تنها که باشی 

یک روز آفتابی باشد

دوشنبه باشد

تمام این تضاد ها و تناقض ها 

مگر از این بدتر هم میشود ؟ 

اگر ثانیه ایی دیگر در این اتاق میماندم میمردم

زدم بیرون

در حیاط 

دراز کشیدم

به آفتاب لعنتی خیره شدم

چشمانم را بستم

پلک هایم گرم شد 

تو عادت نبودی 

وابستگی نبودی که از سرم بپرد

تو یه جور دیگر بودی 

صبح ها خیلی زود بیدار میشدی

دست هایت را دور کمرت گره میزدی و لبخندی زیبا میزدی 

شمعدانی ها را آب میدادی و بهشان میرسیدی 

نمیگفتی بیا صبحانه را روی تخت بخوریم

میگفتی خارجی ها روی تخت صبحانه میخورند ! دیدی ؟

تا من بگویم نه و این ها همه شاید بهانه ایی برای عاشق تو شدن نبود

ولی برای خوردن یک صبحانه دو نفره روی یک تخت کافی بود

و حرف زدن در مورد اینکه آن اتاق مرموز را چه رنگی کنیم

و چشم بهم که میزدی 

میدیدی این کارهای عجیب و غریب شده عادت

و چه دنیای قشنگی بود

حواست به همه چیز بود 

به همه چیز

به همه چیز

اه

لعنت به صدای موتوری که مرا از خواب قشنگت بیدار کرد

باز یادم می آید

بعد از ظهر هایی که با شیطنت هایت نمیگذاشتی چرت بزنم

و شب هایی که با دیوانه بازی هایت خواب برایم نگذاشته بودی

حالا

آنقدر خوابم عمیق میشود که خوابت را میبینم ...

کجای لحظه هایم تو مرا گم کردی ؟؟

نگفتم دستم را بگیر ؟؟؟


آقای ربات - سایه روشن :(

۴ ۰