دیشب ما رو نمیدونم چی گرفت ...

عزم رو جزم کردیم که بیدار بمونیم و بعد از یک روزی که هیییییییچ درسی نخونده بودم یه خورده ایی درس بخونم ! 

ساعت یازده شب بود و من از صبح کار میکردم و خیلی هم خسته بودم .. 

خلاصه خانواده رو طوری راضی کردیم

کتاب ها رو گذاشتیم جلومون

و ده دقیقه ایی نشد اتاق توی سکوت مطلق فرو رفت ....

من :/

زیست :/

خیلی سبز :/

درس زیست رو خیلی عقب بودم واسه همون از اون شروع کردم 

حدود یک و نیم ساعتی تست کار کردن داشت حوصله ام سر میرفت که ادبیات رو برداشتم و ده درسی هم از اون روخونی کردم و 

فکر میکنم آخرین باری که ساعت رو نگاه کردم یک ربع به سه بامداد بود 

که دیگه آخرین چیزی که دستم خورد کلید برق بود و افتادم 

ساعت هفت صبح هم بیدار شدم و رفتم سر کار 

تا ظهر که خواب بودم !! 

یعنی جسم خواب بود اما دست ها بیدار بودن و خاک گچ درست میکردن :/

هر از گاهی هم یه چایی میپاشوندن رو صورتم و بیدار میشدم !

اخه من چه میدونستم  

فکر کردم اون روی رباتی ام خیلی فعاله و من میتونم مثل یک ربات کار کنم :/ بدون خواب :/

خلاصه الان از سر کار اومدم

تو فکرمه امشب هم بیدار بمونم خخخ

هعیی خدا این وضعیت رو به خودت میسپرم ! 


آقای ربات - در راه داروسازی 

۱ ۰