پاییز آرام آرام در حال تمام شدن است 

هوا رو به سردی رفته 

باران ها جایشان را به برف داده اند 

هر روز این زمستان برف است

در پیاده رو قدم میزنم 

زیاد . طولانی .

راستش را بخواهی نمیدانم ماشینم را کجا پارک کرده ام 

حالم خوش نیست .. از عوارض داروهایم است ... مهم نیست

خسته میشوم

بی درنگ روی اولین نیمکت پارک ولوو میشوم

در خودم مچاله میشوم 

راضی نیستم ... از این کار و این زندگی راضی نیستم

از این نرمال بودن ها .. حد وسط بودن ها .. 

درآمدش خوب است .. همه چیز رونق دارد .. اما من پول نمیخواهم 

من ماجراجویی میخواهم .. خرابکاری میخواهم .. جنگ و جدال میخواهم

من روحیه ام روحیه مبارزه است .. آتش بس نمیخواهم

پیام می آید 

برای اولین بار زود نگاه میکنم و میخوانم

"گفته تو مردی ! "

هخخ... 

بی جواب میبندم و به سارا زنگ میزنم

بوق میخورد 

زیاد

و قطع میشود

پنج ثانیه بعد زنگ میزند 

-ببخشید دستم بند بود . جانم ؟ 

+میشه یه تایم خالی کنی باهم حرف بزنیم؟

-آره چرا نشه .. بهت خبر میدم.

قطع میشود

همچنان نشسته ام 

ناگهان تمام شرکتم رو به روی چشمانم قرار میگیرد 

شرکتی که دارد میسوزد .. 

داغی شلعه هایش را حس میکنم .. مثل همان شبی که سه نفری .. من و سارا و امیر در حال تماشایش بودیم ..

شاهرگم مجنون میشود .. خون میخورد .. خون بالا می آورد 

مغزم داغ میشود .. بخار میکند 

گرمم میشود 

عرق میکنم 

در وسط زمستان

زیر برف آرام و بی صدا 

میان عبور آدم ها 

چیزی مثل مورفین میخواهم تا دوباره سر پا شوم

تا درد هایم ساکت شوند 

تا اشک هایم خشک شود 

تا این ساعات زودتر بگذرد

و زنگ بزند

.

.

.

ربات.

  • آقای ربات
  • يكشنبه ۲۶ آذر ، ۲۱:۲۴ ب.ظ
  • مورفین..
  • بازدید : ۲۸

تعداد نظرات این پست ۱ است ...

۲۸ آذر ۹۶ ، ۰۸:۰۲
خوندم ولی نظر خاصی نداشتم:/
چرا ؟! :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">