دیروز سر یک مسئله خیلی گیر کردم و تقریبا 45 دقیقه روش فکر میکردم

فکر کردم - راه حل ریختم ولی به جواب نرسیدم

خیلی داغون شدم،اعصابم بهم ریخت و باز دوباره حرفای معلمم یادم اومد 

"تو توی ریاضی هیچی نمیشی" ، "تو مهارت ریاضی نداری" ، "تو استعداد ریاضی نداری"

این حرفا ها مثل یک فرفره توی سرم میپیچید و میپیچید و ...

خیلی جالب بود وقتی مسئله بعدی رو هم نگاه کردم دقیقا شکل همون مسئله بود ولی با اعداد متفاوت

حالا من دو تا معادله داشتم که حل نمیشد 

و دوباره داغون شدم

خلاصه شب شد و این مسئله ها حل نشد که نشد 

و من ماندم و سکوت شب و دو معادله لعنتی 

خوابم برد و توی خواب دیدم که دارم پرت میشم از یه دره

زیاد برام عجیب نبود چون همیشه از این خواب ها میبینم

ولی وقتی که صبح با آرامش خاصی بیدار شدم نگاهم به کتابم افتاد

و دوباره یاد مسئله ها افتادم 

خیلی با خودم کلنجار رفتم که دوباره بیام سر مسئله ها 

ولی 

وقتی کتاب رو باز کردم ، مسئله ها غیب شده بودن

دیگه معادله ایی وجود نداشت 

اونا رفته بودن 

یعنی اونا فقط توی سر من بودن ؟ یک توهم بود یعنی ؟!

این روزها خیلی عجیب است 

لااقل برای من

ساعتی در تلاشم و ساعتی را بیهوده میگذارنم

نمیدانم آینده چه خبر است....


آقای ربات.

این روزها آدم ‌ها جرئت ندارند خودشان باشند. از احساساتشان بهم بگویند ..

رودر رویِ هم می‌خندند و برای هم از دردها جک می‌سازند در حالی که دلشان خون است ..

بعد تمامِ فشارهای روحی‌شان میشود پست های اینستاگرامی ...

عکس های لبخندهایی که نهایت تلاششان را می‌کنند تا شاد بنظر بیاید را در اینستاگرامشان می‌گذارند با کپشن هایی دو پهلو ...

تهِ تهِ حرف زدن ها و اعترافات هم شده پیام ناشناس... 

این روزها آدم ها خودشان را پشت نقاب هایی پنهان کرده اند، نقاب هایی که دیگران دوست داشته باشند... 

بیچاره خودمان از ترس پس زده شدن مدفون شده ایم.



امضا : آقای ربات...

یکی می گفت

باید انقدر سرتو گرم کنی به چیزای عجیب و غریب

به داستانای پیش پا افتاده

باید دورتو شلوغ کنی از آدمایی که می دونی هیچوقت برات مهم نمیشن

که عاشقی یادت بره ..

باید چشماتو ببندی رو خیلی چیزا

باید چشماتو باز کنی رو خیلی چیزا

که جای اشک با لبخند، جای لبخند با پوزخند

جوری عوض شه که تصویر واضحی ازت

تو ذهن کسی نباشه هیچ ..

باید انقدر خوب نشونیه زخمای قلبتو از حفظ شی

که وقتی دلتنگی میاد سراغت

بی معطلی دستشو بگیری و پرتش کنی بیرون ..

باید صبح، خیلی زود پاشی

که شب، دست هیچ رویایی به سَرِ گذاشته رو بالشت نرسه مگه خواب ..

باید کار کنی

باید جوری این تنِ عاصی رو خسته کنی که شبا وقتی می اُفته تو رختخواب

حتی اگرم بخواد نا نداشته باشه دلش بغل بخواد ..

باید از خودت کار بکشی، اضافه کاری ..

یه جاهایی از زندگی اردوگاهه اجباریه

خیلی چیزا ممنوعه، مثل عشق

تو ام که یه مجرم سابقه دار ..

باید برای یه مدت نامعلوم

پایِ حکمِ تبعیدتو

خودت امضا کنی ...