۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است.

از خیلی از کارهایی که کردم پشیمانم

دلم میخواهد برگردم به عقب و درستشان کنم

اما خب هیچوقت نمیشود به عقب برگشت

مثلا پشیمانم از اینکه وبلاگ نویسی را شروع کردم

پشیمانم از اینکه از ضعف ها نوشتم

بعضی چیز ها بهتر بود همیشه ناگفته باقی بماند

من فراموش کردم و پشیمانم از این فراموشی

مثلا فراموش کردم باید همیشه ناشناس بمانم

فراموش کردم آقای ربات ، یک ربات است و هیچ احساساتی ندارد

پشیمانم

از خودم به خاطر خودم پشیمانم

از روزهایی که بیهوده گذراندم پشیمانم

از فاصله گرفتن از خودم .. از عوض کردن خودم پشیمانم

از اینکه اجازه دادم

عده ایی مرا بشکنند

عده ایی مرا مقصر بدانند

عده ایی مرا بازی دهند

پشیمانم پشیمانم پشیمانم

میشود خیلی چیز ها را عوض کرد

میشود این وبلاگ تغییر جهت دهد و دیگر سمت عشق و احساسات نرود

میشود من عوض شوم و برگردم سمت همان آقای ربات لعنتی

میشود دیگر خالی از اشتباه باشم

میشود کمتر به گذشته فکر کنم

میشود کمتر پشیمانم باشم

پیشمانم اما

درست میشود.

زود

خیلی زود...


- آقای ربات

آخرِ خیابانِ آخرین خیابان

آخرین خانه

آخرین دو اتاق ساده

آخرین روشنایی که از شهر به چشم میخورد

آخرین روزهای خوب و

آخرین دوستی ساده که به جا مانده بود

اولین فرار از دنیای کودکانه

اولین حرف های عاشقانه

اولین باران دوتایی

اولین شب های رویایی

اولین غروب دلگیر

اولین روزهایی که شدیم پیر...


دکور خانه ای که بهم ریخته نشد تا همیشه یادآور خاطرات روزهایی باشد که آخرین نفس های زندگیمان را میکشیدیم

و امروز

دلتنگ همان هوای صاف شدم

هوای صاف دم غروب نارنجی رنگ

با منظره ای از خلاصه کل شهر..


دیوار گِلی قدیمی

توپ کهنه ایی که همسایه پاره کرد

اشک تلخ چشمان کودکی معصومم

و تویی که با سادگی تمام تئاتر سایه برگزار کرده بودی

برای نشاندن لبخند هایم

روی دیوار گِلی قلبم ..

این بود کودکی ساده من :)


-آقای ربات

بعضی وقت ها

لازم است

سکوت کنی

و بگذری

درد دارد

جار زدن

یک سری جملات

درد دارد

شکستن

غرورت

درد دارد

شکسته شدن

و باز ، ماندن

بعضی وقت ها

لازم است

احساست را

بغضت را

حرف های نگفته ات را

زنده به گور کنی

و بیخیال شوی

و

بروی

همین.


-آقای ربات

من بی دلیل وارد زندگی شدم

وارد دنیایی که نمیخواستم

از همان اولش هم کنترلی روی خودم نداشتم

ثانیه ها میرفت

ثانیه هایی بی دلیل و بی معنی

روزها را میگذراند خدایی که میگفتند هست

شاید هم بود ..

از همان روزها بود که فکر کردن را شروع کردم

فکر کردن راجب چیزهایی که نمیدانستم

به من میگفتند ماشالله .. چه پسر ساکت و آرامی .. چقدر خوب و مودب

اما

من فقط فکر میکردم . فکر کردن هم نیازی به شلوغ بودن نداشت پس .. من به ظاهر بهترین پسر دنیا بودم

