دیشب یادم نرفته بود که وبلاگ بنویسم! خودم نخواستم... یعنی اصلا حوصله هیچی نداشتم. خوابیدم. خواب تو رو دیدم... بهم بگو چند بار دیگه خوابت رو ببینم برمیگردی؟ بعد اصلا تو چرا توی خواب هات عوض نشدی؟ چرا اونجا همیشه خوش اخلاقی؟ چی میشه من توی یکی از همین خواب ها بمونم و دیگه بیدار نشم؟ صبحش خودمو باز جمع و جور کردم و شروع کردم...

از فردا دوباره درس میخونم، دوباره با قدرت کار میکنم، ادامه میدم... اما

اما اگه سنگ شدم چی؟ اگه تو منو یادت رفت چی؟ اگه قشنگ ترین حس دنیامون خراب شد چی؟ من دارم میجنگم براش اما تو چی؟

زیر همین فکر و خیالا له شدم و الان توی مرحله ای هستم که همه چی و همه کس از همین جنازه له شده، توقع و انتظار دارن...

کاش بودی.

یا

کاش از اول نبودی.

۰ ۰