مثل یک برنامه کامپیوتری که میرسه به شرط های تو در تو و میره داخل یک دنیای پر از احتمالات و پر از آشفتگی، منم این روزا درگیر فکرهای تو در تو شدم. حالم مشخص نیست. نمیدونم چی میخوام و نمیدونم باید چی بخوام.
دلم برات تنگ شده؟ نمیدونم... ما هر دو به دور شدن همدیگه کمک کردیم. به نظرت اشتباه بود؟ نمیدونم ... نمیدونم... تنها فکر کردن به این چیزا سخته. کاش بودی با هم فکر میکردیم! پس میخوام تو باشی، پس دلم برات تنگ شده! نه...؟
اخه بی عدالتیه، وقتی فقط یک نفر تو دنیا باشه که تو رو بلد باشه..! انگار یک زبان برنامه نویسی باشی که فقط یک نفر برنامه نویس تو باشه! نمیشه که...
این روزا روی دیواری بین جنون و دیوانگی راه میرم، نمیدونم تهش به کدوم سمت بیوفتم، نمیدونم تقدیر من چیه، از این بابت نگرانم ولی بیشتر از همه چیز به مرگ فکر میکنم. مثل یک کامپیوتری که برای همیشه خاموش بشه. یک رباتی که برای همیشه از کار بیوفته ...