۴ مطلب در آبان ۱۳۹۹ ثبت شده است.

چشمم بهت افتاد

نمیدونم چی شد یهو ب خودم اومدم دیدم یه جوری عاشقت شدم که ثانیه به ثانیه لحظه هام بوی تو رو میده

چشمم بهت افتاد و راستشو بخوای میخام بگم بدبخت شدم!

چون هیچوقت دیگه برنگشتم به اونی که بودم...اصلا یادم رفت چه شکلی زندگی میکردم

فکر کردم تا تهش موندنی.. تهش یعنی تا آخرین نفس

اما وسط یکی از همین دم و بازدم های روزمرگی نمیدونم چی شد یهو به خودم اومدم دیدم دیگه ندارمت!

خیلی جالبه اصلا یه تاریخ دقیق ندارم از روزی که رفتی

نمیدونم کی رفتی .. خیلی بهش فکر کردم

شاید

شاید توی یکی از همین شبایه اشتباه بوده

اون شبا که فکر میکردم خوبی ولی پنهون میکردی...

لعنتی تو خیلی پنهون میکردی و میریختی تو خودت ....

چشمم بهت افتاد

امروز

رفتم دستمال آوردم مانیتور رو تمیز کردم

بگذریم از اینکه یهو به خودم اومدم دیدم سه ساعت گذشته

اما هنوز دلم آروم میشه بهت نگاه میکنم

جوری که صدای نبضمو نمیشنوم..همینطور تیک تیک ساعتو!

 

یه جا نوشته بود که

قاتل یه نفرو میکشه ولی شاید قاتل واقعی اون مقتولیه که باعث شده قاتل تفنگ رو بذاره رو پیشونیش! ...

 

اینم شانس منه لابد...

 

آقای ربات/

بعضی چیزا دست خود آدم نیست

میدونی

مثلا

همین که هر چی بدبختی هم بکشی، بازم ادامه داره

بازم شبا صبح میشن، صبح ها شب میشن

از یه جایی به بعد

میفهمی این ناله کردنات از وضعِ بدِ زندگی هیچ فایده ای نداره..

باور کن..هیچ فایده ای

حتی راه خوبی برای باز کردن سر صحبت با کسی هم نیست

اگه میخوای خودتو تو اولین صحبتا ضعیف نشون بدی

همون بهتر که نشون ندی!

 

من 22 سال و خورده ای زندگی کردم و فهمیدم که طبیعت هیچ حوصله ای برای گوش دادن

به خزعبلات من از زندگی و واژه بازی از سیاهی ها نداره

مثلا اونی که رفته، میتونم مخاطب قرار بدمش و تا صبح ازش گله کنم

بگم و بگم

ولی تهش همینه

که قراره مثلا هنوزم زندگی کنی..

که همه چی خراب شده ولی چه بخوای چه نخوای باید دووم بیاری

کسی کمکت نمیکنه باید خودت خودتو از زیر آوار دربیاری

که نالیدن از وضع بد مالی تو رو پولدار نمیکنه..

که قراره مثلا هنوزم زندگی کنی

چه بخوای

چه نخوای...

 

آقای ربات/

توی سکوت شروع شد

یه تشویق به سکوت

23 سالگیمو میگم..

قشنگ حرف میزد

مثل همیشه با یه انرژی ملایم

دکتر رو میگم..

بعد از اون

اومدم بیرون تموم کوچه هایی که پر برگ های زرد پاییزی شده بودن رو قدم زدم

23 سالگیم غریب شروع شد

مثل حس اونی که رفته کشور غریبه برای همیشه

یا اون عوض شدن مدرسه های دو تا دوست بعد از راهنمایی!

ولی من ترجیح دادم بهش بگم

آرامشِ عجیب...

به در و دیوار وبلاگ نگاه میکنم

همه جاش پر غمه

غم آدمایی که رفتن

غم دلهره های الکی

روزای کشکی

حرفای بیخودی

قولای فیک

و منی که لا به لای تمامشون حبس شدم

خودم خواستم..

 

گاهی وقتا چسبیدن به یک کار اشتباه باعث میشه سمت کار اشتباه دیگه نری!

ولی

شاید وقتشه لایف استایلمو عوض کنم

نه که اینی که هستم بد باشه

فقط شاید تجربه یه روش جدید، 22 سال دیگه هم برام زمان بخره

که دوام بیارم این زندگی رو :)

 

ربات.