۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وبلاگ آقای ربات» ثبت شده است.

امروز یکی از پروژه های قدیمیمو باز کردم و خواستم یه ویژگی جدید بهش اضافه کنم. (پروژه برنامه نویسی بود)‌

خلاصه اضافه کردم و خیلی سریع خواستم فیلم بگیرم و ویدیو درست کنم ازش و یاد بدم چطوری این ویژگی رو اضافه کردم. در حین ساختش به این فکر میکردم که چرا از همین آموزش ها پول در نمیارم؟‌ ولی همیشه یه تیکه ای از وجود بود که ذوق داشت هر چی یاد گرفتم رو به همه یاد بده!‌ اونم مجانیه مجانی..

اگر بخوام یه آموزش پولی درست کنم باید کامل و جامع باشه!‌ شاید... و اگر شاید!‌ (یه if بزرگ)‌ روزی پولدارتر شدم!‌ تمام آموزش هام حتی پولی ها رو هم مجانی میکنم. /مجانیه مجانی!‌

بچه که بودم، توی یک از دفترهام که اسمشو گذاشته بودم‌ "دفتر ایده ها" نوشته بودم: من یک روزی برای گوگل کار میکنم!‌
از تنهایی زیاد توی رویاهای خودم بودم. با اینکه همون رویاها بود که منو به اینجا رسوند ولی از یه جایی به بعد فهمیدم رویا داشتن، آرزو کردن و هی نرسیدن و هی نرسیدن، آدمو بیشتر پیر میکنه تا شاد! (اینکه چرا پیر رو کنار شاد آوردم نمیدونم!)

حالا این روزا دارم نگاه میکنم، به خودم و انبوهی از پروژه هایی که هر کدومشون یه روزی به تنهایی فکر میکردم قراره زندگی منو متحول کنه و حداقل منو به یکی از آرزوهام برسونه. البته بیشتر ترجیح میدم به جای آرزو بگم "خواسته..." (نمیدونم چرا!‌ اینطوری راحت ترم!)‌

از یه جایی به بعد نباید رویاپردازی میکردم،‌ به عواقبش فکر نکردم که اگر این کار انجام نشه چی میشه... میدونی من خودم با دستای خودم، خودمو پیر کردم!‌

 

خلاصه...
کلی پروژه و کار نیمه تموم دارم که باید انجام بدم ولی بی حوصلگی بغلم کرده!‌ این شد که گفتم بیام و اینجا بنویسمش...

خیلی میگذره... از نوشتن هام. نه تنها اینجا یه مدته هیچجایی ننوشتم... ولی یادم میاد روزایی که نوشتن "درمان" بود!

راستی سلام :)

نمیدونم هنوز منو میخونی یا نه، هنوز سر میزنی به اینجا یا نه... اما من مینویسم...

به یک برنامه نیاز دارم، به اینکه بهش پایبند باشم و ازش دور نشم، به یک چارچوب که کارامو بدون باگ و خطا تحت یک نظم " به هم ناریختنی!" جلو ببرم. بدون فکر اضافه، بدون حاشیه اضافه، بدون فکر اضافه، بدون کدهای اضافه...

باید کدهامو تمیز کنم، بخش های اضافی رو پاک کنم، که شامل تعداد زیادی از پست های وبلاگ هم میشه... با اینکه سخته ولی باید دل بکنم ازشون و برای همیشه پاکشون کنم. خیلی از مطالب الان رمز دارن.. حتی اونام پاک میشن...

راستی! باید سه نقطه گذاشتن هامم ترک کنم! (رو مخن نه؟!)

 

از این وبلاگ و کلا وبلاگ نویسی خاطره های خوب و بد زیادی دارم ولی معتقدم هر آدمی که توی زندگیم بوده و هر کسی که رفته، حتما یه چیزی داشته که بهم یاد بده و از این یاد گرفتن هاست که من الان اینجام و "زنده ام"..! به نظرم این خوبه... این خوبه که از هر آدمی یه چیزی یاد بگیری و شاید من بتونم بگم که تونستم این کار رو انجام بدم.

 

یه چیز جالبم اینکه خیلی از مطالبی که نوشتمو نمیدونم برای چی نوشتم، برای کی نوشتم! چه حالی داشتم موقع نوشتن اون متن! پس از من به شما نصیحت (البته خیلی کوچیک تر از اونم که بخوام نصیحت کنم) ولی درگیر احوالات لحظه ای تون نباشین. اگر یه چیزی در دراز مدت قراره ناراحتتون کنه، ارزش ناراحتی رو داره! دردهای لحظه ای در گذرن..!

 

خلاصه!

به کدهای جدید نیازمندیم! به اینکه باگ افسردگی توی تک تک فایل های زندگیم دیده نشه!

شاید

به زودی

نمیدونم :)

چه فریبی خوردی.!عقل را در سر بی راهه عشق دار زدی...

راز عاشق شدنت را همه جا جار زدی...

تو چه پاسخ دادی ؟ به غرورت که غریبانه شکست..

تو چه داری ای دل؟ که به چشمان پر از اشک خودت هدیه کنی؟

تو به یک حس دروغین باختی! 

زندگی را...

عشق را...

لحظه ها را باختی...

من به حال تو تاسف خوردم...

