۳ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است.

ازم میپرسه رنگ مورد علاقه‌ات چیه؟ میگم سیاهِ سیر! میگه سیاه شنیده بودم. ولی سیاهِ سیر نه! میگم سیاه رنگیه که همه طول موج ها رو جذب میکنه و هیچی رو بازتاب نمیده. سیاهِ سیر رنگیه که دیگه هیچ طول موجی رو جذب نمیکنه. هیچی هم بازتاب نمیده. همه چی ازش رد میشه. له میشه. میمیره. هر روز روزی هزاران بار! دکتر یه نگاه به پرونده ام میکنه و میگه ولش کن این حرفا رو. خودت چطوری؟ این هفته چیکارا کردی؟ میگم هیچی. هیچ کاری نکردم. همه چی ازم رد شدن! (توی دلم میگم دکتر تو نمیدونی این مدت چیا از من رد شدن!) دکتر میگه ولی تو قول دادی بهم! میگم آره! الانم میزنم زیرش. دفعه قبلم به اصرار خودت بهت قول دادم! هی با چشمات مظلوم نمایی میکنی که مثلا منم قول بدم آره این هفته میرم تلاش میکنم. میرم شما رو الگوی خودم قرار میدم. از همه سختی ها عبور کردین. هر وقت توی سختی ها باشم یاد شما میوفتم و میگم منم مثل شمام! یا نه یاد بقیه 8 میلیارد آدما میوفتم و میگم خیلیا هستن از من بدترن! چرت و پرته. خانم دکتر اینا چرته و پرته. من نه نیازی دارم یاد شما بیوفتم و بگم اگر شما تونستی منم میتونم. نه نیاز دارم بدونم خیلیا از من بدترن! هیچکدوم این روش ها دیگه روی من کار نمیکنه. من نمیتونم. من ضعیفم. من مُردم. من سیاه‌ِ سیرم. دیگه نمیخوام چیزی رو بریزم تو خودم. نمیخوامم چیزی رو بروز بدم. فقط میخوام دست از سرم بردارین. مثلا فکر کنید ما توی یه تیمارستانیم و منو جوابم کردین و به پرستارا گفتین کاری به کار این نداشته باشین! بذارین به حالش خودش تا بمیره. الانم لابد میخواین با یه صدای آروم ازم بپرسین چرا اینقدر حالت بده؟ چی باعث شده اینقدر حالت بد باشه؟ من از این سوال شما عصبانی نمیشما. از این عصبانی میشم که دیگه از یه روز به بعد نتونستم به این سوال‌ جواب بدم.

اینجا چشمامو باز میکنم و جلسه تراپی تموم میشه. این هفته جلسه تراپیم کنسل شده بود :) 

نوشتنم نمیاد! حوصله هیچی ندارم. به زور خودمو با چهار خط کدنویسی سرگرم میکنم که فقط روزها بگذره و ببینم چی میشه. نه اصلا دیگه دلم نمیخواد ببینم چی میشه! هر چی میخواد بشه بشه... من دیگه هیچ امیدی به خوب شدن حالم ندارم. هیچ امیدی به درمان شدنم ندارم. هیچ امیدی به برگشتن تو ندارم. هیچ امیدی به اومدن روزای خوب ندارم. من اینو پذیرفتم... میدونم اگه تراپیستم اینو بخونه میگه تو غلط کردی! ولی دکتر من شاید زورم به سگِ سیاهِ افسردگی برسه اما زورم به سگِ سیاهِ ناامیدی نمیرسه... 

کاش بلاگ بیان زنده بود! وقتی میبینم تنها بلاگی هستش که حتی توی شرایط اینترنت ملی هم باز میشه و پرسرعته، دلم میگیره که کاش هیچوقت از اینجا نمیرفتم...