تنهایی او را مجبور کرده روزها را تنها بگذراند 

نه هم بازی 

نه هم صحبت

نه دوستی 

نه کسی که به او توجه کند

صبحانه ای در کیف و یک تفنگ اسباب بازی در دست

به کجا ؟

نه مهد کودک

نه پارک

نه جایی زیبا برای تفریح

یک بیابان دورافتاده با پر از سنگ و خاک و خار

هوا گرم و آفتابی 

آنقدر که تنهایی ها را بخار کرده

کودک مشغول بازی و سرگرمی است

با ؟

دوستان خیالی :)

در ؟

دنیای خیالی :)

کسی نیست او را برای ناهار صدا بزند 

البته که ناهاری هم نیست :)

ساندویچش را با بغضی که نمیداند چیست ، گاز میزند

او چیز زیادی نمیداند 

چیز زیادی نمیخواهد

کودک است

دلش پاک است

دعوای مادر و پدرش را بازی فرض کرده 

شب که شود

مادربزرگی نیست که برایش قصه بگوید و نوزاشش کند 

هست اما 

مشغول کار 

همه مشغول کار 

برای چه ؟

برای ادامه زندگی با همین روزها ؟؟؟

همین تنهایی ها و همین بغض هایی که کودک نمیداند چیست ؟ 

ولی با حسرت بزرگ میشود ؟

نمیداند محبت چیست اما با حس خالی بودن از محبت بزرگ میشود

پدر میرود

مادربزرگ میرود

عمه میرود

پدر بزرگ میرود

همه میروند

به کجا ؟ بهشت :)

یک بهشت خیالی .. 

آدم های بد که به بهشت نمیرود ...

یک روز میرسد 

که نوبت من شده 

نوبت همین کودک خالی از هر چیز خوب 

خالی از عشق 

محبت

خالی از شادی 

پر از بغض و حسرت و اندوه

پر از غصه و تنهایی 

پر از تاریکی

من هم میروم .. 

اما نه به بهشت

نه بهشت خیالی 

نه بهشت واقعی 

من

مقصدم جهنم است .. جهنمی تاریک.. 

کودکی من

با یک جمله تکمیل میشود

"تبدیل یک قلب قرمز و کوچک به یک قلب سیاه و بزرگ :) "


آقای ربات.

۱ ۰