۴۸ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است.

هدر میدم روزا رو... دارم هدر میدم، با هیچ کاری نکردنا، نمیدونم چطوری جلوش رو بگیرم. جلوی این سقوط رو. اون پروژه رو که قبول کرده بودم نوشتم... خودم نه، نصفشو خودم نوشتم، اون بخش هایی که مربوط به پانداس میشد. بخشی که مسئله رو به شکل بهینه میکرد از هوش مصنوعی کمک گرفتم. اما هنوز تحویل ندادمش. نمیدونم چرا... حوصله همینم ندارم! قراره این بی حوصلگی به چی ختم بشه؟ قسمت بد ماجرا اینجاس که نمیدونی این روزایی که داره میگذره، روزای خوبه یا بد...!

بابا یه رفتنه دیگه! تو فکر میکنی فقط تویی کسی که دوستش داشتی رفته؟ شاید تو هم واقعا میپرسی چرا؟ که چرا انگار بمباران هیروشیما رو سر من ریخت وقتی رفتی؟ تو شاید فقط منو از دست دادی! (که خیلی سرتر بودم ازت، خیلی استعداد داشتم و بلا بلا بلا بلا...) ولی من همه چیو از دست دادم! میپرسی چرا؟ چون به خاطر تو من تو روی همه واستاده بودم! چون فکر میکردم تو فرق داری! چون پزتو به همه میدادم! چون قرار بود از تو به مامانم بگم؛ ولی از تو فقط به تراپیستم گفتم! چون رفتنت مثل این بود که دکتر جراح یه تومور از کله در بیاره! و اون جای خالی.... اون جای خالی میدونی که آدمو به کشتن میده! کاش همونطوری که عربی دبیرستان رو یادم رفت؛ تو رو هم یادم میرفت.......

پروژه گرفتم! پروژه تحلیل داده! نمیدونم چی تو خودم دیدم!!! ولی خواستم خودم به چالش بکشم! یه پروژه اس در مورد فروشگاه و انبار و اینکه چطور میشه با کمترین قیمت ممکن برای فروشگاه ها جنس فرستاد! هنوز دقیق نگاهش نکردم. اما حس میکنم میتونم انجام بدم. حس میکنم تجربه کاری خوبی میشه! شاید امشب بیدار موندم روش کار کردم! اگر این سردرد گذاشت.

مثل حسی که بچه بودم مهمونا میرفتن، مثل حس اسباب کشی به خونه جدید و خداحافظی از همسایه ها، مثل حس آخرین روز مدرسه، مثل حس آخرین زنگ پیش دانشگاهی، مثل حس آخرین روز دانشگاه، مثل حس برگشتن از سفر، مثل حس آخرین جلسه کلاس آنلاینم! دقیقا همون کودک بچگیام توم زنده اس و بهت زده داره به رفتنا و تموم شدنا نگاه میکنه. حس خوبی نیست..

بازم هیچکاری نکردم! البته چرا... یه چند تا کتاب برای آموزش پانداس دانلود کردم. توی مدیوم هم دارم پانداس یاد میدم! همیشه وقتی میخواستم چیزی رو خوب یاد بگیرم، باید اونو یاد میدادم! و خب الان دارم همین کار رو میکنم. پس نمیشه گفت هیچکاری نکردم! بعضی وقتا استراحت کردن هم جزوی از پیشروی محسوب میشه.

