وقتی دست به قلم شدم

وقتی تصمیم گرفتم از این مغز چروکیده واژه بیرون کنم 

وقتی خواستم بنویسم .. از روزهایم .. از اتفاق هایی که بر من گذشت 

هیچوقت نمیدانستم قرار است تنهاتر شوم

کسی به من نگفت ته این راه چیزی است بین جدایی از خودت و خدایت 

کسی نبود مرا راهنمایی کند که مراقب باش .. حرف هایت را .. حرف های دلت را کسی نداند 

وقتی وارد شدم 

نوشتم

خیلی ها خوششان آمد 

خیلی ها بدشان آمد ..

رفتم ..

دوباره برگشتم ..

خیلی ها مثل قبل نشدند .. 

خیلی ها جدید آمدند ..

خیلی ها از نوشته های من تاثیر گرفتند 

چند نفری سعی کردند مرا منصرف کنند از راهم

چند نفری هم مرا تشویق کردند 

اما 

اما هیچوقت

هیچوقت کسی را که آمد را فراموش نمیکنم .. 

که آمد 

و ما دوتا شدیم .. دو ربات . دو هم صحبت . 

چشم هایم را میبندم .. بلکه از این خواب کهنه بیدار شوم

اما فقط چند قطره اشک از لا به لای پلکانم بیرون میچکد 

حس لخته شدن خون قلبم و چروکیده شدنش .. 

حس تردید در کشیدن کامل تیغ یا فرو کردنش داخل رگ 

حس مزخرف یک سایه که همیشه پشتم حسش میکردم 

مرا آزار میداد 

باز که کردم

دیدم 

ما جدا شدیم ...

و تو گفتی تمام شد و من تمام شدم.

[نقطه سر خط]


+فقط کاش میشد بفهمم برای چه چیزی.....


ربات.. برای ششم آذر ماه سال هزار و سیصد و نود و شش ...

تعداد نظرات این پست ۱ است ...

۰۷ آذر ۹۶ ، ۲۲:۴۲
:(((
...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">