از اتاقم شروع کنم

رختخواب مرتب نشده

یک لیوان چایی نصفه و نیمه و سرد شده روی میز کامپیوتر 

دسته کلید و کیف پول پخش و پلا شده

روی صندلی پر از برگه و کتاب و جزوه

روی میز تحریر پر از مداد و برگه های خط خطی شده 

یک عینک

یک لیوان آب و یک شاخه گیاه بامبو داخلش

یک وایت برد چسبیده به دیوار که رویش نوشته هرگز قبل از مردن نمیر ! 

چرا این جمله را فراموش کردم ؟؟ 

من حتی فراموش کرده بودم که فراموش کار خوبی هستم .. 

قول هایم را فراموش کردم .. قول هایم به خودم .. به دیگران .. به آینده ام .. به خدا .. ب خدا .......

از هوا بگویم ..

بعد از یک هفته پرده ها را کنار زده و پنجره ها را باز کرده ام 

به طرز فجیع و نفرت انگیزی هوا آفتابیست ....

یک جور هایی حال و هوای پارسال را به من میرساند 

نمیدانم .. از اینکه شکل پارسال هست خوشحال باشم یا ناراحت ..

اما حداقل پارسال این موقع ها کلی وقت داشتم .. برای تغییر .. 

راستی .. پارسال نه .. سال قبلش چطور ؟؟ آن سال هم کلی وقت داشتم برای تغییر ؟؟

حتما سال بعد هم میگویم سال قبل هم کلی فرصت داشتم برای تغییر ...

از تغییر و فرصت هایی که برای تغییر کردن به هدر میروند بیذارم ..

از این تنهایی محض که در خانه حاکم شده بیذارم

از خودم بگویم ...

تمام سلول های بدن من از سلول هایشان دارند فرار میکنند

من به زودی نابود خواهم شد 

پوچ میشوم

و برمیگردم به آغوش طبیعت .. از جایی که آمدم

بعد از من .. چه کسی مرا یاد میکند ؟؟ حتی شده یک خاطره بد ؟؟

آنقدر مهم هستم یعنی ؟

کلافه ام .. جوری که مانده ام .. ساعت هاست بیدار شده ام و بی هیچ کاری زل زده ام به در و دیوار اتاق

خاطره مرور میکنم .. 

دلم تنگ شده برای معلم موسیقی ام .. که میگفت مبادا گول ظاهر اطرفیانت را بخوری 

مبادا فکر کنی این ها دوستان تو هستند ...

مبادا ...

من این را نیز فراموش کرده ام ...

لعنت به من فراموش کار ...

میخواهم برگردم .. طوری که زمان برگردد .. من برگردم .. مادرم دوباره جوان شود .. من کودک و خواهرم شاد

خاله ام سلامت باشد .. ما هنوز یک خانواده باشیم 

دور از بی کسی ها .. دور از تنهایی ها .. دور از کنایه و نیشخند ها ... دور از کثیفی ها 

میخواهم برگردم و بگویم من عوضی را ببخش .. 

اینکه نبخشد منطقیست اما باید بگویم .. بگویم تا حداقل خودم خودم را ببخشم 

که قبول کرده باشم عوضی بودنم را .. که قبول کرده باشم .. از زندگی و خوبی هایش .. خودم چیزی برای خودم نگذاشتم

وگرنه بود ... 

بود..تا وقتی که خدا بود .. 

دلم گرفته

عجیب دلتنگ روزهایی شده ام که شاگرد اول شده بودم و دوان دوان با کارنامه پر از بیست از خیابان ها و کوچه ها میدویدم

تا به مادرم نشان بدهم و وعده ایی که به من داده بود را عملی کند ... خریدن یک دستگاه بازی سگا ! 

دلتنگ روز خانه تکانی سال 90 شده ام .. شاید هم 91 .. نمیدانم .. 

فقط میدانم که باران می آمد .. فقط میدانم که فرش میشستیم .. من و مادرم و خواهرم .. با قهقهه هایی که سر به آسمان هفتم میزد ...

فقط میدانم که بعد از ظهرش برق ها رفت .. یادم هست که رفتیم پیش خاله ام .. آن هم تنها بود .. 

ماندیم تا شب و شمع روشن کردیم و شعر خواندیم .. 

کسی چه میدانست آینده اینقدر تاریک میشود ؟؟ کسی چه میدانست آن روزها .. آن خنده ها .. آن خوشی های کوچک دیگر هیچوقت تکرار نمیشود؟

که قطعا اگر میدانستیم آینده چنین است .. همانجا شاید میمردیم ... 

دیگر نه خاله ای سرطان میگرفت

نه مادری دلش میشکست

نه خواهری دیگر نمیخندید

و نه پسری نمیمرد ! 

آخ....آخ که مرور خاطرات درد دارد .. تلخ است و اشک می آورد .. اشک هایی شور به ترشی این زندگی ! 

یادم می آید شب یلدا را .. 

شنیدی همیشه لحظه های خوب همیشه کوتاه اند ؟؟؟ 

برای من آن یلدا طولانی ترین شب نبود .. کوتاه ترین شب بود .. 

یک پلاستیک تخمه دست مادرم بود 

یک پلاستیک میوه دست خواهرم

و یک کیلو دلخوشی دست من

میخندیدیم و میخنداندیم .. 

کسی چه میدانست آن قهقهه ها آخرین قهقهه های تمام عمر من هستند ؟؟؟

کسی چه میدانست .. 

کاش کسی بود و میگفت با همان زندگی ساده و فقرانه خودت بساز 

که آینده جای خیلی بدتریست .. 

تو علاوه بر اینکه پول نداری .. دیگر دل خوش هم نداری .. تنهای تنها هستی ...

دلم گرفته ... دلم عجیب گرفته و برای نوشتن هزار صفحه میخواهم ... با هزار مداد و یک دریا اشک .../


+دلگیرترین لحظه ممکن..

آقای ربات.

تعداد نظرات این پست ۵ است ...

۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۴۵
جالب
:)
۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۶
همیشه بذار دنیا تورو غافلگیر کند . روزهای بد وجود دارند ولی همیشگی نیستند بالاخره تموم میشه و دوباره میخندید.
شاید ! 
۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۸
متاسفم 
امیدوارم روز هایی پیش روت باشه که از خنده هات گوش دنیا کر بشه 
اونقدر شاد که هیچ وقت به عقب برنرگردی 
صبر داشته باش اینا هم میگذره
مرسی ! 
۲۵ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۸
لعنت به خاطرات :((((
کاشکی خاطرات وجود نداشتن چون به این باورم که خاطرات هستن که آدم رو از پا میندازن ☹☹☹
هعیی 
۲۵ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۰
راستی 
امیدوارم در آینده به زمان های خوشی مثل گذشته برسین :)
عیدتون هم مبارک:)
مرسی ! 
عید شما هم مبارک!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">