میان صفر و یک های زندگی، شب و روزها، تاریکی و روشنی ها، سختی و آسانی ها
هنوز
مثل قدیمم
حسم از همان "بی حسی" که بودم، عوض نشده
تنها تر شدم و چشم هایم تنها "تر" شد
قلبم به سیلی روزگار خندید
زیر پایش له شد
ولی
هنوز مثل قدیمم
هنوز مثل یک ربات کار میکنم
هنوز از بوی باران لذت میبرم
هنوز شب وقتی رعد و برق میزند، حالم خوش میشود
هنوز قرص که میخورم غرق میشوم در یک دریای پر از ابر!
هنوز...
هنوز روزهایم را ربات گونه میگذرانم و در خیالم جز بهتر شدن چیزی نیست
با اینکه پر از غمم ولی، بلند میشوم و میگویم چیزی نیست
این زخم ها و جراحت های عمیقی که دیده نمیشوند
بی حسم کردند به تمامی هر چه که در آینده انتظارم را میکشند
پس از همینجا به تمامشان میگویم که شما هم میگذرید و مطمئنم هیچ چیز جدیدی برای ضربه زدن ندارید..!