لا به لای جنگیدنا؛ لا به لای رفتن عمر و توی این روزایه تاریک؛ میون درگیریای روزمرگی که تموم نمیشه؛ میون سختایی که کم نمیشه، اضافه میشه؛ کنار مسائلی که هیچوقت حل نشدن...

غرق شدم تو اشکای خودم

 

خودمو یادم رفته

نفس هامو یادم رفته

سردی دستامو یادم رفته

دل ربات گونه مو یادم رفته

 

به نظرت راهی هست که برگرده این آقای ربات؟