۲۴ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است.

تو را چه بنامم ؟؟

پایان موقتی درد ها ؟

شروع درد های بدتر ؟

تو را چه صدا کنم ؟؟

شروع قصه ای عاشقانه و پاک ؟

یا پایان تمام عاشقانه ها؟

تو را با چه به یاد بیاورم ؟

با بوی خوش شمعدانی ها ؟

یا با طعم شور اشک ها ؟

تو چه بودی ؟

تو چه شدی ؟

تو از کجا آمدی ؟

به کجا رفتی ؟

به کجا رفتی ؟؟

ته این قصه را چرا شستی ؟

آن هم با اشک های من ...

تو فرشته نیستی 

تو فرشته بودی 

تو قاتل نبودی 

تو قاتل شدی 

قاتل احساساتم

قاتل چیزی به نام عشق میان ما

قاتل لبخند و شادی های موقت

نه نه

همه این ها را فراموش کن

از تو تعریف بهتری دارم

تو

دخترکی خردسال بودی 

که مرا مثل یک عروسک در دستانت بازی دادی 

برایت تازه بودم 

شعر خواندی برایم

از قشنگی های روزگار تعریف کردی 

دنیایت قشنگ بود و دنیایم را قشنگ کردی 

و وقتی دلت را زدم

آرام آرام دور شدی 

یک آن نزدیک شدی و مرا یک لگد محکم زدی و از پنجره اتاقت پرت کردی بیرون

دیگر سخنی نیست برای وصفت

برای تمام بودن ها

گذشته ها 

فعل های ماضی

صفات ناپایدار مثبتت

از تو

یک دنیا ممنونم ...

...

..

.


آقای ربات.

میدونم

میدونم .. تحمل این اوضاع سخته

و میدونم تموم درد تنهایی رو فقط من میکشم و اون خیالش نیست

نمیخوام دیگه الکی از عشق بنویسم

فکر میکردم میشه عشق رو با نوشتن معنا کرد 

اما نه .. باور هامو ریخت

وقتی نوشت دوستت دارم و نداشت

وقتی نوشت تا تهش باهاتم و نبود

وقتی نوشت فقط تو و نبودم !

نبودم ..فقط من نبودم

حتی همون دوستت دارم هاش و قربون صدقه رفتن هاشم بعدا فهمیدم که تیکه کلامش بوده

میدونم

من هنوز میتونم که بفهمم

قلبم رو از دست دادم

ولی مغزم رو نه

دارم به این فکر میکنم چقدر از خودم رو از دست دادم

و چقدر از خودم رو نیاز دارم تا بتونم به زندگی عادی برگردم

آره .. شاید حدس زده باشی که میخام برم 

اما نه از اینترنت

نه

هستم .. با همین آقای ربات

دیگه حتی نمیخوام به زندگی عادی برگردم

شاید صفحه اینستاگرامم رو که پر از پیغام های انگیزشی مسخره بود رو بستم

شاید دیگه به اکانت تلگرامی که اون توش بوده دیگه سر نزنم

شاید دیگه نشم اون پسری که همیشه درگیر رفتن ها بود 

میدونی 

شاید دیگه نه کسی باشه و نه کسی بیاد 

شاید این همه اتفاق خوب بیوفته

ولی من هنوز زنده باشم !

بعد از اون رو نمیدونم

شاید یه راهی باز شد .. شاید مثلا تونستم کنکور قبول بشم 

و وارد یه فضای بهتر شدم

و از این چهار دیوار جهنمی خلاص شدم

شاید برای همیشه توش حبس شدم

نمیدونم

دلم الان میخواد برف بباره .. زیاد .. خیلی زیاد .. 

برم رو برفا بخوابم

و اونقدر سردم بشه که دیگه نتونم فکر کنم

حداقل به عشق فکر نکنم

عشقی که این روزا مرده

و من فکر میکردم هنوز میشه با مرده ها زندگی کرد.

میدونم .. میدونم حرفام باید یکم عجیب به نظر برسه

شاید باور نکنی اما هنوز عنوان مطلبم رو ننوشتم ولی نگران کلی غلط املایی ام که ممکنه بالا داشته باشم

میخوام همون باشم

همون ربات گیج و شلخته و پر از مشغله 

که آخرین گزینه برای تفریح هاش عشقه

دقت کردی ؟ تفریح ! 

تازه اونم آخرین گزینه

آره

درست حدس زدی 

میخام دوباره بد بشم


یه حرف هم با تو دارم

تویی که هیچوقت این متن رو نمیخونی

ولی من مینویسم.


