۳۰۰ مطلب با موضوع «روزمرگی» ثبت شده است.

دیشب نوشتم : 

من چقدر با احساس واسش وقت گذاشتم و نوشتم

اون چقدر بی احساس و سرد خوند و صفحه رو بست.


خیلیا به خودشون گرفتن

خیلیا هم تهمت زدن

اما اینجا بگم که این دو خط مربوط به خیلیاس .. خیلی هااااااا

و فقط اونایی فهمیدن که شامل این دو خط هستن یا نه که در موردش با من حرف زدن

پس تکرار میکنم .. این حرفم به خیلی ها بود . 


ربات.

سن و سالم کم بود 

غرق بازی بودم

به همون دنیای 

ساده راضی بود :(


آخرین خنده

عکس - آخرین لبخند و آخرین خنده از ته دل . همون سالی که پدر رفت :(


آقای ربات - یاد حال خوب قدیم.

خدایا 

بابا ما گناهکار 

بابا ما بدبخت

آقا ما اصلا بد کل دو عالم

ولی نه اینکه روزی 15 ساعت کار کنیم :(

بی انصافیه خب :(

همین تنی که بهم دادی رو باید سالم به خودت تحویل بدم یا نه ؟؟؟

باید هفت روز آینده که اینطوری کار کردم و مردم 

باید این کمر سالم باشه ؟ دست ها سالم باشه ؟؟؟

نکن دیگه خدای بزرگ ... 

دلم پره ... شدیدا به این روزای سنگین اعتراض دارم

نا شکر هم نیستم .. خودت میدونی آخر هم نماز چقدر تو رو شکر میکنم برای همه نعمت هایی که بهم دادی 

اما اصلی ترین نعمت یعنی وقت 

وقتی که با هیچ پولی خریدنی نیست رو ازم داری میگیری ... 

آخه من هیچی 

مادرم که دلش خوشه من فردا روزی دکتر میشم ... اون که خوبه ... دلت برای اون نمیسوزه ؟ 

هعیی خدا .. 

الان به کسی بگی اینا رو میگن داری امتحانم میکنی 

خدایا فقط ما بدبخت بیچاره ها رو داری امتحان میکنی ؟؟ 

فقط ما رو دوست داری و به ما سختی میدی ؟؟ 

نه دیگه ....

نشد خدا ....

شکککککککککککررررررررررررررررتتتتتتتتتتت.........


آقای ربات - در حال مردن -  34%

تقریبا بیست سال پیش 

یک روزی مثل همین امروز 

یک ربات دیگه برنامه نویسی شد 

متولد شد 

و نفس کشید 

تا زندگی برای ربات سیاه (من) راحت تر باشه


امروز برای من شروع یک زندگی دیگس 

مثل یک تولد دیگه 

مثل یک سبک زندگی دیگه زیستن

حتی مثل کمی شاد بودن و لبخند زدن

من امروز را بهتر از این میخواستم

بهتر از 15 ساعت کار بی وقفه 

اما 

متاسفانه سرنوشت

خیلی بی رحم تر از این حرف هاست 

پس با زبانی که نیست 

با اسپیکر های ربات گونه ام که لبه هایش زنگ زده 

داد میزنم 

تولدت مبارک خانم ربات :)


پی نوشت : عکس رو دو سه روز پیش درست کرده بودم (مدرک برای اینکه بدونی یادم بود  ! )

1-سفید

2-برف

3-برف سفید

4پینک (صورتی) 

5-aliam (این خودش داستانی داشت هاا ... یادش بخیر... )

6-cl00ner ( زمانی که جو گیر بودیم :/ )

7-alinux (دوره حرفه زندگی کردن من با کامپیوتر با این اسم شروع شد ... )

8-hunter (حس رابین هود بودن به ما دست داده بود :/ )

9-Mr Robot (پر افتخار ترین و پر داستان ترین اسم مستعاری که داشتم :/ )


...

کم کم باید به فکر اسم 10 ام باشیم :)

باشیم ؟؟


ربات.


خب ... زدیم و رتبه رو دیدم و بسی خندیدیم :/

فکر نکنید بیخیالیم نه

همان زمانی که خندیدیم 

کل برنامه امسال را هم چیدیم :/


برای دیدن با کیفیت کارنامه کلیک کنید روش :/


بنده همه کنکوری ها رو به چالش کارنامه دعوت میکنم که عکس بذارن از کارنامه شون

بدون هیچ ترسی :/

خوش باشید .


