۳ مطلب در تیر ۱۳۹۹ ثبت شده است.

7 هفته شد که دارم مینویسم. یعنی دارم سعی میکنم نوشتن رو از دست ندم. نوشتن اخرین سنگره برای من مقابل دیدن یه سری حرفا، یه سری رفتار ها. من دارم سعی میکنم توی دنیایی که زنده نیست، زنده باشم.

اما

اما دلم تنگ شده

دلم برای روزهایی که کلی نظر و کامنت میومد برای هر پستم تنگ شده. دلم برای دوستایه وبلاگیم تنگ شده شاید اونا از من الان متنفرن ولی خب من دلم براشون تنگ شده.

یه حسی توی وجودم هست که میخاد برگرده. به عقب. به همون روزا. درسته که بد بودن ولی من دلم میخاد برگردم به همون روزا

لا به لای یه سری متن های تاریک حبس شدم و آره رفیق... زندگیو مفت باختم.

 

میشد اینطوری نباشه...

همین..

 

آقای ربات.

حالا که رفته ای بگذار برایت بنویسم. البته سوتفاهم نشود جانا. همیشه برای تو نوشته ام. حتی در غمگین ترین شعرهای منم از تو سرنخی پیدا میشود. حالا که رفته ای، به اندازه یک فنجان چای ناقابل بمان. تلخش میکنم. بمان و تلخی اش را قسمت میکنیم با هم تا برای تو هم راحت تر پایین رود.

 

بعد تو

آدم فراوان است

درست

خودت میدانی، خودم هم میدانم

اما بعد تو شکستن تک تک دل اینها، تقصیر توست

 

بعد تو، تقصیر توست که من یک سنگ دل بی رحم میشوم

 

تقصیر توست که بیگانه میشوم با هر چه خوبی که بود

 

تقصیر توست که رنگ به روزگارم نمی آید و خنده بر لبانم

 

آری تقصیر توست، تو باید به خدا جواب پس بدهی

 

خدا هم ببخشد تو را

 

من نمیبخشم..!

 

 

"آنقدر زیبا دوستت داشتم، آنقدر مقدس بودی برایم

که تو رفتی، انگار برای یک مسلمان خدا رفت..!"

 

ثبت شود به وقت دوازدهم تیر ماه سال هزار و سیصد و نود و نه خورشیدی.

آقای ربات.

بازم این هفته، هفته خوبی برام نبود. یعنی هیچ هفته ای قرار نیست خوب باشه. اینو خیلی وقته قبول کردمش. فقط این هفته یکم بدتر بود. دیدی مثلا یه جایی که همه جاشو گرد و خاک گرفته، یه چیزی از اونجا برداری و زیرش تمیزه؟ دیدی چقدر اون تمیزی زشته؟؟

این هفته یکی از بهترین آدمایه زندگیمو، به بدترین شکل، به بدترین دکور ممکن از دست دادم. یعنی خیلی تلاش کردم درست بشه اما زخم نیست که ترمیم شه، مرده نیست که دفن شه، شب نیست که روز بشه و من... من باید قبول کنم. باید قبول کنم. من قوی تر از این حرفام که این روزا رفتن هر آدمی، هرر آدمی بتونه منو برنجونه.

 

-" انگار داشت ویالون میزد، در خیال خودش با سازی که نبود اما هر چه بود انگار کوک بود! میزد و فارغ از صدایی که نبود. بعضی وقت ها صدایی نباشد میتوانی بگویی فالش نمیزنم. بعضی وقت ها کاری نکنی، خودش بهترین کار است. انگار داشت باران میبارید، نمیدانم کجا اما حتما تهران بود، نمیدانم ولی حتما یک ساختمان قدیمی از آنهایی که سال 87 ساخته شده اند بود، همه جا را گرد و خاک گرفته بود اما باران هم میبارید، پسرک مینواخت:

با من صنما...با من صنما..دل یک دله کن...

پسرک عاشق تهران بود، عاشق هوای آلوده و خیابان های قدیمی و ساختمان های قدیمی و آدم های بیرحمی که نگاه را حتی به راحتی خرج نمیکنند..! عاشق تهران بود، هر وقت، وقت و بی وقت از این میگفت که گوشه ای در اتاق مینشیند اما میرود به تهران، انگار که حالا هم در تهران بود."

 

باران بند آمد و رنگین کمان شد، شب سر آمد و صبح شد، گریه تمام شد و خنده شهر را گرفت، هقهقه هایم را باد برد، اما نه فکر تو رفت نه خیال داشتنت کنار اتاقم در خیابانی از طهران :)

 

 

-آقای ربات