به من یاد ندادن، یا شایدم خودم باید یاد میگرفتم! یاد نگرفتم از لحظه لذت ببرم و الان دارم غصه چند سال بعد رو میخورم وقتی که کسایی که برام عزیزن نیستن! من یاد نگرفتم شکرگزار چیزی که الان هست باشم. همیشه بیشتر و بیشتر خواستم و آخرم گند زدم توش! من یاد نگرفتم برای چیزای کوچیک زندگیم جشن بگیرم! همیشه به دنبال یه جشن بزرگ بودم. همیشه به سخت ترین چیزا فکر میکردم و ترسناک بود، اما وقتی انجامشون میدادم میدیدم که اون کارها ترسناک نبودن! در واقع لذت بخش بودن! چیزی که ترسناک بود بعدش بود. مثلا وقتی رفتیم میدون تیر! من میگفتم وای! یعنی میخوایم اسلحه به دست بشیم؟!!؟ بلد نبودم لذت ببرم! وقتی که اسلحه رو ازم گرفتن غصه ام شروع شد! یا مثلا وقتی میگفتم مسافرت تنهایی خطرناکه! ولی دیدم چقدر کیف میده تنها توی قطار بخوابی و به صدای ریل گوش کنی و از پنجره دویدن خونه ها رو نگاه کنی! اینو وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود. من تک تک اون لحظه ها استرس داشتم که قراره چی بشه. خب دیدی؟ دیدی چی شد؟ اومدن آسون بود و رفتن سخت! همیشه فکر میکردم 26 سالگیم به لحظه های بهتری سپری میشه! راستش بخشی از مغزم فکر میکرد چیزایی که توی دفتر قدیمیم نوشتم واقعی میشه! که من توی گوگل کار میکنم! همیشه توی ذهنم این بود که یه دوستی خواهم داشت که تمام دقایق زندگیش، با دقایق زندگی من جلو میره و همیشگی! کسی نبود بهم بگه ممکنه چه چیزای تاریکی هم جلوم باشه! من بلد نبودم...

من پر از خشمم. میترسم یه روز کنترل مخفی کردن این خشم از دست در بره. همیشه من بودم. همیشه اونی که ساز مخالف میزد، وارد یه جمعی میشد بحث و دعوا راه مینداخت. همیشه به چالش میکشید، نقد میکرد. حالا فکر کن اگر اون خشم کنترل شده درونم هم از دستم در بره چی میشه! فکر کن اون کارامبیت مخفی تو کمرم دیگه مخفی نباشه! فکر کن اون ربات زنگ زده از توش یهو یه ترمیناتور در بیاد! نه... فکرشم ترسناکه! میترسم...

امروز روز خیلی سختی بود. با چند نفر بحث کردم. حوصله هیچی نداشتم. به اندازه کافی کار نکردم. بازم انگار اون حس قدیمی برگشته. اون هیولا که هی دم گوشم داد میزنم تو تنهایی تو تنهایی تو تنهایی! اون یکی هیولا از اون طرف داد میزنه زندگیت واستاده! زندگی همه در حرکته! من نیاز به تراپیستم دارم. اما رفته مسافرت. نیاز به یه دوست دارم که باهاش حرف بزنم اما ندارم. دلشوره دارم. هر جای زندگی به نظرم آدم ببینه اگر کاری نکنه شرایط بدتر میشه، میشه اسم اون لحظه رو گذاشت سقوط. و من این روزا همش در حال سقوطم پس خودت حساب کن این ربات اگر بیوفته چند تیکه میشه. دلم برات تنگ شده......

اینجا، دقیقا همینجا آخر دنیاست. جایی که از تمام آدم ها بیزاری، آرزوهایت محرک نیستند، هر چه به آینده فکر میکنی چیزی به جز سیاهی نمیبینی، شب‌های غرق غمت غرق در تنهایست، دوستانت فقط برای منفعت‌هایشان تو را میخواهند، روزهایت تکراری در تکرار است، هیچ چیزی برایت لذت ندارد، هر آهنگی تو را از درون میریزد، از جمعه هزار بار میمیری. همینجا.... دقیقا همینجا.. آخر دنیاست.

برای یادگیری بهتر پانداس، دارم کتاب‌های مرتبط باهاش رو هم میخونم. خیلی چیزا برای حفظ کردن وجود داره! میترسم یکی از اونا از ذهنم بپره بیرون! ولی هر دومون میدونیم که این طرز تفکر اشتباهیه... همه چیو نمیشه تا همیشه تو ذهن نگه داشت! (البته تو استثنایی!) حتی انیشتین هم گفته اگه چیزی رو میشه نوشت، چرا حفظش کرد؟ هی میخوام دفتر بردارم خلاصه نویسی کنم، باز به خلاصه نویسی هایی که رها شدن فکر میکنم و...

خلاصه درگیرم! با پانداس!