سلام

من آقای رباتم..هنوز هستم، هنوز معتقدم میتونم با اراده کافی و البته پرانول، احساسات رو توی خودم بکشم! هنوز معتقدم گذشته فقط یه چیپ حافظه اس که هر وقت بخوام میتونم درش بیارم و هیچوقت بهش فکر نکنم. من معتقدم همه چی قابل کنترله..! بعضی چیزا واقعا هست

اما یه وقتا هست که میگی شاید این بار فرق داشته باشه! شاید داشته باشه .. شاید هم نه و باز هیچی عوض نشه

برای من وقتی هیچی عوض نمیشه، بدتر میشه.. این روزا بعد از اون همه اتفاقی که گذشت و ازشون تقریبا بی خبری، باز ساکت شدم و توی سایه ام نشستم و دارم آدما رو نگاه میکنم. به طرز نگاهشون، طرز فکرشون و طرز رفتارشون میخندم.. آدما این روزا خیلی پوچ شدن...

شبا میرم باشگاه، تقریبا و اون چیزی که توی ظاهر معلومه برای ورزشه، اما میرم که توی سر و صدا باشم. 22 ساعت موندن توی یه اتاق سه در چهار سفید و ساکت، نیاز به 2 ساعت سر و صدا هم داره. البته من اونجا هم فکر میکنم. خشم میسازم توی خودم از آدما

رک بگم بهت.. از آدما متنفرم...

 

من معتقدم که آدم بدون هدف، همون بهتر که اصلا از خواب بیدار نشه! برای همین فعلا که به اجبار زنده ام، برای خودم هدف تعیین کردم.. دارم براش شب و روز کار میکنم و روزی که بهش برسم حتما پستش میکنم و میبینی..فعلا شاید فقط به ده درصدش رسیده باشم..

روزایه خوبی نیست، قرنطینه، دانشگاه مجازی و چیزایی که اگه بهت بگم باید ساعت ها بهش بخندیم. واقعا تحمل شرایط خیلی سخت شده. یه جنگ توی درون و یه جنگ توی بیرون و منی که خسته ام و خاکستری...

در هر صورت این شروعی بود بر نوشتن هفته نویس ها توی وبلاگی که چهار سال خاطره رو به دوش میکشه.

شب، سکوت، تاریکی و درد قلب و قرص و بی خوابی هنوز هست

اما من که نمردم :) منم هستم...

 

/آقای ربات/

۱ ۰