چرا میگفتند زندگی قبل من خوب بود ؟؟

چرا میگفتند بابا کلی باغ و زمین و ملک داشته !؟

چرا میگفتند بابا همیشه کت و شلواری بوده ؟

چرا اینقدر از زندگی قبل من خوب میگویند ؟؟

انگار بهشت بوده

و با آمدن من برای همیشه تبدیل به جهنم شده

حرف ها و سوال های نگفته زیادی دارم

چرا ؟

چرا نشد یک بار .. فقط یک بار پدر را در حال خوبی ببینم ؟؟

چرا هر وقت دیدمش یا روی تخت بیمارستان بود و یا توی خانه و خواب ؟؟؟

چرا هیچوقت روی خوش از او ندیدم ؟؟

چرا یک بار با مادرم خوب و آرام حرف نزد ؟؟

چرا همیشه مرا میزد ؟؟

چرا همیشه خواهرم را میزد ؟؟

چرا صدای اذان همیشه برایم غریب بود ؟؟

چرا همه چیز خراب بود ؟

چرا مرا امیدوار کردند به روزی خوب ؟؟

روزی که هیچوقت نیامد ... من میدانستم نمی آید ..

چون من که آمدم ، بدی ها را آوردم ..

چرا هیچوقت نشد یک بار از ته دل بخندم ؟؟

چرا معنی زندگی را بد فهمیدم ؟؟ چرا پر از کمبود شدم و هستم ؟؟

چرا حسرت همه چیز را داشتم ؟

چرا بزرگترین آرزوی من کوچک ترین آرزوی یک بچه معمولی بود ؟

چرا صدا زدم همان خدایی را که گفتند هست

و صدایی نیامد ؟؟

نشانه ای هم نیامد

چرا هر وقت روزهای خوبی آمد

سریع تمام شد و هیچ چیزی نماند جز دلتنگی و حسرت ؟؟ جز دل شکسته من ؟ جز زخم های روی مغزم ؟

چرا هیچوقت نشد آنی که من میخواستم ؟؟

چرا هر کسی هر حرفی دلش خواست به من زد ؟؟

و کسی نبود پشتم درآید ؟

کسی نبود حمایتم کند؟

چرا همیشه جای خالی پدر حس شد

و با اینکه این حرف های نگفته اصلا ربطی به پدرم ندارد

چرا همین الان هم حس میکنم جای خالی اش حس شد ؟؟

چرا هر چیزی را که از خدا خواستم ، آن را از من دور تر کرد ؟؟؟

چرا همیشه من بودم که بغض کردم ؟

من بودم که حسرت کشیدم ؟

من بودم که دلم گرفته بود

من بودم که چشم هایم گریه داشت

من بودم که زندگی نداشت

من بودم که تنها بود .. تنهای تنها

حتی همان خدایی که هم که میگفتند هست .. نبود ...

حرف های نگفته زیادی دارم

آرزوهایی که نکردم

چیزهایی که داشتم و خدا از من گرفت

فکر و خیال هایی که هر شب مرا آزار میدهند

و مردمی که بیخیال از جنگ بین من و دنیا .. میخندند ... میخندند و برایشان مهم نیست

مهم نیست پشت جواب خنده هایشان که لبخند تلخ ظاهری بیش نیست ، میمیرم

مهم نیست...

مهم نبودم

من

اصلا نباید بودم

نباید بودم

نباید باشم

نباید خواهم بود ؟!

:)


-آقای ربات

میروی برو

ولی اگر رفتی دیگر برنگرد

میزنی بزن

ولی اگر زدی دیگر درمانش نکن

فراموشم میکنی بکن

ولی اگر فراموشم کردی دیگر سعی نکن مرا به یاد بیاوری


سعی نکن آدرس خانه جدیدم رو پیدا کنی

سعی نکن از دوستانم حالم را بپرسی

سعی نکن برایم هنوز مهم باشی و به چشم بیایی


حرمت میشکنی بشکن

ولی اگر شکستی دیگر حق نداری طوری رفتار کنی انگار هیچ چیز نشده 


دل میشکنی

احساس زیر پا میگذاری

خودت را به بیخیالی میزنی

دور میشوی و میروی


عزیزم

بشکن

بگذار

بزن

برو


اما برای همیشه

اما برای همیشه

اما برای همیشه.



