یه چند وقتیه ساکت شدم
یعنی... ساکتتر از قبل شدم!
به جاش بیشتر فکر میکنم
یعنی... بیشترتر از قبل فکر میکنم!
هر بیشتر میگذره من بیشتر یاد میگیرم
از آدما و ظاهرهای فریبنده شون
از حرف و قول و وعده ها و شک به درست بودنشون
از عوض شدنایه یهویی
از اینکه چرا یهو آدما سرشون شلوغ میشه
از اینکه پشت خندههای مرموز و گاهی معصوم آدما چی میگذره
و فکر میکنم این خوبه!
دردناکه ولی خوبه!
زندگی تنها درسیه که بدون تجربه نمیتونی یادش بگیری
حالا هر چند تجربههاش گرون در بیاد!
نمیتونی ازش فرار کنی
نمیتونی بگی نه من جنگ دوس ندارم و میخام در آرامش زندگی کنم
بالاخره یه جا گیر میوفتی
این روزا به این فکر میکنم که
چرا همه نقاب زدن؟ چرا همه دنبال اینن که خودشون رو ایدهآل نشون بدن
و جالبتر از همه چرا یه نفر وقتی شروع میکنه به دوست داشتن کسی، اصرار داره که اونو ایدهآل ببینه؟
چرا اینقدر ایدهآل بودن مد شده؟
چرا هر کسی نمیپذیره که هیچکسی کامل نیست؟ راستش تلخی این حقیقت از تلخی حقیقتهای دیگهای که بعد از شروع ایدهآلگرایی میچشی خیلی بهتره! ولی نمیدونم چرا هیچکس اینو قبول نمیکنه و همینو ادامه میدن...
ولش کن! این روزا خیلی بد و زیاد فکر میکنم!
همین.
آقای ربات