تمام افکاری که این ماه بهم سر زد، تمام اونایی که راجبشون نوشتم و ننوشتم امروز هجوم آوردن به من. ولی دارم "غر نزدن" رو تمرین میکنم. پس حالم خوب نیست و نپرس چرا! نه من حوصله حرف زدن دارم، هم نمیخوام غر بزنم، هم برای تو مهم نیست، هم برای هیشکی مهم نیست. حالم خوب نیست و نپرس چرا و برو و تنهام بذار. میخوام همینطوری که دراز کشیدم زل بزنم به سقف اتاقم به کنده کاری رو گچ ها که قرینه نیست. به لامپی که چند سالی میشه روشن نشده و من همیشه تو تاریکی نشستم. حالم خوب نیست و نپرس چرا میخوام افلاین شم، برم تو خواب، اونجا بیشتر دوسم دارن، آدما اونجا بیشتر دوسم دارن، انگار اونجا بهتر برنامه نویسی شده. حالم خوب نیست و نپرس چرا... برای خوب شدن دیگه زیادی دیر شده.

من اوقات بیکاریم، شعر مینویسم. توی سبک رپ. یکی از این شعرا توش یه چیزی اینطوری داره:
"نفهمیدی نفرتم بهت چقدر غذا خورد / یه هیولا پسر کوچولوتو روز عزات خورد"
اون هیولایی که منو روز خاکسپاری بابام خورد، خیلی وقتا بازم سر زد منو خورد. کم کم تیکه تیکه هام کم میشدن. یه بار چند سال بعد فوت بابام اومد خورد. اونجایی که بچه بودم هیچی نمیدونستم. یه بار موقعی که سوم دبیرستان بودم بیدار شدم صدای اذان میومد و رفتم کامپیوتر رو روشن کردم. یه بار وقتی پیش دانشگاهی بودم و اون اتفاق افتاد. فکر میکنی اینا اتفاقات بدیه؟ نه اصلا! هر بار هیولا یه تیکه منو خورد، اونا رو میبرد یه دنیای دیگه تا ازشون محافظت کنه. روز عزا، چشمامو خورد و برد تا اون صحنه‌ها رو نبینم، موقع صدای اذان مغزمو خورد تا اون لحظات یادم نمونه، تابستون 97 دستمو خورد تا اون گوشی رو برندارم! پیش دانشگاهی روحمو خورد تا ازش سو استفاده نکنن... این آخرا هم قلبمو خورد. تا دیگه هیشکی رو نتونم راه بدم توش. هیولا همیشه مراقبم بود. حالا یه منِ سالم کم کم داره توی یه دنیای دیگه شکل میگیره، دنیایی که هر وقت آماده شدم میتونم برم اونجا و با سلامت کامل زندگی کنم. شاید اونجا من و هیولا توی مهمونی شام توی قلعه سیاه، کنار همدیگه نشسته بودیم. بانوی قرمز پوش داشت به من لبخند میزد و شاه سیاه خوراک گوزن رو اول به من تعارف کرد!

از وسطای امروز، وسط بی حوصلگیام، کتاب "خانوم میم" رو شروع کردم به نوشتن. انگیزه‌اش از کجا اومد؟ از کتاب متیو پری (چندلر توی فرندز)... کتابش رو سفارش داده بودم، امروز دستم رسید! حالا نه که من اندازه متیو پری نویسنده خوبی باشم، یا اندازه اون مشهور، ولی مینویسم تا بمونه. مینویسم تا شاید یه روز بخونی و بدونی حس واقعی من به تو چی بوده. چیزی که احتمالا تو ندیدیش. این کتاب وقتی که من مردم منتشر میشه! پس قطعا اون موقع اگر بدونی هم دیر شده دیگه :))) البته اینم بگم که فقط شروع کردنه که حس خوبی داره! ادامه دادن سخته! امیدوارم بتونم ادامه اش بدم. رمان قبلیم که وسطاش مونده..!

