۳۰۰ مطلب با موضوع «روزمرگی» ثبت شده است.

سلام!
تا زمانی که تکلیف بیان بلاگ مشخص نشه دیگه اینجا نمینویسم. به جاش اگر دوست داشتین منو توی بلاگفا دنبال کنید:

https://mrrobot.blogfa.com/

اگر تکلیف اینجا مشخص نشد، اگر شما منو توی بلاگفا دنبال نکردین، اگر دیگه اینجا ننوشتم، خدانگهدارتون.

امروز نه خودم کاری کردم، نه پستی گذاشتم نه هیچی. و 4 هزار بار وبلاگ من نمایش داده شده! من خیلی از امنیت و اینا سر در نمیارم، فکر میکنم اینا یه جور بات خزنده توی وب باشن که اگر جلوشون گرفته نشه و بیشتر بشن باعث میشه بلاگ down بشه. و من از اینکه هیچکس بالاسر بیان بلاگ نیست به شدت ناراحتم.

دیگه حتی رغبت نوشتن ندارم :)

نشسته بود و از حرف‌های پشت سرم می‌گفت و من..

من داشتم تخمه می‌خوردم و به این فکر میکردم این تخمه‌ها چقدر خوشمزس!

من نه نویسنده خوبی‌ام، نه حوصله نوشتن کتاب‌های بلند بالا رو دارم، فقط یه آدم افسرده‌ام که بعضی وقتا دچار فروپاشی روانی میشه و توی این کتاب تلگرامی روش‌هایی رو میگه که رفیق‌ترین یارش اونو کشته!

https://t.me/the_ways_you_killed_me

دوست داشتین عضو بشین، دوست نداشتین نشین، بدتون اومد ریپورت کنید اصلا. چه میدونم..

دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده.

...

حاضرم شرط ببندم تا آخرش نخوندی! میبینی؟ تو حتی حوصله خوندن این دلتنگی‌ها رو نداری، ولی من امسال لحظه به لحظه شو زندگی کردم. امشب که دیدم بیوت برداشتی و نوشتی nothing... حس کردم ناراحتی. اما مگه این یک و سال و نه ماهی که رفتی، ذره ای برای ناراحتی های من ارزش قائل شدی؟ ولی من میشم... امیدوارم حالت خوب باشه. نه به روش هایی که من ناراحت بشم! چه میدونم مثلا درساتو بیست گرفته باشی! کار پیدا کرده باشی! رکوردت توی بازی subway surface رو شکسته باشی! کاش نمیرفتی، کاش بودی، کاش بیای! هر کدوم برآورده بشه قبول میکنم! حالا از یه ور دکتر میگه بابا نمیخوادت! ارزشی براش نداری! چرا نمیفهمی؟ راستش خودمم بعضی مواقع همین سوال رو از خودم میپرسم! به جوابی اگر رسیدم مینویسم در موردش. فقط و فقط میدونم فکر کردن به تو شکل دانلود کردن یه فایل 100 گیگابایتی میمونه. اونم با اینترنت ایران! روی کل اینترنت تاثیر میذاره یه جوری که حتی نتونی به یه پیام توی تلگرام جواب بدی! دوباره بخون... من در مورد سرعت اینترنت حرف نمیزدم.

امروز وبلاگمو دانلود کردم. محض احتیاط من پیشنهاد میکنم شما هم این کار رو بکنید. با نرم افزار WinHTTrack کار باهاش راحته... حالا چرا؟ خب چون اینجا که بخش بکاپ گرفتنش کار نمیکنه. خود بیان بلاگ هم انگار دیگه اون پشت هیچ پشتیبانی نداره! چون چند روزه درخواست تغییر اسم یکی از وبلاگ‌هامو زدم و قبول نکردن! خب مشخصه انگار دیگه هیشکی بالا سر این پروژه نیست. و این خیلی غمناکه!

فعلا محض احتیاط توی بلاگفا این وبلاگ رو زدم: mrrobot.blogfa.com

ترجیحم این نیست ولی خب شاید مجبور بشیم بریم جاهای دیگه! پس اگر خواستین من و چرت و پرت هامو دنبال کنید، اونجا برام نظر بذارین! که گم نشیم :)

توی آخرین روز سال، یادم مونده که یه سری چیزا رو بذارم همینجا بمونه. به سال بعدی نره. مثلا نگه داشتن اشیای بی معنی که پر از خاطرات با معنی ان! یا مثلا پروژه‌های نصفه کاره که باید شیفت دلیت بشن. از پوشه عکس‌ها که نگم برات. فکر کنم یه 10-20 گیگی حذفیات داشته باشم! همه این کارا مونده برای همین یه امروز و من تا شب باید به ددلاین یه پروژه هم برسم! بعد اونوقت اومدم اینجا وبلاگ مینویسم! ولی خب تا یادم نرفته بگم که اگر خواستین این دور ریختن رو تو هم امتحان کنی، به فکر افکار دور ریختنی هم باش. خب؟

