ 

اصلا مهم نیست که قبلا چیا میگفت و الان زده زیرش 

اصلا گور بابای فصل بهار ... من بچه پاییزم .. این سوسول بازیا چیه دیگه

اصلا لعنت به هر چی شعر و غزل و قصیده اس .. من اهل این چیزا نیستم که ...

نفرین به افسردگی و استرس و لحظه های دپرس .. واسه کی مهمی ؟؟ هوم ؟ 

چقدر راحت منم میزنم زیر همه چی و قبول میکنم

اما به خودم که میام 

دوباره زیر این فشار ها له میشم

انگار زور الکی زدم ..

بعضی وقتا به خودم جلو آینه نگاه میکنم میگم بسه دیگه 

دست بکش و برس به زندگیت 

تا کی آخه ؟ 

بعد پشت به آینه میشم میگم تا جهنم ...

با کی دارم لج میکنم ؟ نمیدونم

کیو میخوام عذاب بدم ؟ نمیدونم

چرا اینطوری ام ؟ نمیدونم

شدم مثل اون پیرمردی که آلزایمر داشت

همسایه مون رو میگم

لحظه های خوشش رو از یادش میرفت ...

شدم مث همون منم شور و شوق و انگیزه و روحیه ام رو از یادم بردم

و همش چسبیدم به روزایی که اگه پشت سر هم بذاری سه ماه هم نمیشه 

کی مقصره ؟ نگو من ...

اون پیرمرده مرد .. نه نمرد 

زیادی بزرگش کردند .. اون فقط یادش رفت بیدار بشه

کاش منم همونطوری بشم 

یادم بره بیدار بشم :)

نه واسه اینکه تحمل این حرفا ، این روزا ، این بدبختی ها رو نداشته باشم هاا نه ...

اصلا من از مرگ میترسم ..

ولی به هر حال هر شروعی یه پایانی داره دیگه .. نداره ؟ 


(همونطوری که گفتم بدون امضا.)

  • آقای ربات
  • چهارشنبه ۳۱ خرداد ، ۱۹:۲۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۶
۲ موافق نظرات شما ( ۱ )

یه زمانی یه دوستی یه جمله خیلی جالبی بهم گفت

"بعضی وقتا باید به همه نشون بدی سلطان کیه"

من مخالف این جمله بودم 

واسه این که مخالف این جمله بودم همیشه به یادم موند

تا امروز 

که حس کردم واقعا بعضی وقتا لازمه به همه نشون بدی سلطان کیه

اینکه خودت خودت رو باور کنی و خودت بدونی تو سلطانی کافی باشه 

شکی نیست

ولی بعضی وقتا لازم میشه به همه نشون بدی سلطان کیه

من وقتی باید نشون میدادم سلطان کیه سکوت کردم

چند بار این اتفاق افتاد

و حالا من هر روز بیشتر و بیشتر میمیرم

و زیر اشتباهاتم دفن میشم

چون

نشون ندادم سلطان کیه

طوری که حالا اعتماد به نفس ندارم که نوشته هامو بذارم باشه و پاک نکنم.

من نشون ندادم ...


اقای ربات - سلطان

۱ موافق نظرات شما ( ۱ )

یه نفس عمیق میکشم

وسطش چند تا سرفه عمیق

از ته ریه هام

چاشنیش میشه

به تقویم نگاه میکنم 29 ام ...

چیزی به 1 تیر نمونده

قدیما هر کاری میخواستم بکنم

هر کار بزرگی 

از یک هفته پیشش انگیزه داشتم و روحیه ام برمیگشت

حالا نمیدونم چرا هیچ حسی نسبت به کارام ندارم

شاید الان چیزی نیست که برگرده ...

شاید باید قبول کنم خودمم و خودم

شاید باید حتی قبول کنم دیگه خودمم نیستم

خیلی چیزا عوض شده

باید خیلی زود به زودی یک ساعت با همشون خودمو وفق بدم

این روزا به تغییر های بزرگ خودمو عادت دادم

مثلا اکانت شبکه اجتماعی مو حذف کردم

مثلا نوشته هایی که پاشون اشک ریختم و تایپ کردم رو حذف کردم ..

مثلا کنار اومدن با حرفایی که سنگینیشون قامت یه مرد .. یه مرررررررد رو خم میکنه

ایرادی نداره .. دارم یاد میگیرم دست بکشم :)

و این شاید خطرناکه نه ؟ 

ولی حواسم هست .. از یه سری چیزا فقط دست کشیدم و میکشم

آینده ایی ندارم ؟ خب ... ندارم دیگه..

