همین که چشمامو میبندم، تو کوچه پس کوچه های بارسلونا، موقع غروب خورشید، دست توی دست هم داریم قدم میزنیم و لبخندِ لامصب از رو صورتمون پاک نمیشه. همین که چشمامو باز میکنم خودمو وسط یه سیاهی غلیظ پیدا میکنم... موزیک داره میخونه: "آهای ای گل شب بود، آهای گل هیاهو، آهای طعنه زده چشمای تو به چشمای آهو..." (آره، تا اونجایی برو که اسمتو میشنوی!)
میدونی، دارم تلاش میکنم که هیچ چیزی از الان رو نپذیرم. میدونی چرا؟ چون اگر بپذیرم، اگر قبول کنم، خب دیگه چه نیازیه به تو...
- wish you were here -