۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آقای ربات» ثبت شده است.

فکر میکنی فراموشت کردم؟ باز از وبلاگ نویسی دست کشیدم؟ نه بابا این دفعه مثل دفعات قبلی نیست.. قول دادم بهت... فقط این روزا یکم مبهم شده. آشفته ام. انگار اون دست نامرئی که همه چی رو کنترل میکنه، دوباره دست گذاشته روی مهره های شطرنج من... اصلا هم خوب بازی نمیکنه!

14 ام تولدم بود! مثل سال های قبلی هیچجا اعلام نکردم. 5 تا فقط تبریک گرفتم! مهم نیستش. من امیدوار بودم تو یه پیامی چیزی بدی. که ندادی. دیگه چه 5 نفر باشه چه 5 هزار نفر... دلم برات تنگ شده! کاش اینقدررر تاریک نبود همه چی. یه روزی فکر میکردم من اگر کامپیوتر خوب داشته باشم. لپ تاپ داشته باشم. کار و شغل مناسب و درآمد مناسب داشته باشم. گوشی گیمینگ داشته باشم. صفحه کلید مکانیکال داشته باشم. یوتوبم به درآمدزایی رسیده باشه. ویولن داشته باشم. خیلی حس خوشبختی میکنم.

حالا به همه چی رسیدم و تو نیستی و نبودنِ تو، یه نیستیِ خیلی بزرگه! فکر کن یه برج 700 طبقه، طبقه اول نداشته باشه! همه ی اون 699 طبقه دیگه هم میریزن..

تراپیستمم این هفته شلوغ بود نتونستم برم پیشش، امیدوارم هفته بعدی بهم تایم بده... فکر کنم اگر به همین منوال بگذره، امسال هم سال تعریفی نخواهد بود. پس هر چی زودتر باید یه جوری خودمو از این باتلاق بکشم بیرون. فکر تو رو که نمیتونم از ذهنم بکشم بیرون، لااقل خودم غرف نشم... باید امسال یه فرقی بکنه.. شاید هنوز دیر نشده باشه...

باور میکنی 4 روزه میخوام گریه کنم ولی وقت ندارم! حالم بد میشه میخوام بشینم دو دقیقه در و دیوار اتاق خیره شم، دینگ دینگ صدای آلارم تسک ها رو میشنوم. هی جلسه هی کار هی پروژه های جدید. اونجام که به بی تفاوتی آدما بی تفاوتم! به عشوه های الکی آدما بی تفاوتم. از 20 کیلومتری تظاهرها رو تشخیص میدم. انگار از یه جا به بعد دیگه زندگی شکل یه سری الگو که تکرار میشه! میتونی پیشبینی کنی! مثل الگوریتم های ماشین لرنینگ! اونجام که نامهربونم و از این نامهربونی راضی ام! اونجام که رقم مانده حسابم برام خیلی مهم تر از رقم آدماییه که میخوام کنارم باشن! از نظر من 4 تا آدم حسابی دور و بر آدم باشن بسه. به چشم دیدم که اضافه ها شدن علف هرز و آدم رو کشیدن پایین! من الان اونجام که دلتنگت میشم کنارش کار هم میکنم. دلتنگت میشم کنارش ناهار هم میخورم. دلتنگت میشم کنارش توی جلسه ها هم کلی ایده دارم. دلتنگ میشم کنارش کلاس آنلاین هم برگزار میکنم! من الان اونجام که هزاران راز توی دلم دارم و همونجا خواهند موند. اونجام که حوصله هیچ اضافه کاری رو ندارم... اگر درست حدس زده باشم به این حالت میگن GrownUp

اون سریال فرندزه که هر بار میبینم، بازم تازگی داره. اینکه از 7 روز هفته، 6 روزش افسرده باشم که دیگه چیز جدیدی نیست. حداقل اینو دیگه من خودم باید خوب بدونم. برای همین امروز نه حس کار کردن بود، نه حس سازماندهی کردن کارها و کلا هیچی... دو تا ویدیو ادیت کردم فقط.. خدا رو شکر جلسه کوئرا هم کنسل شد چون امروز اصلا پتانسیل کار کردن رو نداشتم. نمیدونم.. دلتنگم، آشفته ام، بغض دارم، گیجم، کلی کار دارم، تنهام، یاد بابام میوفتم، یه نفرتی توم عین آتشفشان های در حال فعال شدن هی قل قل میکنه میخواد منفجر بشه. همچنان هم همینطوری ام اما باید و باید بشینم حداقل یه ویدیو از دوره پایتونم رو ضبط کنم. به خودم قول دادم، چالش این هفته ام این باشه که هر روز دو تا کار رو انجام بدم، تولید محتوا و رسیدگی به دوره... اما هنوز ژورنال رو هم ننوشتم... الان که دارم این متن رو مینویسم دست و پامم شل شده.. چند فروپاشی روانی دیگه؟ هوم؟ تو بهم بگو. چند فروپاشی روانی دیگه مونده تا سبز شدن و سبز موندن؟

