۴۸ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است.

اون دوستم که تصمیم گرفتم ازش فاصله بگیرم تا اون آدم بهتری بشه (که در موردش نوشته بودم نمیدونم چرا نیست!) امروز پیام داد من عصرش به جواب های سردی که صبح داده بودم فکر میکردم و اومدم آنلاین شم اون سردی رو "ها" کنم گرم شه که خیلی اتفاقی یه جمله اومد جلوی چشمم:

"ارزش نداره دلخوریتو برای کسی بیان کنی که حتی متوجه فاصله‌ای که ازش گرفتی نشده!"

به فکر رفتم... رفتم اون گوشه که از همه جا سیاه تره نشستم. تراپیستم اومد جلو چشمم گفت "به صدای قلبت گوش نکن" شاه سیاه اومد گفت "دارو هم حالتو خوب میکنه ولی چیز خوبی نیست!" هیولا اومد گفت "شبا که نیاز به یه دوست داشتی فقط من بودم! اونا نبودن..." انگار همشون یهویی توی تالار مغزم جلسه گذاشته بودن! پس بستم تلگرام کوفتیو و نشستم ویدیو یوتوب ضبط کردم. اون وسطاش صدای قلبم دیگه داشت مزاحم میشد، پس دلمو خوردم تا دیگه صدا نده. و همه چی حل شد!

از دیشب این حرف داره تو سرم میچرخه میچرخه میچرخه انگار کل مغزم خالی شده و فقط همین داخلشه. هیولا نشسته کنارم میگه به نظرت اون اینجا  رو میخونه؟ نمیدونم شاید میخونه! چون دیشب به یه چیزایی اشاره کرد که... نمیدونم شاید اینم توهمه. اصلا این هیولا که کنارم نشسته توهم نیست؟ تا اینجا که نوشتم دلم میخواد دستمو بذارم رو دکمه پاک کردن و صفحه وبلاگو ببندم. بگم کار من یه چیز دیگس! من اصلا برای چی این چیزا رو باید بنویسم؟ اما دیر شده، هیولا زودتر از من دکمه انتشار مطلب رو زد...

نمیدونم چرا سر به هوا شدم! همه چی یادم میره. اون روز که رفتم کلاس ویولن، آرشه یادم رفته بود ببرم! امروز همینطوری زدم بیرون رفتم! بعد یادم اومده عطر نزدم! وسط جاده توی ماشین یادم اومد وای دفتر تراپی رو برنداشتم! همینطوری که داشتم به سوالات مسخره راننده اسنپ که "این ویولونه؟"، "سخته؟"، "چند خریدی؟"، "شهریه کلاست چقدره؟" جواب میدادم، میترسیدم به این فکر کنم دیگه چی رو جا گذاشتم و یه چیز دیگه هم یادم بیاد! رفتم کلاس نشستم نگاهم افتاد به کفاشم دیدم ای وای! کفشام چقدر خاکیه! منی که همیشه کفشام تمیزِ تمیز بود! دیگه نگم که نت ها هم یادم رفته بود! ملودی ها، اتودها یادم رفته بود!

تراپی امشب یکم خشونت بار بود! دکتر گفت از این توهم بیا بیرون. اسم سازت ویولنه نه اون اسمی که انتخاب کردی. اون پیرهن سفیده که میپوشی فقط یه پیرهن سفیده، نه چیز دیگه‌ای. میگفت میگفت میگفت و من گاردمو آورده بودم پایین و اجازه داده بودم این جمله ها بهم بخوره و منو بریزه. چیکار کنم دیگه....

یه جایی یه عکسی دیده بودم از یه برگ پول، روش نوشته شده بود که "من یه برگ کاغذم و زندگی تو رو کنترل میکنم" امروز دوباره یادش افتادم. دارم به این فکر میکنم اینکه حس کنم به زندگیم کنترل دارم یه توهمه. پوله که روی زندگی من کنترل داره. پول اگر باشه جلسات تراپی هست، چیزایی که دوست دارم بخرم هست و این حالمو خوب میکنه. پول اگر باشه قسط و قبض های آخر ماه به موقع پرداخت میشن و استرس نیست! پول اگر باشه بقیه روت حساب میکنن، همه تو رو به یه چشم دیگه میبینن و اینطوری اعتماد به نفس هست! پول اگر باشه سفر هست، رابطه هست، دستمال کاغذی برای گریه کردن هست! از مریضی نمیشه فرار کرد اما دنبال خوب شدن باید دوید! پول اگر باشه این دویدنه هست. کنترل داشتن روی زندگی یه توهمه. فقط اونا اینو نمیخوان که بدونی کنترل داشتن روی زندگی یه توهمه!

برای من همین بس که صبح اولین چیزی که میبینم سازمه! اولین چیزی که دستم بهش میخوره! برای من همین بس که هر روز بغلش میکنم و با آرشه گرون قیمتی که براش خریدم نوازشش میکنم! برای من همین بس که همیشه با لذت تمیزش میکنم! بهش میرسم! برای من همین بس که مطمئنم هیچوقت ترکم نمیکنه! برای من همین بس که هر وقت میرم تراپی، سازمم هست. حالا کسی نمیدونه اسم سازم چیه! خودم که میدونم!