دوباره میسازمش

دوباره آرزو شکل میدم

دوباره به زندگیم فرم میدم

با یه زندگی جدید

یه داستان جدید

یه شخصیت جدید

یه قیافه جدید 

این حرفایی که میزنم عمل بهشون خیییلی سخته ... خیلی

شاید عملی نشه 

اگه نشه بازم زندگی ادامه داره

ولی به همین شیوه گند ....

پس راهی نیست .. باید از نو بسازمت ...


اینروزا . آقای ربات . امیدوار :)


آقای ربات - دوباره میسازمت.

  • آقای ربات
  • دوشنبه ۲۹ خرداد ، ۲۱:۵۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۱
۱ موافق نظرات شما ( ۱ )

میدونم .. خوب میدونم خداحافظی کار خوبی نیست 

کار آسونی هم نیست

اینکه تیتر نوشته ام رو بزنم حرف آخر هم کار زشتیه اصلا

میدونم اینو قبول دارم آقای ربات هیچوقت عقب نمیره

ولی باور کن من نه هنرمندی چیزی ام که نوشته هامو به اضافه عکس هایی که میگیرم به انتشار بذارم

نه شاعری ام که شعر بنویسم و همه به به چه چه کنن

نه نویسنده خوبی ام که داستان های کامل بنویسم

نه نوازنده خوبی ام که صدامو ضبط کنم بذارم اینجا

من باید چرا اینجا باشم ؟

  • آقای ربات
  • دوشنبه ۲۹ خرداد ، ۱۹:۴۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۱
۱ موافق نظرات شما ( ۲ )

خب تمام شد ...

نمیدونم چرا امروز یاد اولین روزی افتادم که مدرسه رفتم

یه مداد سیاه . یه مداد گلی . یه جعبه مداد رنگی 12 رنگ و یه کیف و یه دفتر ..

امروزم آخرین روز مدرسه بود

با یه هدفون و یه گوشی رفتم ...

راستشو بخوای دلم گرفت .. کاش دوباره این دوازده سال تکرار میشد 

همون روزای بدش رو هم میخوام دوباره تکرار کنم .. همون روزای پر از استرس رو 

...

اینا رو میگم یه ذره اشک از گوشه چشم چپم میریزه

اره خب من دلم گرفته .. تو این دوازده سال خیلی کارا کردم 

ولی اونی که میخواستم نشد

و اگه دوازده سال دیگه هم وقت صرف کنم اونی که میخوام نمیشه

دلم گرفت از فاصله اون چیزی که میخواستم باشم و اونی که هستم

تو رو نمیدونم ولی من الان نباید اینطوری بودم

این دوازده سال .. هشت سال اولش پر بود از انگیزه و شور و شوق و هیجان

یه علی بود و یه کتابخونه که همه کتاباشو خونده بود 

یه علی بود .. یه شاگرد اول .. یه سوپر درسخون

چهار سال بعدیش انگار همه چی چپه شد 

دیگه کتابخونه خیلی کم رفتم

کم کم از نظر ها پنهان و فراموش شدم

اونایی که منو دوست داشتن همراه من افسرده شدن و یواشکی برام اشک ریختن

اونایی که برام معمولی بودن فقط ناراحت شدن

اونایی که دلیل رشد من بود (همون دشمنا ... ) شاد شدن و راه پیشرفت براشون باز شد 

من که از اونا انتظار ندارم .. بذار پیشرفت کنن و منم پز بدم...

ولی من به این دوازده سال از 10 .. 6.5 میدم ...

شیش نمره اش به خاطر هوای بارانی و من و من و من 

نیم نمره اش هم به خاطر روزای خوب تحصیلی . به خاطر نمره های خوبش

ناراحتم که چرا بهتر از این زندگی نکردم .. اونطوری که خودم میخواستم

و خوشحالم چون با این سن کمم چیزایی رو تجربه کردم که خیلیا تو 50-40 سالگی تجربه میکننش...

اینم آخرین کارنامه ....

 

این موزیک رو هم گوش کنید (پیشنهادی ) » تو راه میومدم اینو گوش میکردم گریه امم گرفت ولی از درون :)


 

 

پ.ن : کارنامه رو گذاشتم همه ببینن .. حتی خودم . حتی خودش . حتی اونایی که میگن اگه درسی رو نیوفتاده بودی چرا کارنامه نهایی رو پاره کردی ... 

 

آقای ربات - آخرین کارنامه..

