دله دیگه! خسته میشه و مجبوره بازم ادامه بده و این به نظرم بدترین نوع خستگیه! خستگی که تایمی برای استراحت نداشته باشی... دلا خیلی مظلومن به نظرم... محکومن به رفتن، به ادامه دادن به شنیدن غر زدن هات و بازززز تپیدن...

اونجا که دلت خسته شد، اونجا که باز از زمین و زمان و همه شاکی شدی، به دلت سخت نگیر، اون از تو بدتره!

اونجا که دلت خسته شد، از آدما، بذار برو

اونجا که دلت خسته شد، از عشق، رها کن

اونجا که دلت خسته شد، از مکان الانت، ترک کن

برو یه جایی که خوش باشی

یه جایی که آدماش تو رو بفهمن

به دلت سخت نگیر

با همه بی رحم باش ولی با دلت نه

اونجا که دلت خسته شد

دستتو بذار روش و بگو

غمت نباشه

اینم میگذره...