آقای ربات - در حال محو شدن در لیوان آب دبیر تاریخ :/

بیا برای یک روز هم که شده 

طلوع کنیم

و پایان دهیم تمام تاریکی ها را 

بیا برای یک ساعت هم که شده 

جوری پرواز کنیم که هیچ سقوطی نداشته باشد

هیچ فرودی نداشته باشد

بیا دیگر نگوییم حوصله نداریم

بیا حال بد را دیگر حس نکنیم

بیا بیخیال کل جهان باشیم

بیا بیخیال این جسم باشیم که هر لحظه در حال خراب شدن است

بیا 

بیا

بیا

بیا و قول بده یک بار دیگر بلند میشوی 

گرد و خاک های بدنت را میتکانی 

و باز راه میروی 

و باز میری ... 

بیا و اینقدر منتظر قطار نباش . خودت تا آخر ریل ها را برو

بیا

کمی به خودت بیا

کمی به سمت من بیا

کمی به سمت خوشحالی بیا

بیا و نگو نمیشود

نگو نمیتوانی....

نگو...


آقای ربات - حرف های ربات ذهن من

اونقدر ذوق و شوق داشتم که از رویای مهندس کامپیوتر بودن دست کشیدم و رویای داروسازی رو پیش گرفتم

اونقدر پشتکار داشتم که کار کردم و کتاب خریدم

اونقدر علاقه داشتم که هدفم رو چسبوندم به سر در اتاقم

داروسازی شهید بهشتی ....

اخه مگه چی میشه .. منم وارد اون دانشگاه بشم ... چی میشه خب ...نه میخوام بدونم واقعا چی میشه ؟

حجم درس ها زیاده ؟ درست 

مشغله ها زیاده ؟ درست

اما من چرا هی فراموش میکنم خدام هم بزرگه ؟؟؟

....


ربات. در پی داروساز شدن :/

دقیقا کِی بد شدم ؟ 

همان زمانی که 8 ساله بودم و در مسابقات حفظ قرآن در استان اول شدم ؟ 

همان زمانی که برای اولین بار پیشانی ام را روی مهر گذاشتم ؟ 

یا همان زمانی که میخندیدم  ؟ 

دقیقا کِی بد شدم ؟؟ 

همان زمانی که همه را عاشقانه دوست داشتم ؟ 

یا شاید آن زمانی که موفقیت ها و آینده ایی خوب جلوی من بود ؟ 

نه..

همه این زمان ها من خوب بودم

خوب ترین پسر دنیا

دقیقا کِی بد شدم ؟؟؟؟؟


ربات.

ساعت هشت شب

سر و صورتم را آب میزنم

بی توجه به خستگی انبوهم ، لباس هایم را میپوشم

موهایم را با دست به عقب هل میدهم

رو به روی آینه می ایستم

شاه را داخلش میبینم

امشب قرار ملاقات با یک وزیر سفید است

یک وزیر سفید غیر قابل پیش بینی 

یک وزیر سفید که میتوان از آن ترسید

به خودم نگاه میکنم

در یک کلام .... خوبم ....

زیر لب سوال همیشگی را از خودم میپرسم 

تا وقتی که زنده باشم 

شاه کیست ؟ 

رئیس کیست ؟ 

برنده کیست ؟ 

جوابش یک کلمه است ... من ...

آرام میشوم .. با موسیقی بی کلام بتهوون آرام تر 

داخل کوچه پر است از مردم

رفت و آمد ... رفت و آمد .... حالم را بهم میزند این مشغولی ها 

چشمانم را میبندم و دل را میزنم به دریا 

یک نفس عمیق .. وسطش چند تا سرفه خشک

و راه میروم

زیاد دور نیست .. قرار ملاقات .. وسط میدان است

قدم هایم را سریع تر میکنم .. شاه سیاه باید آن تایم باشد .. باید اول باشد

وسط خیابان راه میروم

دقیقا وسط خط کشی های خیابان

هر کسی می آید راهش را میکشد و از کنار میرود .. پیاده و سواره 

بگذار بدانند هنوز تاجی هست ... نفسی هست ...

به اولین حرکت وزیر فکر میکنم

مسخره ترین فکر : قتل من ...

آخرین فکر : بحث زیاد

فکر ها را رها میکنم

و حال وسط میدان ایستاده ام

از پشت سر ظاهر میشود

تا به حال ندیده بودمش 

اگر وزیر من بود میدادمش بندازند سگ هایم دل و روده اش را بخورند ... 

اصلا قامتش به این حرف ها نمی آمد...

چهره اش با ترس پوشانده شده بود 

هر از گاهی به این طرف و آن طرف خیابان دوخته میشد

یک کلام خلاصه اش کردم

" نترس تنها آمده ام :) "

یعنی هیچ مهره دیگری نداشتم که با خودم بیاورم ... داشتم هم نمی آوردم ...

محموله ها رد و بدل شد .. کاغذ و اطلاعات را داد

و رفت

و ایستادم و رفتن این مهره را هم نظاره کردم

و برگشتم

برگشتم به قلعه قدیمی خودم

خانم شاه سفید شطرنج

با این مهره هایی که تو داری

همچنان کیش :)


آقای ربات - کوتاه ترین ملاقات دنیا