"روزایه قبل تو بد بود ، روزایه بعد تو بدتر میشه"

این وسط فقط یه استراحت کوچولو بود تو دنیایه الکی اما خوشگلت..

نگران من نباش .. من با بدی ها بزرگ شدم .. با رفتن ها .. با تنها موندن ها و سیاهی ها و تاریکی ها 

من همینطوری راحتترم


راستی..شاید بعد از این دور خودم سیم خاردار بکشم

که کسی نخواد حالم رو خوب بکنه ! مرسی .. حال من خوب هستش !

شاید بیشتر رمان بخونم .. البته این تایم باقی مونده . چون به محض اینکه مرداد بشه دوباره شروع میکنم و درس میخونم

دارم فکر میکنم به اینکه روز تولدت چطوری عادی به نظر برسم

کار سختیه اما شدنیه

شاید فکر بکنی چه سنگدلی ام 

اما صبر کن عزیزم

هنوز کجاشو دیدی ؟؟؟

:)

میدونم

میدونم بازم زیاد نوشتم .. میدونم هیچکس حوصله نداره این چیزا رو بخونه

میدونم هیچوقت فرصت نشد بزرگ بشم .. من همیشه کار کردم و به هیچ چیزی فکر نکردم

به بزرگ شدن .. به تفریح کردن .. به نمیدونم .. خیلی از کار هایی که همه انجام میدن .. همه عادی ها 

مثل تو .. من یاد نگرفتم بیخیال باشم

من همیشه زندگی رو سخت گرفتم و میگیرم .. 

میدونم.

میدونم....


آقای ربات.

تو دنیای کامپیوتر به چیزی میگن باگ که ناخواسته باشه .. 

یعنی برنامه نویس نمیخواسته که اون چیز باشه .. و بودنش برای برنامه نقطه ضعف محسوب میشه

باگ ها به خودی خود بد نیستند .. اما وقتی نمایان میشن و همه از وجودشون خبردار میشن

میتونن بد باشن

کسایی میتونن با استفاده از همین باگ ها به برنامه آسیب بزنن

تو دنیای واقعی هم همین چیزا رو داریم

باگ ها 

هر کسی یه سری باگ داره

یه کارهای ناخواسته

یه اشکال ها

یه سری عادت های بد 

آدم میتونه خودشو با این باگ ها وفق بده .. طوری که براش آزاردهنده نباشه

اما باید مراقب باشه تا کسی اون باگ ها رو نبینه

یکی از این باگ ها ، باگ تنهاییه

هر کسی به خودی خود تنهاست .. همیشه یه حالت تنهایی تو سرشه

از این تنهایی لذت میبره

از تنهایی زندگی کردن لذت میبره

باید مراقب باشی که این لذت تموم نشه

که یکی نیاد و باگ تنهایی تو رو نفهمه

که اگه بفهمه

میتونه ازش سو استفاده کنه

اگه بفهمه یعنی تو بهش قدرت دادی که بتونه بهت آسیب بزنه

باید باگ هات رو مخفی کنی 

شاید کسی نباشی که بتونی همه باگ هات رو دیباگ(روشی برای رفع باگ ها) بکنی

اما متونی اونا رو پشت کد های دیگه مخفی کنی.


آقای ربات.

یک وقت هایی میشینم و فکر میکنم

به اینکه چرا اینطوری شده .. دنبال علت میگردم

میگردم و هیچوقت به نتیجه ایی نمیرسم 

انگار یه جاهایی از کدنویسی هام رو پاک کردن .. 

انگار یه جاهایی رو نخواستن که بتونم تحلیل کنم

و همیشه برام یک سوال بوده

چرا من هیچوقت معنی خانواده رو نفهمیدم ؟ 

چرا هیچوقت نشد معنی عشق و احساس رو بفهمم ؟

چرا بچگی نکردم

چرا تفریح نکردم

انگار اینا برای من کدنویسی نشده بود

من 

فقط یه حلقه تکرار داشتم

یه حلقه که شرطش این بود 

اگر هنوز موفق نشدی ، ادامه بده 

و من

با اینکه میدانم هرگز موفق نخواهم شد 

اما مجبورم هربار ادامه بدهم.


آقای ربات.