من خیلی ساله وبلاگ مینویسم، از زمانی که تنها صفحه چت، یاهو مسنجر بود و تنها شبکه اجتماعی هم کلوب و فیسبوک! یه مدت ول کردم، یه مدت دوباره شروع کردم، باز ول کردم، باز شروع کردم، هی ول کردم، هی شروع کردم. یکی از تجربیاتی که توی زندگیم داشتم اینه که اگر چیزی رو ول میکنی و دوباره برمیگردی سمتش، دفعه بعدی بیشتر دوستش خواهی داشت! بیشتر قدرش رو میدونی، بیشتر بهت ثابت میشه که اون کار درستی بوده. و خب من باز برگشتم!

احتمالا خیلی از نوشته‌ها (شاید همه) رو پاک کنم. چون الان که داشتم میخوندم هیچکدوم با منی که الانم هیچ شباهتی ندارن. خیلی اتفاقا افتاده که اینجا ننوشتم، خیلی کارا کردم و دارم میکنم، خیلی حس ها دارم، خیلی خاطرات. باید بنویسم همشو ... نمیدونم چرا! فقط بهم حس درستی میده این کار. دلم میخواد بازم مثل قدیم اینجا پر از خواننده بشه، نظر بنویسن، دلم میخواد پشت نوشته ها، پشت نظرات، تنهایی های سیاهمو قایم کنم. دلم میخواد دل آقای ربات رو شاد کنم...

چه فریبی خوردی.!عقل را در سر بی راهه عشق دار زدی...

راز عاشق شدنت را همه جا جار زدی...

تو چه پاسخ دادی ؟ به غرورت که غریبانه شکست..

تو چه داری ای دل؟ که به چشمان پر از اشک خودت هدیه کنی؟

تو به یک حس دروغین باختی! 

زندگی را...

عشق را...

لحظه ها را باختی...

من به حال تو تاسف خوردم...

آن زمانی که دو چشمان سیاه او را ، بر سر کوچه عشق گدایی کردی

عاقبت خار شدی زیر نگاهش که تو را هیچ ندید...

این همه بی کسی و تنهایی...مست و آوار آن کوچه شدن...

قطره ایی از همه تاوانی است که تو باید به من و سادگی ام پس بدهی!

من به حال تو تاسف خوردم...

آن زمانی که لبت میلرزید...اشک هایت مثل یک نیل زلال روی آن یک صدمین نامه پرخواهش تو میلغزید...

من به حال تو تاسف خوردم...

آن زمانی که در آن تیرگی زندگی ات پرسیدم : این حقارت که تو را همنفس خاک نمود به تمام لذت آبی این عشق مگر می ارزید؟

و تو گفتی آری...

شاعر عاشق دیوانه همین نکته بدان که فریبت دادند!

و در آن محفل پیمان شکنان،عشق را قله خوشبختی دنیا خواندند...

تو چه داری که بگویی ای دل؟همه چیز از نگاهت پیداست..

دل خوش باور من...چه فریبی خوردی


برگی از روزگار سرد قدیمی...

16/8/1393

دل خوش باور من...


آقای ربات - دل خوش باور من...

دیروز سر یک مسئله خیلی گیر کردم و تقریبا 45 دقیقه روش فکر میکردم

فکر کردم - راه حل ریختم ولی به جواب نرسیدم

خیلی داغون شدم،اعصابم بهم ریخت و باز دوباره حرفای معلمم یادم اومد 

"تو توی ریاضی هیچی نمیشی" ، "تو مهارت ریاضی نداری" ، "تو استعداد ریاضی نداری"

این حرفا ها مثل یک فرفره توی سرم میپیچید و میپیچید و ...

خیلی جالب بود وقتی مسئله بعدی رو هم نگاه کردم دقیقا شکل همون مسئله بود ولی با اعداد متفاوت

حالا من دو تا معادله داشتم که حل نمیشد 

و دوباره داغون شدم

خلاصه شب شد و این مسئله ها حل نشد که نشد 

و من ماندم و سکوت شب و دو معادله لعنتی 

خوابم برد و توی خواب دیدم که دارم پرت میشم از یه دره

زیاد برام عجیب نبود چون همیشه از این خواب ها میبینم

ولی وقتی که صبح با آرامش خاصی بیدار شدم نگاهم به کتابم افتاد

و دوباره یاد مسئله ها افتادم 

خیلی با خودم کلنجار رفتم که دوباره بیام سر مسئله ها 

ولی 

وقتی کتاب رو باز کردم ، مسئله ها غیب شده بودن

دیگه معادله ایی وجود نداشت 

اونا رفته بودن 

یعنی اونا فقط توی سر من بودن ؟ یک توهم بود یعنی ؟!

این روزها خیلی عجیب است 

لااقل برای من

ساعتی در تلاشم و ساعتی را بیهوده میگذارنم

نمیدانم آینده چه خبر است....


آقای ربات.