این روزها اصلا نوشتن را دوست ندارم
این روزها حوصله هیچ چیزی را ندارم
این روزها نمیدانم چه اتفاقی افتاده
اما این را میدانم اصلا اتفاق خوبی نیست
حرف هایم را فقط کسی میفهمد که هشت ساعت خیره به یک نقطه باشد
این روزها نمیدانم از زندگی چه میخواهم
این روزها هرچقدر منتظر یک اتفاق خوب ماندم نیامد
این روزها بیشترین حجم انتظار را میکشم
و چه سنگین است این روزها
این روزها فکر حذف کردن به سرم میزند
حذف وبلاگ
حذف کانال
حذف همه اکانت ها
حذف خودم :(
این روزها اگر با کسانی حرف میزنم باید بدانند خیلی عزیزند ...
این روزها ...
اه این روزهای لعنتی
همه میگویند خوب است
اما چیز خوبی برای خواستن ندارد
خوب نیست
این ها از عوارض مبتلا شدن به تو است
من مینویسم به پای تابستان و هوای بداش :(
آقای ربات - دوست ندارم بنویسم .