روزها چیزایه عجیبی ان

وقتی به تقویم اتاقم نگاه میکنم که پر از نوشته و یادآوره 

انگار کل دنیا رو مچاله کردم و جا کردم تو تک تک خونه هاش

به بعضی روزاش نگاه میکنم و لبخند میزنم و رد میشم

اما یه روزایی هست 

که هاج و واج و با یه بغض تلخ وامیستم و نگاهشون میکنم

مرور میکنم

امروز روز خاصی نیست 

اما من ازش گله دارم 

من امروز رو دوست ندارم

میدونی .. منظورم اینه

کسی چه میدونست اینطوری بشه ؟! 

که یه پسر وقتی داره اتاقش رو مرتب میکنه چشمش بخوره به این تقویم لعنتی 

امروز رو ببینه

اما 5 ماه قبل یادش بیاد ؟! 

کسی چه میدونست که قرار نیست وقتی امروز رو دید لبخند بزنه

قراره دلش بلرزه

تو دلش بگه الان کجاست ؟

داره چیکار میکنه ؟

آیا حالش خوبه ؟

میره تو پوشه عکس هات

میره تو پوشه صداهات

میره تو پوشه حرفایی که بهش زدی 

مرور میکنه

یه خورده بهم میریزه

اما یهو

حرف آخرت یادش میاد

که گفتی

اگه منو دوست داری ، زندگی کن ..

نبینم دیگه حرف از مردن بزنی هاا ..

به خودش میاد

موهایه پریشونش رو میزنه یه کنار و مرتب میکنه

دکمه های پیراهنش رو کامل میبنده

ساعتش رو میبنده به دستش 

آماده میشه .. 

دسته کلید و کیفش و موبایلش رو برمیداره و 

میزنه بیرون ..

چون اگه بمونه خونه ، دیوونه میشه ..

چون صدای خنده هات همه جا رو پر کرده .. 

چون این پسر اسم تو رو همه جا نقاشی کرده .. 

چون اگه بمونه خونه ، میمیره ...

میخواد زنده باشه و زندگی کنه ...

آره میخواد زندگی کنه .. چون دوستت داره

چون دوستت دارم..


دورت بگردم ...

شدی کل زندگیم و همه جا باهام هستی ..

حتی همین الان توی خیابون .. کنارمی

اما 

از کجا میدونستم دیگه حتی اجازه ندارم بهت پی ام بدم که کجایی و چیکار میکنی ...

تو میدونستی قراره اینطوری بشه ؟؟..

من نمیدونستم...


پنج ماه گذشت ..

از اون شروع زیبا

زیبایه من

نمیدونم قراره 5 ماه دیگه چی بشه

اما

مرسی به خاطر این 5 ماه زندگی !


آقای ربات....

سردرد ، سردرد ، سردرد

انتظار ، انتظار ، انتظار

فکر و خیال ، فکر و خیال ، فکر و خیال

من دارم دیوونه میشم

+ بهشون نگو .. 

چرا بهشون نگم ؟؟ اونا خودشون میدونن

+ اونا ازت سواستفاده میکنن

خفه شو عزیزم ! 

من دارم دیوونه میشم .. دیوونه ام کرده .. 

سرم داره منفجر میشه

نمیدونم کی ام 

نمیدونم چی میخام 

سرم داره منفجر میشه

لعنتی دلمم شکسته

هیچی از من نمونده

مغزم ویروسی شده

سرم داره منفجر میشه

دارم دیوونه میشم

اینا چی ان دیگه خدایا ؟؟ 

+ چیا ؟؟ ببینم ؟

همینا که روی گونه هام سر میخورن ..

+ اینا که اشکن دیوونه .. پاک قاطی کردیاا 

من دیوونه شدم .. من دیوونه شدم 

آره من هیچی حس نمیکنم

حتی اشک روی گونه هامو

حتی بغض تو صدامو 

این اشک ها یه روز تک تک قطره هاشون اسید میشه رو قلبت حالا بذار ...

این بغض ها یه روز لحظه به لحظه شون سنگ میشه میخوره تو سرت حالا بذار ..

مگه الکیه 

مگه الکیه

به همین راحتی 

همه چیو بهم بزنی و بری ؟

+حالا که رفته ؟؟ با گفتن این حرفا فقط سر من رو هم درد میاری عزیزم ! 

تو گوش نکن . به تو چه اصلا ؟؟ 

من نمیخوام بدون اون باشم .. من بدون اون من نیستم .. من هیچی نیستم بدون اون 

من اونو میخام 

من همون لعنتی رو میخام

من نمیتونم طاقت بیارم

من دیوونه شدم

دیوونه ام کرده 

من نمیتونم

نمیتونم

نمیتونم

+اگه نمیتونی ، پس بمیر

...