موقعی که دارم سوال طرح میکنم برای دانشجوهام توی کلاس پایتون، همیشه سعی میکنم به سخت ترین شکل ممکن سوال ها رو طرح کنم! دوست دارم اونایی که واقعا دوست دارن یاد بگیرن برن خودشون رو به چالش بکشن! سوال ساده نمیدم که کسی توهم یاد داشتن بکنه! سوال سخت میدم که اونایی که خیلی علاقه ای به یادگیری ندارن همون اول کار برن خودشون رو مشغول چیز دیگه ای بکنن... دیدی قضاوتم کردی؟ سوال سخت دادنم به خاطر قوی شدن خودشونه نه که من عقده ای باشم! نه که ثابت کنم آدم خفنی ام! بعضی وقت ها، فقط بعضی وقت ها درد باعث میشه آدم قوی تری بشی.

یکی از دانشجوهام که از سوییس بود اون شب پیام داده بود که سوالاتی که کار کردی باهام دقیقا همونا تو امتحان اومده بود! حالا این که یه احتمال شانسی بوده ولی خب خوشحال شدم!

حس تعلق خاطر خیلی خوبه. حس اینکه به یه جایی متعلقی، یه جایی که اونجا تو رو میخوان. حس تعلق خاطر خیلی خوبه حس اینکه یه چیزی هست بهش پایبند باشی، چه میدونم! یه برنامه کلاسی! یه روتین! یه امتحان با یه تاریخ مشخص. حس تعلق خاطر خیلی خوبه حس داشتن یه خانواده و شمرده شدن عضوی از اون خانواده. حس تعلق خاطر خیلی خوبه! حس تکیه دادن به یه دیوار، چه اسمش یه دیوار باشه چه یه تنه درخت یا شایدم اسم یه شخص! حس تعلق خاطر خیلی خوبه، حس میکنی کارا درست جلو میره، حس میکنی به یه جایی وصلی، شبا وقتی میخوای بخوابی حس سقوط بی نهایت رو نداری، صبح وقتی بیدار میشی دقیقا میدونی باید چیکار کنی، خیالت راحته پشت سرت یه پله

که هنوز

خراب

نشده

از صبح گیجم! امروز به شکل عجیبی گیج گذشت! صبح یک ساعتی میشد که نوشیدنی مو بدون اینکه باز کنم داشتم میخوردم! رفتم ویدیوهایی که دیشب ضبط کردم رو ادیت کنم دیدم اوووووو چیا داشتم میگفتم! یکی از مغرب میگم یکی از مشرق! امشب باید ویدیو جدید ضبط کنم عذرخواهی کنم بابت گیج بودنای دیشبم! ظهر توی جلسه مربوط به شرکت دیدم من کلا تسک هایی که بهم دادن رو اشتباه متوجه شدم و باید یه کار دیگه میکردم! انگار یه مدتی یکی به جای من زندگی میکرده! یکی که خرابکاری میکرده! یکی که منو خیلی دوست نداره! اگه دوباره برگرده چی؟ اگه دوباره برگرده و به جای من یه سری کارای احمقانه بکنه چی؟ انگار مثلا من خودم بلد نیستم اون کارها رو بکنم!

