یه دوست وبلاگی داشتم خیلی قدیما... امیدوارم هر جا که هست حالش خوب باشه...

یه نوشته داشت که اینطوری شروع شده بود "به یک معجزه نیازمندیم..." الان یهویی یادش افتادم و دارم به این فکر میکنم چقدر منم این روزا شدیدا به یه معجزه نیاز دارم... یه قدم... فقط یه کار... فقط یه چیزی خود به خود درست بشه... این روزا خستگی تمام این سالها مونده به جونم... حس و حال هیچی نیست... میدونم بازم باید از فردا شروع کنم ولی برای چی...؟ هنوز دیر نیست؟ این سوال مدام داره تو ذهنم تکرار میشه و من، این روزا، حوالی نزدیک به تولدم، دارم یه جای ناشناخته ای دفن میشم.

۰ ۰