+: +ها هیولایه درونم بود :)

پ.ن : قشنگ ببین چیکار کردی .. خدا نکنه یه روز سرت بیاد چون میدونم چقدر نازکی .. میدونم میشکنی :(

آقای ربات.

خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی |

خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی |

خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی |

                                                             | خیلی کثافتی |

                                                             | خیلی کثافتی |

                                                             | خیلی کثافتی |

                                                             | خیلی کثافتی |

خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی |

خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی |                                      یادگاری از خوشگلترین تیکه بد زندگیم :(

خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی |                                      12 تیر 1397 

خیلی کثافتی |

خیلی کثافتی |

خیلی کثافتی |

خیلی کثافتی |

خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی |

خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی |

خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی | خیلی کثافتی |

آره

منم یه روزی خیلی خوب بود 

با نشاط و سرحال و خیلی قوی 

شکست ناپذیر بودم و پرانگیزه 

هیچ چیزی نمیتونست مانع از حرکت من بشه

اما نمیدونم چی شد 

از من نپرس چی شد 

که خیلی چیزا شد و من قاطی کردم که چی شد 

که اینطوری شد

اما هر شب 

به امید یه روز خوب بیدار شدم 

که بیام و تو وبلاگ بنویسم دارم کار میکنم

دارم حرکت میکنم

اینکه خوبم . اینکه شادم

اما چرا هر روز اومدم و از تنهایی و سیاهی نوشتم ؟ 

چرا همه فکرم رو گرفته ؟ 

این افسردگی های لعنتی 

قرص هایی که اثرشون داره تموم میشه و نمیدونم بعدش چی میشه

چرا من اینقدر درگیر زمان شدم

چرا از حال لذت نمیبرم

اصلا چرا من دیگه لذت نمیبرم

:)

میگن خودت نخواستی

آره خب 

باشه .. 

خودم نخواستم

آره :(


ربات.

همانی که فکر میکردم پاک ترین است

کثافت ترین بود

همانی که فکر میکردم آرام جان من است

طوفان دلم شد

این خوبی ها 

این خوشی ها 

فقط گرد و خاکی بود 

که روی ظاهر اصلی اش مانده بود 

تا وقتی که آمدم

مثل باد

وزیدم

عشق ورزیدم

و گرد و خاک ها را از رویش تکاندم

و شد یک آدم دیگر 

در تضاد کامل 

قبولش سخت بود و هست

به خاطر همین ها

از زندگی سیر شدم

پیر شدم

خیره شدم 

به پوچی زندگی 

کاش 

آن روز که مثل باد می وزیدم

و گرد و خاک ها را میبردم

خودم را هم میبردم

به یک زندگی دیگر 

انتخابم اشتباه بود

یا اشتباهم انتخابی بود ؟

نمیدانم

اما 

نمیدانم چرا هیچوقت دیگر نتوانستم برگردم

از راهی که رفتم

و به حقیقتی که رسیدم...


دوازدهم تیر ماه سال هزار و سیصد و نود و هفت

متنفرم از این تاریخ ها.متنفرم از زندگی ها.


آقای ربات.

جنگ بین بدی ها و خوبی ها

بین تاریکی و روشنایی

بین زندگی و مرگ

بین فقر و ثروت

بین تنهایی و شلوغی 

خنده و گریه

راست و دروغ

حقیقت و ...

حقیقت و چی ؟؟؟

اونقدر تلخ و کثیفه که حتی اسم هم نمیتونی روش بذاری

اونقدر قبول کردنش سخته که از درون منفجر میشی 

مخصوصا اینکه دیر متوجه بشی 

اینکه آدما میتونن هزار شخصیت داشته باشن

وحشتناکه .. 

الان که دارم اینو مینویسم

ممکنه غلط املایی تو نوشته ام زیاد باشه چون

دست هام میلرزه

و سرد شده 

و لمس شده

و لعنت به این جنگ نامعلوم

که باعث تمام این حال بده

من از این جنگ ها خسته ام :(

کاش کسی باشد و صلح کند

کاش کسی باشد و سواستفاده نکند 

از احساسات 

از افکار ها 

از رویابافی ها

کاش :(


+من لعنتی ؟ یا توی لعنتی ؟

ربات