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

شعر از بیتا امیری

مردم میگن درد کشیدن آدم رو شریف و پاک میکنه! دروغه دروغه دروغه، درد کشیدن فقط آدم رو بی رحم میکنه. درد کشیدن باعث میشه آدمی فقط یه جلد باشه روی سالها تاریکی! درد کشیدن باعث میشه آدمی قابلیت دوست داشتن رو از یاد ببره. برای من سخت ترین کار دنیا دوست داشتن یه آدمه! من این کار رو برای تو، برای فقط تو، برای آخرین تو، از ته قلبم انجام دادم! صدمو گذاشتم برای این کار. که این سخت ترین کار رو انجام بدم! دیشب باز اومدی به خوابم... بودی... قشنگ بودی ... حرف زدیم... خوشحال بودیم... انگار اون شبی که رفتی تموم شده بود! و روزی که برمیگردی شروع شده بود! عصری توی حموم یاد یکی از خاطرات خنده دارمون افتادم. یادته؟ همون که نشسته بودیم زیر درختا بستنی میخوردیم یهو یه کبوتر خواست خلوت ما رو رمانتیک تر کنه و...؟ یادته وقتی داشتم تمیز میکردم لباستو از دهنم در رفت گفتم حالا خوبه هم رنگه دیده نمیشه؟ و چقدر جیغ جیغ کردی یعنی لباس رنگ .... پوشیدم؟ خندیدم... تنهایی خندیدم... خندیدم.. خندیدم... یهو نشستم کف حموم و ادای دوش حموم رو در آوردم! بلدی ادای دوش حموم رو در بیاری؟ باید بشینی زیر دوش، اون نقطه عمیق پر از دردت رو انگولک کنی یکمی چشمات تر بشن! بقیه ش خودش طبق سیستم بدن انجام میشه. من امروز قد اون کوچه سیاهه آخر نگارستان سیاه بودم...

یاد اون جمله افتادم امروز... چی میگفت؟ میگفت مثل اون دلقکی ام که برای پول مراسم عزاداری مادرش باید کل جماعت رو بخندونه! که دردش رو تا میتونه مخفی کنه. پشت صحنه تدریسای منم این شکلیه! سلااااااااااااااااااام با انرژی ولی فقط برا اینکه پول داشته باشم برم تراپی! برای اینکه اسنپ بگیرم تو راه هندزفری پر از گره‌ام رو بذارم گوشم و نازلی شاهین نجفی رو گوش کنم! مقایسه معلم با دلقک توهین نیست! من یه معلمم. من مثل دلقک باید تلخی‌های درونمو مخفی کنم تا بتونم خوب تدریس کنم بتونم دانشجوم رو راضی نگه‌دارم که دوره بعدی رو هم ثبت‌نام کنه. تراپیستم میگه این مخفی کردنا راه حل نیست. اینکه با ناراحتی کار کنی، با ناراحتی غذا بخوری، با ناراحتی دوش بگیری، اینا نهایتا یه روز دو روز دووم بیاره. ولی راه حل دائمی نیست. میگه باید جلو افکار رو گرفت... میگه اون قوانین جذب و ... چرت و پرتی بیش نیست.

راستی امروز لیتیوم صبح رو حذف کردم. منتظر افکار خودکشی هستم که برگردن! من باید قوی باشم! قوی‌تر از اینا... میدونم... اینام میگذره. از این به بعدو درست تر زندگی میکنم. از این به بعدو بیشتر حواسم هست.... حواسم هست...

همه بچه‌ها حداقل یه بار تو زندگیشون این حس رو داشتن که شاید سر راهی ان! اما این برای من یه خورده فرق داره! چرا بابا با من نامهربون بود؟ چرا از بچگی من عکسی نیست؟ چرا اصلا همه با من نامهربون بودن؟ چرا هیشکی حرفامو گوش نمیداد؟ چرا از بچگی من عکسی نیست؟ چرا مامان حجابشو جلو من رعایت میکنه؟ چرا یه سریا به من انگار ترحم میکردن؟ چرا از بچگی من عکسی نیست؟ چرا تو این البوم کوفتی فقط و فقط و فقط و فقط یه عکس هست؟ چرا آبجیم با اینکه بزرگتره با اینکه اون زمان پیدا کردن دوربین سخت تر بوده ازش پونصد تا عکس هست؟ چرا 40 سال پیش دوربین بوده از داییم هزارتا عکس بگیره چرا از بچگی من عکسی نیست؟ چرا عمه ام با ترحم به من نگاه میکرد؟ چرا حس میکنم خیلی داره از خودم بدم میاد؟ کش رو میگیرم میکشم به مغزم میگم خفه شو خفه شو خفه شو خفه شو خفه شو خفه شو خفه شو خفه شو ولی ازم میپرسه چرا از بچگی تو عکسی نیست؟ جوابشو چی بدم؟