چشمم بهت افتاد
نمیدونم چی شد یهو ب خودم اومدم دیدم یه جوری عاشقت شدم که ثانیه به ثانیه لحظه هام بوی تو رو میده
چشمم بهت افتاد و راستشو بخوای میخام بگم بدبخت شدم!
چون هیچوقت دیگه برنگشتم به اونی که بودم...اصلا یادم رفت چه شکلی زندگی میکردم
فکر کردم تا تهش موندنی.. تهش یعنی تا آخرین نفس
اما وسط یکی از همین دم و بازدم های روزمرگی نمیدونم چی شد یهو به خودم اومدم دیدم دیگه ندارمت!
خیلی جالبه اصلا یه تاریخ دقیق ندارم از روزی که رفتی
نمیدونم کی رفتی .. خیلی بهش فکر کردم
شاید
شاید توی یکی از همین شبایه اشتباه بوده
اون شبا که فکر میکردم خوبی ولی پنهون میکردی...
لعنتی تو خیلی پنهون میکردی و میریختی تو خودت ....
چشمم بهت افتاد
امروز
رفتم دستمال آوردم مانیتور رو تمیز کردم
بگذریم از اینکه یهو به خودم اومدم دیدم سه ساعت گذشته
اما هنوز دلم آروم میشه بهت نگاه میکنم
جوری که صدای نبضمو نمیشنوم..همینطور تیک تیک ساعتو!
یه جا نوشته بود که
قاتل یه نفرو میکشه ولی شاید قاتل واقعی اون مقتولیه که باعث شده قاتل تفنگ رو بذاره رو پیشونیش! ...
اینم شانس منه لابد...
آقای ربات/