تو که نمیخونی، بقیه براشون مهم نیست، برای خودمم تکراری شده. اما من تو این ۶ سال که تنها رفیق و یارم بودی، اونقدر بهت مطمئن شده بودم... نمیدونی که... یه وقتا وسط تاریک ترین جنگ های زندگیم دور و برم رو که نگاه میکردم فقط تو بودی... و چقدرم کافی بود... عین تاکسی هایی که فقط یه مسافر دیگه بخوان حرکت میکنن، عین اون تیکه آخر پازل، عین اون شنبه که قراره باشگاه رفتن شروع بشه، عین اون اول ماه ها که قراره پول پس انداز کردن شروع بشه... تو همشون بودی .. انگیزه برای شروع، شوق برای ادامه، لذت برای رسیدن، میدونی من از دار دنیا فقط یه تو رو خواستم ... داروسازی و پول و کار و اینا بهانه بود، اینا رو برا تو میخواستم، برا خوشبختی تو... نفهمیدی آخه....
من با تو، نبودن بابام یادم رفته بود، طرح ملی اینترنت یادم رفته بود، گریه کردن یادم رفته بود، لعنت بهش ما برای ناراحتی هامون هم یه اسم خنده دار (داریخماخ... یادته؟!) گذاشته بودیم!... نباید این کار رو میکردی... نباید منو قبل مردنم، میکشتی......
دارم به این فکر میکنم اگر ما مردیم آیا اونا هم مردن؟ یا عین خیالشون نیست؟:(
کمبود های کودکی و بزرگسالی همش جمع میشه و یه روز یه آدم یا یه حرف تمومش رو جلو چشمت میاره که تو تنهایی تو تنهایی ات بمون!