  • آقای ربات
  • دوشنبه ۲۹ خرداد ، ۱۰:۵۲ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۷
۲ موافق نظرات شما ( ۱ )

وقتی کیش و ماتت کنم

دلم برات تنگ میشه

اونقدر زیاد که تو تنهایی های خودم یه روز بشینم و کامل اشک بریزم

که چرا ذره ایی رحم نداشتم

چرا ذره ایی نبخشیدمت

بابت همه کارایی که کردی 

وقتی اونقدر بهت عذاب وجدان بدم

تا بدونی امسال چطوری گذشته 

میدونی من همین الانشم دلم برات تنگ شده 

برای روزایی که زنده بودم

برای روزهایی که علی بودم

دلم تنگ میشه

نه اصلا دلم میگیره

وقتی تو رو اینقدر ناراحت میکنم

وقتی میبینم فقط میتونی بگی معذرت میخوام

و خدا میدونه هیچ اهمیتی نداره برام معذرت خواهی هات ..

دلم برای این روزایی که مینویسم هم تنگ میشه

برای این نوشته های پر از غلط املایی 

برای چیزایی که نمیدونم موضوعش چیه ولی مینویسم

و بعد مثل دیوونه ها پاک میکنم

و جالبیش اینجاس که دلمم برای اونا هم تنگ میشه

برای نوشته های پاک شده :(


آقای ربات - کاش پاک نمیکردم .. bzb

۱ موافق نظرات شما ( ۲ )

بالاخره همیشه هم همه چیز به نفع تو نیست و نخواهد ماند

بالاخره شب خواهد شد و من قدرت خواهم گرفت

روزی باران خواهد بارید و من رشد خواهم کرد 

روزی کسی بهتر از تو خودش دل من را خواهد برد و من تیمم بزرگ تر خواهد شد 

همیشه اینطور نخواهد ماند میدانی ؟ 

همیشه پنجره اتاق تو باز نخواهد ماند

روزی تو هم مجبور به فرار میشوی 

آخر میدانی شب که میشود و باران هم میبارد

شاه سیاه شطرنج به این فکر نمیکند که ملکه اش کیست و افرادش کجا هستند

خودش حمله خواهد کرد 

این را هم بدان

کسی که دارد غرق میشود

اگر نتواند خودش را نجات دهد

دست دراز میکند و آنهایی که باعث غرقش بودند را میکشد زیر آب

همانطور که تو میگفتی من آدم خوبی ام نه با تو

حال من هم آدم خوبی ام نه با تو ... میکشمت زیر آب.

همیشه هم اینطور نخواهد ماند 

روی دست هایم جای تیغی دارم که به من فرصت میدهد

به من قدرت میدهد

فقط کافیست کمی برایش از تو تعریف کنم ...

آقای ربات - :/ ... 

۱ موافق نظرات شما ( ۳ )

ببین چگونه

سکوت کرده شب

انگار که حسی تو را میبرد

تا قعر خاطراتی که

برای فراموش کردنشان

خروار خروار بغض چال کرده بودی ...


ربات.

  • آقای ربات
  • جمعه ۲۶ خرداد ، ۲۳:۱۸ ب.ظ
  • توییت
  • بازدید : ۷۰
۲ موافق نظرات شما ( ۳ )

این روزها اصلا نوشتن را دوست ندارم

این روزها حوصله هیچ چیزی را ندارم

این روزها نمیدانم چه اتفاقی افتاده 

اما این را میدانم اصلا اتفاق خوبی نیست

حرف هایم را فقط کسی میفهمد که هشت ساعت خیره به یک نقطه باشد

این روزها نمیدانم از زندگی چه میخواهم

این روزها هرچقدر منتظر یک اتفاق خوب ماندم نیامد

این روزها بیشترین حجم انتظار را میکشم

و چه سنگین است این روزها 

این روزها فکر حذف کردن به سرم میزند

حذف وبلاگ

حذف کانال

حذف همه اکانت ها 

حذف خودم :(

این روزها اگر با کسانی حرف میزنم باید بدانند خیلی عزیزند ... 

این روزها ...

اه این روزهای لعنتی 

همه میگویند خوب است

اما چیز خوبی برای خواستن ندارد

خوب نیست

این ها از عوارض مبتلا شدن به تو است

من مینویسم به پای تابستان و هوای بداش :(


آقای ربات - دوست ندارم بنویسم .

  • آقای ربات
  • جمعه ۲۶ خرداد ، ۱۲:۱۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۴
۱ موافق نظرات شما ( ۲ )

صفحات دیگر