چه میدونم... شایدم دارم خودمو قانع میکنم الکی. شاید توهم قرصای سرماخوردگیه شاید این بدن دردی که 5-6 سال بود به من سر نزده بود به مغزمم زده! ولی برای من همین بس که صدای ویولنم قشنگ ترین صدای دنیاس!

میدونم پروسه یادگیری رو تا حدودی متوقف کردم اما روزانه دارم در مورد تحلیل داده میخونم. پست و مقاله و خلاصه سعی میکنم خودم رو به این حوزه نزدیک نگه دارم! خیلی علاقه‌مند شدم بهش... 2 روز دیگه مونده تا این چالش. صد در صد دیگه نمیتونم کامل دوره تحلیل داده رو تا آخر برم. اما توی این 20 روز چیزایی یاد گرفتم که خیلی ارزش دارن برام! حالا این چیزا رو آخرین روز لیست میکنم همینجا. فعلا دارم به این فکر میکنم اول برم تحلیل داده با اکسل و گوگل شیت رو یاد بگیرم چون زودتر به نتیجه میرسم و از طرفی کمتر زمان میخوان تا یاد بگیری. بعدش که جا پام سفت شد و با مفاهیم اولیه تحلیل داده آشنا شدم برم سراغ پایتون. فکر میکنم اونجا سرعتم توی یاد گرفتن تحلیل داده با برنامه نویسی هم بیشتر میشه.

هربار یک مصیبت تازه
این غم که رفت، یک غم دیگر
در سینه ات عزای عمومی ست
هربار یک مُحرّم دیگر!

اندوه کودکی، غم پیری ست
افسوس روزهای جوانی ست
شاعر بمان که اشک بریزی
در سینه ی تو تعزیه خوانی ست!

پشت سرت گذشته ی تاریک
آینده امتداد سیاهی
راهت نداده اند به بازی
مانند کودکی سرِ راهی

از دانه های کوچک تسبیح
بیهوده راه چاره گرفتی
چرخاندی و دوباره بد آمد
صد بار استخاره گرفتی

بگذار تا موذّنِ بی خواب
با چهره ای عبوس بخواند
چیزی به آفتاب نمانده
فرصت بده خروس بخواند

یاغی شدی و ایل و تبارت
به خونت اعتماد ندارند
مُردی و دختران قبیله
نام تو را به یاد ندارند

ای کور خواب دیده، چه سخت است
کابوس های گُنگ ببینی
این که نهنگ باشی و خود را
یک دفعه توی تُنگ ببینی

فصل سپید و سرخ شدن نیست
باید که سبز و کال بیفتی
یک صفحه شعر باشی و هربار
در سطل آشغال بیفتی

در بشکه های نفت فرو کن
خط های شعر تازه ی خود را
راهی به جز فرار نمانده
آتش بزن جنازه ی خود را

از میله های یخ زده رد شو
وقتی برای خواب نمانده
پرواز کن پرنده ی بیمار
چیزی به آفتاب نمانده...

| حامد ابراهیم پور |

مدیریت از تو یه نسخه خیلی بهتری میسازه! مدیریته همه چی! اگر پول رو مدیریت کنی، به ثروت میرسی. اگر تغذیه ات رو مدیریت بکنی، به اندام خوب میرسی. اگر زمانت رو مدیریت کنی، زندگیت هدفمندتر خواهد گذشت. اگر درد و دل هاتو مدیریت کنی، پیش آدم اشتباه زیادی خودتو در میون نمیذاری. اگر خوابت رو مدیریت بکنی، شب فکر و خیال نمیکنی و صبح هم خسته نیستی. اگر گریه هاتو مدیریت کنی، آدما تو رو یه آدم ضعیف نخواهند دید.

قطعا که همشو با هم نمیشه جلو برد. اما چندتایی که بیشتر نیازمند مدیریت هستن رو باید و باید انتخاب کنم و انجامشون بدم...

تحویل دادمش! اون پروژه رو... راستش تجربه باحالی بود! به اضافه‌ی اینکه باز پیام داد همون مسئله رو توی اکسل هم پیاده‌سازی کنم! و راستش از تحلیل‌داده توی اکسل هم خوشم اومد و شاید اونم شروع کنم به یادگیری. فکر کنم کمتر از برنامه‌نویسی طول بکشه و ساده‌تر باشه. اما فعلا دستاوردی که میشه تبدیلش کرد به لبخند اینه که من 15 روز تحلیل‌داده یاد گرفتم و نشون دادم پتانسیل اینو دارم که پروژه‌های واقعی رو حل کنم!

صبح بازم قرصامو یادم رفت بخورم. سر ظهر آلارم رو دیدم! دیگه نخوردمشون.. ببین تو رو خدا...! قرصامو که برای سلامتیمه یادم میره ولی تو رو ... اصلا من میگم یه آدمی دستش قطع بشه، یادش میره دستش قطع شده؟ هیچوقت یادش نمیره. من قلبم قطع شده.... چطوری یادم بره خب....

خوب نیستم، نه توی کار تمرکز دارم نه توی غذا خوردن، نه توی باز کردن گره های هندزفری، نه توی هیچی. فقط دلم میخواد همه زودتر بخوابن من دو زانو بشینم گوشه اتاق و برای منی که از دست رفت. بدم رفت. گریه کنم.