-آقای ربات.

طعم تلخ انگور

باد گرم تابستان

لمس قبر سنگی

یک مشت حرف نگفته

فاتحه ای بی حس

بغضی خفه

فکری حبس

چشمانی بیدار

ذهنی خسته از بیدار بودن

قلبی پر غصه

سردردی بدون پایان

دردی بدون راه حل

غروبی با اذان

نوشته ای در هم

حس سرد جنازه

تیتر یک روزنامه

پسری که بی دلیل مرد !


-آقای ربات

دیشب ساعت 3 خوابیدم

صبح ساعت 6 بیدار شدم و با خستگی و خواب آلودگی تمام 

روز را شروع کردم

دیرم شده بود ..

با عجله رسیدم سر ساختمون

لباس کار پوشیدم و با خستگی فراوون و کمردرد شدید و سردرد شروع کردم کار رو ..

گذشت ..

عصر شد 

سیمان تموم شد 

منتظر موندم تا بیاد

نیم ساعت

یک ساعت

دو ساعت

نمیدونم چی شد که یه سطل سیمانی بود

گذاشتم زیر سرم و خوابم برد ...

اونقدر عمیق خوابیدم که خواب دیدم

خواب دیدم داروسازی قبول شدم

خواب دیدم از دور 

جزوه به دست 

واستاده و به من نگاه میکنه

و لبخند میزنه...

چه خواب خوبی بود ..

لعنت به صدای بنا که بیدارم کرد و گفت پسر بیدار شو سیمان رسید .. وقت خواب نیست ....

با بغض و حسرت 

بیدار شدم و 

روز رو تموم کردم...


-آقای ربات

سردرد های همیشگی 

فکر و خیال های تاریک

اتاق سراسر مشکی

موزیک های غمگین

بغض های سنگین

اشک های تلخ

میدانی ..

دیگر تکراری شده 

اینجا دیگر همه چیز تکراری به نظر میرسد

دیگر چیزی برای توصیف و تعریف کردن نیست ..

چیزی جدیدی اینجا نیست 

همه چیز به طرز فجیعی افسرده کننده شده 

دیگر نمیدانم چه کنم..

تو بودی چه میکردی ؟؟

منظورم این است 

اگر من اندازه تو بد بودم

بغض میکردی ؟؟ به خدا شکایت میکردی ؟؟ شب ها بیخوابی به سرت میزد ؟؟ 

خواب هایت پر از کابوس بود ؟؟ هوم ؟؟؟

خدا نکند روزی

به جایی برسی که 

من هستم.

خدا نکند..



-آقای ربات.

هنوزم دلگیرم

هنوزم سردرد دارم

هنوزم که هنوزه من لعنتی به فکر تو لعنتی ام

هنوزم از اون مشتی که ازت خوردم گیجم

هنوزم که هنوزه تو فکر آخرین حرکتتم

همونی که منو مات کرد

آره من باختم که فکر کنی قوی هستی ..

اما 

بی عاطفه

من دیوونه نیستم

من ساده نیستم

من بچه نیستم

همونایی که فکر میکنی از همه بیشتر میدونن .. از همه بزرگترن .. منطقی ترن

تو رو واسه یه چیزایه دیگه میخواستن...

هنوزم که هنوزه

نگرانتم

بیخیال درد قلبم

اشک سردم

زهر لبخندم

بیخیال سردردم

من هنوزم که هنوزه دیوونتم.



-آقای ربات


اگر کسی را مات کنی 

روزی

ساعتی 

لحظه ای 

کسی 

چیزی

تو را 

چنان مات میکند

که برگردی و گذشته را نگاه کنی 

حق گریه نداشته باشی 

حق ناشکری نداشته باشی

حق گله نداشته باشی

طوری مات میشوی 

که سکوت کنی و

بروی..

همین....



آقای ربات.