کنار اومدن یعنی شکست رو قبول کردن. من اون شوالیه توی ذهنم نمیشم که از همه چی شکست خورده و اومده یه جای دور از همه یه قلعه ساخته توش زندگی میکنه. بله با خود تو ام شاه سیاه. کنار اومدن یعنی مبارزه نکردن، من اون توانایی که دارم رو بلااستفاده نمیذارم بیام یه گوشه قلعه سیاه ساز بزنم و صبر کنم غروب بشه برم سنگ پرت کنم توی رودخونه! بله دقیقا با شمام جناب هیولا. من هر چقدرم که گذشته گندی داشته باشم نمیشینم توی وان حمام به این فکر کنم سفیدی وان چقدر توی کاشی‌های سبز رنگ حموم قشنگه! بعد تیغ بردارم رنگ قرمز هم بهشون اضافه کنم! من مثل تو هم نیستم رها. و بانوی قرمز پوش... من مثل تو هم آروم نمیتونم باشم. من میخوام بزنم تو دهن آدما. چه کسایی که من بهشون اجازه دادم منو بازی بدن، چه کسایی که خودشون به خودشون اجازه دادن منو بازی بدن. کنار اومدن یعنی شکست و قبول کردن و مرحله بعدش دیگه is done ! کاری برای انجام دادن نداری. من اینو هیچوقت قبول نمیکنم. مهم نیست تا همیشه طول بکشه. من دیگه تمام امیدمو، تمااااااااااامشو از دست دادم. همونقدر که تو الان حرفای ضد و نقیض منو نمیفهمی، منم رفتن تو رو نمیفهمم.

از نظر من اکثرا یا حتی میشه گفت تمامی رنجش ها از نامساوی ها میاد. توی همه جا میتونی ببینی! یکی یه لباس شیک داره، اونی که نداره رنج میکشه! یکی پول داره یکی نداره رنج میکشه. چرا اینو میگم؟ چون هیچوقت ندیدم کسی بیاد از اون دید حرف بزنه. چون رفاه و آسایش جمع شده برای یک درصد جامعه اس که ما داریم رنج میکشیم. اگر همه چی مساوی بود درست میشد. حالا چرا من نصف شب اومدم فلسفه رو با اقتصاد قاطی کردم؟ چون میخوام بگم درسته من خیلی دوستت دارم ولی بخش زیادی از رنجی که من میکشم اینه که تو زیادی حالت خوب بود. احساس میکنم نامساوی ایم. میخوای بهم بگو کینه ای میخوای بگو نادون، هر چی میخوای بگو ولی من گاهی اوقات میگم اگر تو هم اندازه من حالت بد بود. تو هم اندازه من احساس خلا، پوچی، بی ارزشی، طرد شدگی، ول شدگی و... رو تجربه میکردی من انقد حالم بد نبود! میدونی؟ یعنی حال من هم از سمت رنج رفتن توعه هم از سمت اینکه تو هیچیت نشد... من بی رحم نیستم اما گاهی از تو یکم زندگی نکردن میخواستم. من بی معرفت نیستم اما خوشحال شدم شبی که توی بیوت نوشتی "خواستم مثل آسمان باشم" این نخواستنی که توی جمله ات مخفی بود به من حس آرامش داد. که ببین ببین، من اونقدرام بی ارزش نبودم. نبودنم یه فرقی داشته. ببین ببین اونم حالش بده! اگه کل دنیا خودکشی عمه شون رو از نزدیک دیده بودن، که بغلش کنن و ببینن مرد. من اینقد سلامت روانم بهم ریخته نبود! چون اونجا همه چی مساوی بود. نباید اینطوری بود که من کنکور قبول نشم، من هر چی بدوعم نتونم پس انداز کنم، من هر چی تلاش کنم تو بیشتر بری، من هر چی فکر دارم بریزم زمین که یه راه برای موندنت پیدا کنم، و تو تمام این کارا رو نکنی! این نامساوی بودن داره دیوونم میکنه!

میون شلوغی‌های خونه تکونی، چشمم افتاد به اون کاور مشکی. کاور مشکی گیتارمو میگم. آرزوی بچگیام! یادش بخیر چقدر پول جمع کردم و گرون شد و گرون شد و پول جمع کردن تا که بالاخره زورم به خریدنش رسید! شبی که رفتم از تیپاکس تحویل بگیرمش چقدر ذوق و شوق داشتم!.. رفتم سراغش و زیپشو تا نصفه باز کردم.. شکستگیشو دیدم. اونجا که اسمتو نوشته بودم. یادمه اون شب که رفتی چقدر محکم مشت کوبیدم بهش. و شکست، و سیم هاش رفت توی دلش انگار به یکی مشت بزنی شکمشو بگیره و مچاله بشه بیوفته زمین. شکستمش. چون هر آهنگی قرار بود بزنم، قرار بود تو بیای جلو چشمم، دستتو بذاری زیر  چونه ات و گوش کنی! زیپشو بستم. تا الان نگهش داشته بودم. وقتش رسیده بود که خداحافظی کنم باهاش. ولی خداحافظی نکردم! همینطوری گذاشتمش دم در تا رفتگران شهرداری ببرن احتمالا بسوزوننش یا... نمیدانم.

