۲۴ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است.

طعم تلخ خون 

رنگ سیاه بغض 

تنهایی به اندازه یک بغل

ترس به وسعت عرق پیشانی ام

آشفته به اندازه تمام کاغذ های سیاه و سفید پخش شده روی میز

خسته ام از این زندگی کثافت


یک باد خشک و گرم

چهار دیوار به عرض یک متر و ارتفاع شصت هزار پا

سه مداد ، سه کاغذ ، سی هزار حرف

سکوت .. به اندازه تمام جهان

خسته ام از این زندگی کثافت


یک کلاغ روی تیر برق

یک هوای خاکستری پر از ابر

ساعتی که پیوسته میرود

غروب و صدای اذان

خسته ام از این زندگی کثافت


تیرآهن

صدای زوزه سگ

هوا گرگ و میش

زمین سرد

خسته ام از این زندگی کثافت


جنگ از درون ، از بیرون

وجودم سنگ و بی روح

سردرد ، سردرد ، سردرد

مات ، مات ، مات

خسته ام از این زندگی کثافت


...

خسته ام از این زندگی کثافت

خسته ام از کثافت تمام جهان

...


+هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست (هر هشت ساعت یک بار غرغره شود.)

آقای ربات . 

امروز بعد مدت ها برنامه نویسی کردم

بعد مدت ها با کامپیوتر کار کردم

ایمیل های قدیمی را چک کردم

سری به کتاب های قدیمی کامپیوترم کردم

ربات شدم ! 

بعد از مدت ها درس و استرس و کنکور و آزمون

کمی به خودم برگشتم

این برگشتن زیاد پایدار نیست

سه ماه بیشتر نمیشود

و من دوباره میشوم همان درسخوان قدیمی ! 


اما ربات این روزها حالش خوب است :)


ربات.

برای دوستی 

از تو چه انتظاری داشته باشم ؟ 

وقتی بهترین دوستم منو زمین زد ؟؟

برای موندن

از تو چه انتظاری داشته باشم ؟ 

وقتی موندنی ترین تو زندگیم رفت ؟! 


چرا من حرفاتو باور کنم ؟

چرا چت های مسخره و تکرار شدنیتو باور کنم ؟! 

اولین نفری نیستی که از این چیزا فرستادی 

فاصله بگیر لطفا

فاصله بگیر که من متنفرم از آدمهایی که دو رو دارند ! 

که زود قضاوت میکنند و میبرند و میدوزند

من متنفرم از قول بودن ها و بی دلیل رفتن ها 

دیگر زندگی تکراری شده 

اینی هم که میبینی نفس میکشد 

که میبینی الکی لبخند چاپ کرده روی صورتش 

فقط به خاطر مادرش مانده هنوز ..

وگرنه این زندگی و این چرخه مسخره خیلی وقت هاست که تکراری شده

پس نمان .. زوووود برو .. و دوور شو 


نه به انتظار کسی 

نه انتظار از کسی


+ربات.

به پشت سرت نگاه میکنی 

کیلو کیلو حرف زدی .. حرف زدی .. حرف زدی ..

و فقط خودت میدونی که حرف زدی 

به جلوت نگاه میکنی

کیلو کیلو مشکل داره میاد .. 

و فقط خودتی و خودت 

به سالی که گذشت نگاه میکنی 

چقدر در ظاهر باارزش و پر از تلاش بود

و توی باطن .. پوچ ..

به خودت نگاه میکنی 

آرزو میکنی که چشم نداشتی .. 

که خودتو ببینی .. که صورت بقیه رو ببینی..البته که مهم نیس .. اما نگاهشون درد داره

کاش

کاش مغز هم نداشتی 

که هیچی یادت نمیومد

رفیقایه خوبی که رفتن

چیزایه باارزشی که از دست دادم

و 

زمان ... که مثل ماهی از دستم لیز خورد و ...

با این اعصاب خراب و این ظاهر آشفته

با این اتاق بهم ریخته و رخت خواب جمع نشده

با قرص و قرص و قرص و یک لیوان آب

چند بیسکویت برای صبحانه

آدم فضایی که نیستم بیخیال باشم ..

این فضا فقط مناسب مردن و خودکشی شده !

تا جایی که یادم می آید

هر سالی که تمام شد آخرش جشن بود

سالگرد تولدم

سالگرد وبلاگم

سال نو

اما این سال فرق دارد

آخرش جشن نیست .. شاید لبخند ظاهری باشد اما جشن نیست

دل خوش نیست و در پایان

سر انجام این سال بد ، یک پایان خوب نیست.

چرا که این من ، دیگر یک من خوب نیست ! 


+حال به شدت خراب روزهای آخر ..


ربات.