با خستگی فراوان کلید میندازم به در و میام تو 

چراغ ها همه خاموش و من مطمئن میشم هیچکس نیست

اما یهو چراغ ها روشن میشه و صدای سوت و هورا و تولدت مبارک بلند میشه رو هوا 

من با تعجب میمونم و نگاش میکنم 

کار خودشه ! میدونم .. کسی به غیر از اون کلید نداشت که ! 

همه خوشحالن و منم خوشحال میشم 

از اون همه روشنی و شادی توی این خونه .. توی این قلعه .. قلعه شاه سیاه شطرنج ! 

آرزوها دوباره یاد میشه 

شمع 30 روی کیک فوت میشه 

کادو ها باز میشه 

کادوی اون یه مجسه شاه سیاه ... وای خدای من ! 

از همه تشکر میکنم

همه کارمند های شرکتن 

امیر .. سارا .. پیاده ها .. رخ ها .. فیل ها .. 

و ملکه من در مقابل همه این مهره ها در کنار من ایستاده 

چقدر باشکوه ! 

سر میز شام همه نگاهشون به منه 

شاید یه چیزی مثل یه دعا .. یه شعار نیازه 

بلند میشم 

جام خوش رنگ شراب رو بالا میگیرم 

"به امید اینکه سال بعدی کل صنعت دارو توی دست های ما باشه و این شب رو باشکوه تر از همیشه جشن بگیریم..."

همه جام هاشون رو میارن بالا و وای ... 

وای چقدر که خوبه .. قدرت و دوست های خوب و شادی .. چقدر خوبه ..

موقع خداحافظی هم از همه آخر تر وامیسته 

میاد جلو 

و گونه منو میبوسه 

چهره اش سرشار از خجالت میشه .. منم همینطور ! .. اما عشق بین ما جاری میشه .. و بی خداحافظی میره 

و چقدر خوبه این تنهایی .. چقدر خوبه این شب رویایی .. وای .. چقدر رنگیه امشب ..

چشمامو باز میکنم و کل اون شب تموم میشه .. اون شب رنگی و لعنتی سال قبل 

حالا چی داریم ؟ 

اممم...یه خونه خالی .. کلا خالی هاا .. یه موش و یا یه مورچه هم نیست .. و مجسمه ایی که از پارسال مونده

خیره میشم بهش .. حواسم پرت میشه 

پیام میاد واسم 

تولدت مبارک .. از خودش .. هنوز منو یادشه ...

:) ... تولدم مبارک شد ! ..

وزیر پیام میده ..

امیر پیام میده .. 

همه پیام میدن .. اما کجان خودشون ؟ هیچکس نیست .. 

برای هزارمین بار پیتزا سفارش دادم .. میرسه و شام میخورم و با کلی فکر و آه و حسرت میخوابم 

کجاست به دست گرفتن صنعت داروی کشور ؟ کجاست امپراطوریم ؟ کجاست عمر بلند شرکتمون ؟ 

کجاست اکسیر سیاهی که قرار بود حالم رو خوب کنه نه اینکه منو هر روز بکشه ... 

تولدم مبارک ... خیلی مبارک ... 

شمعی نیست فوت کنم 

شام هم که تموم شد 

از بار شیشه قرمز رنگ رو برمیدارم 

میریزم

بالا میبرم

به امید بقا ....

هنوز امیدی هست .. 

به امید یه خواب راحت

به امید بلند شدن دوباره

به امید سی و یک سالگی بهتر

و همه آرزوهای سال قبلم یه جورایی فوت میشه ...

میخوام تموم کنم .. میخوام یه جور دیگه شروع کنم .. میخوام بس کنم 

بسه دیگه .. از شروع دوباره خوشم نمیاد .. چون یه بار شروع کرده بودم برای همیشه اما انگار نشد .. 

میخوام دوباره شروع کنم .. 

سر میکشم و رو همون کاناپه به خواب میرم .. 

با چراغ های روشن 

با سردی خونه

با یک تنهای محض

با یک آرزوی نرسیده ....



ربات.

تعداد نظرات این پست ۲ است ...

۰۱ آذر ۹۶ ، ۱۹:۱۶
لامپارو خاموش کن :)
دیگه خوابیدم دیگه !! 
۰۲ آذر ۹۶ ، ۰۷:۵۰
چقد این داستانه فرازو نشیب داره!!!
هوووم :) زندگی هستش که عاشقشم ! 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">