آن زمانی که دو چشمان سیاه او را ، بر سر کوچه عشق گدایی کردی

عاقبت خار شدی زیر نگاهش که تو را هیچ ندید...

این همه بی کسی و تنهایی...مست و آوار آن کوچه شدن...

قطره ایی از همه تاوانی است که تو باید به من و سادگی ام پس بدهی!

من به حال تو تاسف خوردم...

آن زمانی که لبت میلرزید...اشک هایت مثل یک نیل زلال روی آن یک صدمین نامه پرخواهش تو میلغزید...

من به حال تو تاسف خوردم...

آن زمانی که در آن تیرگی زندگی ات پرسیدم : این حقارت که تو را همنفس خاک نمود به تمام لذت آبی این عشق مگر می ارزید؟

و تو گفتی آری...

شاعر عاشق دیوانه همین نکته بدان که فریبت دادند!

و در آن محفل پیمان شکنان،عشق را قله خوشبختی دنیا خواندند...

تو چه داری که بگویی ای دل؟همه چیز از نگاهت پیداست..

دل خوش باور من...چه فریبی خوردی


برگی از روزگار سرد قدیمی...

16/8/1393

دل خوش باور من...


آقای ربات - دل خوش باور من...

دیروز سر یک مسئله خیلی گیر کردم و تقریبا 45 دقیقه روش فکر میکردم

فکر کردم - راه حل ریختم ولی به جواب نرسیدم

خیلی داغون شدم،اعصابم بهم ریخت و باز دوباره حرفای معلمم یادم اومد 

"تو توی ریاضی هیچی نمیشی" ، "تو مهارت ریاضی نداری" ، "تو استعداد ریاضی نداری"

این حرفا ها مثل یک فرفره توی سرم میپیچید و میپیچید و ...

خیلی جالب بود وقتی مسئله بعدی رو هم نگاه کردم دقیقا شکل همون مسئله بود ولی با اعداد متفاوت

حالا من دو تا معادله داشتم که حل نمیشد 

و دوباره داغون شدم

خلاصه شب شد و این مسئله ها حل نشد که نشد 

و من ماندم و سکوت شب و دو معادله لعنتی 

خوابم برد و توی خواب دیدم که دارم پرت میشم از یه دره

زیاد برام عجیب نبود چون همیشه از این خواب ها میبینم

ولی وقتی که صبح با آرامش خاصی بیدار شدم نگاهم به کتابم افتاد

و دوباره یاد مسئله ها افتادم 

خیلی با خودم کلنجار رفتم که دوباره بیام سر مسئله ها 

ولی 

وقتی کتاب رو باز کردم ، مسئله ها غیب شده بودن

دیگه معادله ایی وجود نداشت 

اونا رفته بودن 

یعنی اونا فقط توی سر من بودن ؟ یک توهم بود یعنی ؟!

این روزها خیلی عجیب است 

لااقل برای من

ساعتی در تلاشم و ساعتی را بیهوده میگذارنم

نمیدانم آینده چه خبر است....


آقای ربات.

این روزها آدم ‌ها جرئت ندارند خودشان باشند. از احساساتشان بهم بگویند ..

رودر رویِ هم می‌خندند و برای هم از دردها جک می‌سازند در حالی که دلشان خون است ..

بعد تمامِ فشارهای روحی‌شان میشود پست های اینستاگرامی ...

عکس های لبخندهایی که نهایت تلاششان را می‌کنند تا شاد بنظر بیاید را در اینستاگرامشان می‌گذارند با کپشن هایی دو پهلو ...

تهِ تهِ حرف زدن ها و اعترافات هم شده پیام ناشناس... 

این روزها آدم ها خودشان را پشت نقاب هایی پنهان کرده اند، نقاب هایی که دیگران دوست داشته باشند... 

بیچاره خودمان از ترس پس زده شدن مدفون شده ایم.



امضا : آقای ربات...

یکی می گفت

باید انقدر سرتو گرم کنی به چیزای عجیب و غریب

به داستانای پیش پا افتاده

باید دورتو شلوغ کنی از آدمایی که می دونی هیچوقت برات مهم نمیشن

که عاشقی یادت بره ..

باید چشماتو ببندی رو خیلی چیزا

باید چشماتو باز کنی رو خیلی چیزا

که جای اشک با لبخند، جای لبخند با پوزخند

جوری عوض شه که تصویر واضحی ازت

تو ذهن کسی نباشه هیچ ..

باید انقدر خوب نشونیه زخمای قلبتو از حفظ شی

که وقتی دلتنگی میاد سراغت

بی معطلی دستشو بگیری و پرتش کنی بیرون ..

باید صبح، خیلی زود پاشی

که شب، دست هیچ رویایی به سَرِ گذاشته رو بالشت نرسه مگه خواب ..

باید کار کنی

باید جوری این تنِ عاصی رو خسته کنی که شبا وقتی می اُفته تو رختخواب

حتی اگرم بخواد نا نداشته باشه دلش بغل بخواد ..

باید از خودت کار بکشی، اضافه کاری ..

یه جاهایی از زندگی اردوگاهه اجباریه

خیلی چیزا ممنوعه، مثل عشق

تو ام که یه مجرم سابقه دار ..

باید برای یه مدت نامعلوم

پایِ حکمِ تبعیدتو

خودت امضا کنی ...