یه سری کتاب کنکور (کنکور سراسری) نگه داشته بودم چون برام معنی داشتن. مثلا یکیشو یادمه برای خریدنش چنددد روز رفتم کارگری ساختمون کار کردم! یکیشو یه آدم تصادفی یه شب اومد گفت من میخوام برای آدمای کنکور یه کار خیر بکنم بگو چه کتابی نیاز داری بخرم! الان که بهش فکر میکنم از حس ترحمش میخوام بالا بیارم تمام روز و شبایی که پای اون کتاب ها پای درس و کنکور لعنتی خوابم میبرد. اونا رو هم ریختم توی یه پلاستیک مشکی و گذاشتم دم در. بی خداحافظی.

مچ دستم از کش خیلی ترسیده... حالا وقتی میرم سر جزوات کنکور ارشد و پای برگه هاش یه قلب و اول حرف اسم تو رو میبینم، دیگه یاد تو نمیوفتم. مچ دستم نمیذاره یاد تو بیوفتم چون این کش جدیده که انداختم دستم بیشعور خیلی درد داره! تو نمردی. ولی منو کشتی. این اصلا زیبا نیست. چرنده. اون عکسایی که از وسط آسفالت های ترکیده یه گل اومده بیرون. چرت و پرته. فقط کافیه اینطوری فکر کنی که اون خاک دیگه مرده. دیگه دیر شده. دیگه براش مهم نیست گیاهه رشد کنه بیاد بالا... دیگه هیچی مهم نیست. امروز من پرونده تمام آدمایی که نگه داشته بودم رو بدون چک کردن دوباره، شیفت دلیت کردم. من دیر فهمیدم ولی در میانه بیست و شیش سالگیم فهمیدم باید تنها آدم مهم زندگیم خودم باشم. قرار نیست از این به بعد رو با حال خوب زندگی کنم. نه! بالا گفتم. من مردم. من رسیدم به آخرین مرحله نهنگ آبی. اون نقاشی نهنگ آبی که با تیغ کشیدم رو دستم دیگه مهم نیست درد داره یا نه. زشته یا نه. من مردم دیگه چیزی ازش حس نمیکنم. اون نهنگ آبی تویی...

اون برگه هایی که زدم رو در و دیوار و روشون اسم تو رو به رمز نوشتم، اهدافمو نوشتم. برنامه ریزی کنکورم رو نوشتم، برنامه ریزی کارام رو نوشتم همه رو کندم. چهار بار تا زدم و جرشون دادم. ریختم سطل زباله. اتاق من با همین تم سیاه و سفیدش قشنگه. با همون رد مشتایی که رو دیوار زدم که روشون پوستر چسبونده بودم که دیده نشه. بذار حالا ببینم. حالا هر روز ببینم که یادآور این باشه دیگه هرگز و هیچوقت و نِوِر دلمو به هیچ کسی خوش نکنم. منظورم دقیقا خودِ تویی.

تایم تراپیمو این هفته کنسل کردم و دیگه میوفته برای بعد از عید. میخوام تا اون موقع به حرفایی که تا الان زدم و دکتر زده فکر کنم. زیاد فکر کنم و یادداشت بنویسم از چیزایی که توی تایم های تراپی گفته شده. میخوام ببینم کجام الان. همونجا که به منشی دایرکت زدم که نمیام. رفتم سراغ فالوورها و فالووینگ‌ها، خیلیا رو آنفالو کردم و میکنم. از نزدیک ترین (مثلا) دوستام تا کسایی که ازشون وایب خوبی نگیرم. برام مهم نیست کسی با خودش فکر کنه اووو فلانی چرا منو آنفالو کرده! بذار بکنه! دلم نمیخواد دنبالتون کنم! من از این به بعد هر کاری که دلم بخواد انجام میدم. شاید تو فردا ببینی اینجا رو کامل پاک کردم و رفتم، شاید فکر کنی چرا دیگه بهت زنگ نزدم! شاید فکر کنی همه این کارای سنگ دلانه الان و احتمالا آینده از روی قصد باشه ولی نه... من حالا رسیدم به آخرین مرحله نهنگ آبی. حالا هرررر کاری دلم بخواد انجام میدم.