انقلاب واژه ها
لبخند ماشه ها
اضطراب کاسه ها
فریاد بی صدا
عریان و بی ردا
انقلاب واژه ها
لبخند ماشه ها
اضطراب کاسه ها
فریاد بی صدا
عریان و بی ردا
یک سری برنامه ها روی کامپیوتر هست، که حتی بعد از حذف نیز ردپایی از آنها باقی میماند
یک سری چیزها در زندگی هست که هر چقدر هم بگذرد باز هم تو نمیتوانی آنها را فراموش کنی..
هر چقدر هم میخواهی آدم جدیدی شو، سرگرم کاری شو ..
فراموش نشدنی ها، فراموش نمیشوند
درست مثل ردپای برنامه های قدیمی روی سیستم
مثل یک صفر و یک
امان از منی که فکر میکردم میشود با برنامه نویسی دوباره، همه چیز را از دوباره شروع کرد..
از صفر
صفرِصفر
اما گاهی وقت ها
بوی تو به مشامم میرسد
شده یادم برود که بینی دارم! اما بوی تو یادم هست..!
شده یادم برود قلب دارم اما وقتی دردی در سمت چپ سینه ام حس میکنم
اشک های روی گونه ات یادم می آید
یک چیزهایی هست
یک روزهایی
یک لحظه هایی
که هیچوقت نمیمیرند و تا لحظه مردن تو هستند
شاید بعد از آن هم بودند..
فقط میدانم که قبل تو فراموش نمیشوند...
آقای ربات.
آخرین باری که در جنون بودم کی بود؟
دیشب؟
پریشیب؟
یا سه سال پیش؟؟
که دیدم هوا گرم بود
راس ساعت 12
ناقوس مرگ به صدا در آمد
و تا به خودم آمدم دیدم در میدان شهر جلوی طناب دار ایستاده ام
کی بود
کی بود که بی حرکت بودم
اما زنده
حس میکردم زمان ایستاده
حسش میکردم
کی بود
که به خودم آمدم دیدم دستم بی حرکت شده بود
و ناقوس مرگ فقط سیم گیتار بود که دستم رویش کشیده شده بود
آنقدر بین مرگ و بیداری بودم
که حتی تو را دیدم
باور کن...
فقط قول بده
قول بده
دفعه دیگر که بی خبر می آمدی
شالت را بی هوا باز نکن...
باز نکن چون زندگی من دیگر هوای شعر نوشتن ندارد
فقط میمیرد زیر قهوه ای پررنگ پر پیچ و تابش
کی بود که مردم؟؟؟
کی بود...؟؟
آقای ربات...
به دنیا آمدیم..
دنیایی که همه آن را جای خوبی میدانستند...در واقع آن زمان تنها جای ممکن برای زندگی بود..!
نمیدانم..شاید هم بود..
اما این دنیا برای من و مطمئنم خیلی های دیگر، شبیه زندان بود و هست و خواهد بود
آن کسی برنده است، که زودتر یاد بگیرد یک سری قانون ها را در این زندان اجرا کند
مثلا عاشق نشود..!
کار سختی است..! باور کن من فقط رفتم امتحان کنم ببینم میتوان عاشق نشد یا نه
اما وسط دریا بودن، فقط تصورش از کنار ساحل بی خطر خواهد بود..
گاهی اوقات عینکم را روی میز در اتاقم رها میکنم تا مردم را نبینم
کاش میشد مغزم را نیز در آب نمکی در یخچالم جا بگذارم و برای مدتی هم که شده به چیزی فکر نکنم
گاهی اوقات نوشته هایی برایت جا میگذارم، میدانم که نمیخوانی
میدانم که نیستی اما گاهی اوقات باز تو را صدا میزنم و فارغ از جواب ندادنت.. ادامه میدهم و تمام اتفاق های روز را برایت تعریف میکنم
از اینکه چقدر قیمت ها بالا رفته میگوییم، از اینکه چقدر هوا گرم بود..
اینکه امروز در مترو پیرمرد و پیرزنی را دیدم که دستشان هنوز حلقه در دست هم بود
اینکه چقدر به فکر رفتم که شاید پنجاه سال بعد، من و خیال تو همین تصویر را در چشمان فردی دیگر قاب بگیریم..!
میگویم..میگویم و صدایت را از دلت میشنوم که میگوید خدا کند دخترمان به تو نرود و اینقدر پرحرف نباشد...!
..
..
..
میدانی..اشتباه بزرگی بود
اما حال که شده
بگذار بگویم
من با خیال تو ازدواج کردم
همه چیز خوب است
تا وقتی که شب نشود...
شب را برایت نمیگویم، تا تلخت نکنم...
این بود قصه چیدن یک سیب
و این همه تقاص..!
آقای ربات...